توی ماشین نشسته ایم. داریم می رویم مهمانی. با هزار شوق. خانه ی کسی که دوستش داریم واز مصاحبت با او لذت می بریم.
هانی:" مام! من از تصمیم قبلی م برگشتم و تصمیم گرفتم ازدواج کنم."
من و جلال در حالی که سعی می کنیم بهت خود را پنهان کنیم و خیلی عادی باشیم انگار که هانی الان بیست و چند ساله است و ما خیلی وقت است که پی بردیم با دختری رابطه دارد و غصه خورده بودیم چرا پنهانی رابطه دارند و نگران این بودیم که آیا هانی توانسته نیمه ی گم شده ی وجود خودش را درست پیدا کند یا نه؟ و ... . ولی خداییش خیلی جو گیر شده بودیم. ازش پرسیدیم:" خب! مبارک ه. این خانم خوشبخت کی هست"
هانی:" از بچه های مهد کودکمون ه و اسمش یه رازه"
ما رو می گی
"گیتاست"
هانی:"نه بابا اون که بچه ست"
"فروغ"
هانی:" نه اون پیش دبستانی یه. با علی دوست ه"
" یاسمن"
و هانی با یه عشوه ی دختر کش سرش رو خم کرد و نیشش تابنا گوش باز شد به معنای تایید.
به اینجا که رسید من و جلال از خنده غش کردیم. و یکباره فضای سنگین ماشین عادی شد.
مهمانی کوفتم شد.
راستش انگار یه چیزی ته دل م تلنگر زد. من می توانم هانی را طوری تربیت کنم که در انتخاب نیمه ی گم شده اش دچار اشتباه نشود؟ می توانم نگرانی های خودم را به او بفهمانم؟ می توام یادش بدهم عاشق شود و این زیباترین طعم آفریده شده را بچشد؟ می توانم برای روزی آماده اش کنم که اگر در عشق شکست خورد خودش را گم نکند؟ می توان او را برای زندگی با دختری که نمی شناسمش تربیت کنم. دختری که با امید به خوشبختی وارد زندگی هانی می شود؟ یعنی می توانم؟
پ.ن: فردایش قضیه را برای مامان یاسمن تعریف کردم . مامان فروغ هم بود. زد تو صورتش و گفت "خدا مرگم. علی کیه" و حسابی سه تایی خندیدیم.