تبليغاتX
ماماتی

ماماتی

کودکانمان بهانه های زیستن مایند

 

خیلی عجله ای و کوتاه می نویسم.ببخشید.

من خاله شدم. اون هم دوبار  ۸اردی بهشت و ۲۰اردی بهشت. مائده و صبا زیباترین دخترهای روی زمین اند.

از کارم استعفا دادم و در گیر کارهای اداری و تغییر ابلاغ م که تا کنون درست نشده. برایم دعا کنید.

حدود یه ماه دیگه عروسی" بسر خاله با دختر دایی م" و عروسی دوستمون حسن با اختلاف دو سه روز ه که هماهنگ کردن به هر دوش رسیدن دردسر سازه. آخه یکی قم یکی سبزواره.

مبل هامون رو عوض کردیم.

 فرش شستم.خودم.خیلی با حال بود.

هانی تازگی ها هر روز پیتزا می خوره.خودم درست می کنم.

و از همه مهمتر خيلي حال م گرفته است به خاطر اتفاقات اخير .

 

 ضمنن فردا تولدم. گمانم اتفاقات يك سال اخير براي اين بود كه من دوره جديدي رو شروع كردم. بعدن راجع بهش مي نويسم.

 پ.ن: از لای در اتاق دستش را آورده تو و می گوید:"بگیر داداش! شیگاره، تروئین که نیست؟" شاخ در آوردم.این هم از تلویزیون ما!!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/04/03ساعت   توسط ملیحه   | 

 

ما مي خواستيم مناظره ي تلويزيوني را ببينيم و هاني مي خواست برايمان حرف بزند، گفتيم كه بايد ساكت باشد و حرفش را نيمه تمام بگذارد.

 بغض كرد و گفت: " حالا كه اينجوري شد من ديگه به مير حسين راي نمي دم، به احمد.ي.نجاد راي مي دم"

ما هم از ترس ريزش راي مير حسين   صداي تلويزيون را كم كرديم و اول به ادامه ي صحبتهاي هاني گوش داديم. يك مدل اسباب بازي را كه ديده بود تشريح مي كرد تا برويم يكي از آنها را برايش بخريم.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/03/19ساعت   توسط ملیحه   | 

 

دندان عقل م را جراحي كرده بودم. سه تابخيه خورد. يكي از ريشه هاي دندانم توي لثه شكست. دكتر خيلي سعي كرد درش بياورد. آخرش هم  گفت حدود 2 ميلي از  ريشه ش جا مانده توي لثه ولي چون ريشه سالم بوده مشكل ايجاد نمي كند. روي ريشه ي جامانده، بخيه زد.

 خانه كه آمدم هاني گفت:" دكتر كه برايت آمپول زد، احساس كردي كه لپ ت پف كرده ؟من اين حس رو داشتم "

گفتم كه بله، حس كردم.

 چشمهاش برق زد دوباره ريز خنديد. من عاشق ريز خنديدن ش هستم.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/03/17ساعت   توسط ملیحه   | 

 

هاني مدل هاي متفاوتي از بوسيدن  اختراع كرده.

ماچ دخترونه: يه كوچولو لبش را مي گذارد روي صورتم و بر مي دارد.

ماچ آبدار: لبهاش را مي گذارد روي صورتم و آنقدر فشار مي دهد تا صورتم سرخ شود و مرا مي بوسد.

ماچ دوقلو: لبهايم را مي بوسد. گرچه مدام تذكر مي دهم كه اين كار از نظر بهداشتي خوب نيست.

ماچ باباجي: اول گاز مي گيرد سپس جاي گازش را مي بوسد و بعدش هم مي گويد "آخيش، حال اومدم"( اين مدل را دو سه هفته بعد از كوچ بابا اختراع كرد. بابا هميشه گازش مي گرفت و مي بوسيدش.)

امروز يك ماچ جديد اختراع كرده، ماچ فرهنگي!

مي گويد:"همون ماچ آبداره ولي طولاني تره"

 

 پ.ن: بی مبالغه روزی دویست، دویست و پنجاه بار من را می بوسد. هانی را می گویم.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/03/11ساعت   توسط ملیحه   | 

 

 با همه ي اين حرف ها من باز هم تلاش مي كنم. "ن.شقايق" راست مي گويي. ولي من نمي فهممت.

 

چهارم خرداد ماه رفتيم يوش. خانه ي نيما را ديديم. با همكارهاي مدرسه. هاني را هم بردم.

 مي گويد:"مام! مامان نيما خيلي بچه به دنيا آورده، ببين خونه شون هزار تا اتاق داره"

مي گويم كه نه. اينجا خونه ي نيما و همسرش عاليه س.اونها هم فقط يك پسر داشتن به نام شراگين.

مي گويد:" خب! پس چرا اينهمه اتاق دارن؟ مثل باباجي ."

 نمي دانستم به بچه اي كه از اول عمرش توي آپارتمان با دو يا سه اتاق زندگي كرده، وهميشه فكر مي كرده كه فقط خونه ي باباجي ها حياط داردو كلي اتاق، چه بايد بگويم. هيچ نگفتم.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/03/11ساعت   توسط ملیحه   | 

 

باباجي!

                      " با تو

                                جهان

                                      شعري به شكوه

                                                    رقص يه پروانه س"

 

پ.ن: زندگي انگار همه ش سر بالايي، سرازيري ست. با فلاكت بالا مي ري، خسته مي شي، حرص مي خوري، دنبال راه چاره اي و... ولي هيچ چيز جز گذر زمان نمي تونه هيچ چيز رو درست كنه. انگار تمام برنامه ريزي ها و فكر ها و يه قرون دوزار كردنها الكي و بي فايده س. از قبل قرار بوده اينجوري بشه كه شده، انگار . نه اينكه از سر نوشت و اين حرفها بخوام بگم ها. ولي يه جور خيلي ناجور هيچ چيز به تلاش بستگي نداره.

 

آهاي دوست جان! تو كه حاضر نيستي يه خودي به ما نشون بدي و  پسوورد وبلاگ "باباجي" رو به من بگي و اصلن هم كامنتهاي خصوصي من رو نمي خوني، بيا و مردونگي كن و اون پسوورد رو به من بده و نگذار من همه ش اينجا از بابا بنويسم. دوستهام از دلتنگي هاي من خسته شدن.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/03/06ساعت   توسط ملیحه   | 

 

"زیبا!

 هوای حوصله ابری ست."

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/02/27ساعت   توسط ملیحه   | 

 

دلتنگي را قبل تر ها هم تجربه كرده بودم. اينكه ديوار هاي خانه آنقدر به هم نزديك مي شدند كه نمي توانستم نفس بكشم.

بعدتر ها كه  ناتواني در  نفس كشيدن را به واسطه حمله آسم تجربه كردم فهميدم كه دلتنگي به مراتب بدتر از نفس تنگي ست.  چرا كه با هيچ اكسيژن و هيدروكورتيزون و آمينو فيليني نمي شود درستش كرد.

دلتنگ م.

صداي بابا را مي خواهم كه زنگ بزند و بگويد كه مي خواهدبا هاني حرف بزند.

نگاه ش را مي خواهم.

بغلم كند و من صورت زبرش راببوسم.

حرف بزنيم. شعر بخوانم برايش و كيف كند و من از لذت بردنش مست شوم.

...

مي خواهم  پاهاش را ماساژ بدهم .

 زانو بزنم كنارش تا كمك كنم پاهايش را ديگر توان نداشت بگذارد روي لبه ي دستشويي بگذارد بالا و دمپايي را سر بدهم زير پاهاش و اشاره كندكه بروم، بقيه اش را خودش مي تواند.

چه لذتي مي بردم وقتي زانو مي زدم  كنار قد بلندش تا ساق پايش را بغل كنم و بگذارم روي لبه دستشويي.

 

... .

چه تجربه ي وحشتناكي ست اين دلتنگي لعنتي.

آدم جويده مي شود و هرگز تفاله نمي شود.

 

" برگرد،

 به برگشتن

 از فاصله دورم كن"

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/02/17ساعت   توسط ملیحه   | 

 

از حمام كه آوردمش بيرون، رفت و ماشينهايش را برداشت و برد جلوي در ورودي آپارتمان . آنجايي كه مفروش نيست و كمي گرد و غبار  روي سنگهاش نشسته، هميشه ي خدا. حتا اگر يك روز در ميان تميزش كنم.

مي گويم:" خودت را روي سنگ ها نكش. كثيف مي شوي ها!"

-          " اشكالي نداره دوباره مي ريم حموم"

مي گويم:" نمي شه كه! الان از حموم در اومديم. بازي نكن. پاشو بخوابيم."

-          " مي شه. زندگي همينه ديگه. حرص و جوش الكي نخور"

حرف خودم را به خودم بر مي گرداند.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/02/01ساعت   توسط ملیحه   | 

 

 

كف كفش اش را مي كشد روي صندلي ماشين نه كه باران هم مي باريد، كفش اش گلي بود از پياده روي. صندلي  گلي شد. من هم از دندان درد و سر درد و اعصاب خوردي جلسه ي ديروز مديران، بي حوصله بودم.

گفتم:" به بابا مي گم تا دعوات كنه. صاف بشين"

گفت:" بابا خودتو دعوا مي كنه. تو برام كفش خريدي. ببخشيد. شما برام كفش خريدي. شما كفش پام كردي. شما بغلم نكردي تا ته كفشم گلي شه. شما بهم نگفتي "مواظب باش صندلي رو گلي نكني". شما مقصري.

بابا خودتو دعوا مي كنه. "

و من... ،  عجب! نمي دانستم. گمانم شاخ هم در آوردم. دندان دردم  هم... .

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/01/25ساعت   توسط ملیحه   | 

 

من و باباش داشتيم با هم هماهنگ مي كرديم تا روزي را مشخص كنيم براي دعوت كردن از يكي از دوستانمان. هاني خواست برود دستشويي  به شرط اينكه من هم با او باشم و من او را هل دادم داخل دستشويي و خودم برگشتم كنار جلال و ادامه ي حرف خودمان. از دستشويي كه مي آوردمش بيرون مي گفت :" من نمي ذارم براي مهموناي فردا سالاد درست كني و كيف كني. شبم كه شد وقتي گفتي پسرم،عسلم،بيا ببوسمت،من نمي ذارم من رو ببوسي. حالا ببين!"

فكر كن! چه تهديدايي! اين فسقلي راه هاي لذت بردن مرا شناخته و مي خواهد مرا از لذت هايم محروم كند .

بايد بگويم جنس مذكر ، حتا اگر پسر آدم هم باشد، خيلي بد جنس است.

 

+ نوشته شده در  جمعه 1388/01/21ساعت   توسط ملیحه   | 

 

بدون هيچ مقدمه اي مي گويد:" مامان من خيلي دوستت دارم." و مرا مي بوسد.

مي گويم كه ممنون. من هم با بوسيدن تو زنده مي شوم.

مي گويد:" حتا اگه نذاري من سي دي ببينم، در يخچال رو باز بذارم، و مجبورم كني كه مسواك بزنم، من هنوزم دوستت دارم"

هيچ نمي گويم. حرفي براي گفتن ندارم. در تمام عمرم كسي اينقدر زيبا به من ابراز عشق نكرده بود.

+ نوشته شده در  شنبه 1388/01/15ساعت   توسط ملیحه   | 

      

                   سال خوبی داشته باشید.

 

می گه: "توی قلب من یه قورباغه س توی قلب بابا یه پروانه"

می گم:" پس من چی؟"

می گه:" فقط تو قلب مرداس. ببین ما مردیم، سیب گلو داریم. تو که نداری"

پ.ن: سیب گلو برجستگی کوچکی ست که جنس مذکر در گلوی خود دارد.

 

+ نوشته شده در  شنبه 1388/01/01ساعت   توسط ملیحه   | 

 

هممين  جوري كلمات وول مي خورند توي ذهنم. شروع كرده ام به خانه تكاني. سال پيش از بس كه دم عيد حالم بد بود و از بس كه دلم پر بود حوصله ي نفس كشيدن نداشتم حتا. امسال مي خواهم جور ديگر باشم.

امروز مادر محدثه آمد مدرسه و برايم يك گلدان پر از گلهاي بنفش پر رنگ گرفته  كه اسم گلش را نمي دانم ولي رنگش هوش از سر آدم مي برد، البته آدم اگر آدم باشد. من هم محدثه را كه دانش آموز سال اول است و هم مادرش را خيلي دوست دارم. نه به خاطر گلهاي بنفش سير توي گلدان و نه حتا به خاطر موهاي فر و چشمهاي ميشي محدثه  و يا چشمهاي مادرش كه هميشه يك قطره اشك توي آن آماده است انگار تا من بگويم "بابام" و اشكش سر بخورد روي گونه هاي هنوز قرمزش بلكه به خاطر اينكه يك روز مادر محدثه به من گفت:"من اصراري روي نمره ي بيست محدثه جون ندارم. برام مهمه كه اون  انسان باشه و سالم و شاداب بزرگ بشه و بتونه زايمان خوبي داشته باشه و مادر خوبي باشه و بچه هاي خوبي بزرگ كنه." از اون موقع بود كه من عاشق محدثه و مامانش شدم.

 گلدان را كه روي ميزم مي گذارد مي گويد" خانم اناركي جان! اينها رو برات گرفتم تا سال نو رو يه جور خوب شروع كني. مراقب مامانت باش و براي بابا هم انفاق كن. نگذار روحيه ت خرابتر از ايني كه هست بشه و  باور كن مسئوليتت خيلي سنگينه"

شايد براتون باور نكردني باشه ولي يك جور خاصي اين جمله ها را گفت كه انگار ته دلم يك شادي كاشت به رنگ گلهاي همان گلدان زيبايي كه برايم آورده بود. امروز عصر رفتم و يك لاك خريدم. اولين خريد عيد امسال.gabrini  است شماره ي 331. نام و شماره اش را نوشتم چون اگر نخريد و به ناخنهايتان نزنيد و بعد يك ساعتي شستن ظرف ها را طول ندهيد  آنهم بدون دستكش، يك لذت بزرگ را از دست داده ايد.( خب بابا ! شما هم براي خانمهايتان بخريد و بايستيد كنارشان و موقع ظرف شستن نگاهشان كنيد و هي نگوييد من مَردم و نمي شود كه لاك بزنم و تازه به نظر من مي شود. كار نشد نداره)

و الان هم دارم كيف مي كنم از رنگ ناخنهايم موقع تايپ.

رفته ام توي عكس ها گشته ام يك عكس پيدا كرده ام از بابا كه هاني نشسته توي بغلش. بابا زير پيراهني تنش است. از انگشت شمار عكس هايي ست كه بابا زير پيراهني تنش است. قاب كرده ام و گذاشته ام روي طاقچه ي شومينه و همه ش مي ترسيدم بابا بيايد به خوابم كه "اون عكس كه پيرهن تنم نيست رو از روي طاقچه ي شومينه بردار" ولي الان يك ماهي مي گذرد و بابا ناراحت نشده پس مي گذارم بماند. چند شب پيش دلم بد جوري براي بابا تنگ شده بود. هاني را كه گذاشتم روي تختش، خزيدم زير پتو و پشت به جلال يك دل سير براي خودم گريه كردم و دعا كردم كه خواب بابا را ببينم و ديدم. صبح سر حال و زنده بودم. يك جور خاصي هم خدا را بيشتر دوست داشتم. نبودن بابا هم مارا به خدا عاشق تر مي كند، انگار وقتهايي كه برايمان مثلن قصه ي حضرت مريم را مي گفت و مي رسيد به آنجايي كه در تنهايي قرار بود "مسيح" به دنيا بيايد و خدا از هر لحظه نزديك تر بود به "مريم" و اشك مي ريخت، يا وقتهايي كه قصه ي كربلا را مي گفت و مي رسيد به آنجا كه "حر" از سپاه ظلم مي پيوست به "حسين" و با صدا مي گريست و ديگر نمي توانست انگار كه با كلمات بگويد اينهمه بزرگي خدا را .

 

هاني مي گويد:" من ديشب خواب "باباجي"رو ديدم گفت براي پسرتون كلوچه و شكلات بخريد" اين هم استفاده ي ابزاري اين جوجه ي بدجنس از حال و هواي من.

 

نگران مریم  هستم و آرزو مي كنم بهترين اتفاق برايش رخ دهد، هر چه كه باشد و خدا برايش خيلي خوب ها را بخواهد. آمين.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/12/21ساعت   توسط ملیحه   | 

 

مي خواهم با خانه تكاني همه ي زندگي را بتكانم و رها شوم.

 ميز نهار خوري را چسبانده ايم به پنجره ها.  لذت مي برم از ديدن درختهايي كه سبزي مبهمي گوشه كنارهاي شاخه هاشان خودي نشان مي دهند.

 

غروب است با هاني مي رويم بيرون تا كبريت بخريم. برگشتنا قدم ميزنيم . هوا تاريك تاريك مي شود.

هاني مي گويد: عجب دردسري ها!

مي گويم :چي؟

مي گويد: ببين "مون" داره دنبالم مياد.

مي گويم: !!!

مي گويد: "مون" ديگه .يادش به خير ميس قانبيلي. مون ميشه ماه.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/12/18ساعت   توسط ملیحه   | 

 

بنده خدایی که نمی خواهم آبرویش را ببرم رو به هانی گفت:"کره خر!" تا هانی آمد جوابش را بدهد چشم هایم را خیره کردم توی چشمهای هانی. چون کلمه ی "کره" از دهانش بیرون آمده بود سریع گفت:"کره ی زمین!" انگار به آن طرف دشنام داده باشد، ذوق کرده بود و گفت:"حرف بد نزدم.دیدی!"

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/12/12ساعت   توسط ملیحه   | 

 

سلام.

گمانم بعد اين همه وقت كه مي خواهم بنويسم بايد حتمن سلام مي كردم.

 دلم براي اين صفحه و تمام آنهايي كه كامنت مي گذارند تنگ تنگ است. از بس كه روزگار ...

گله نكنم بهتر.

هاني چند وقتي است دندان درد دارد. دندان پايين سمت چپ را 16 ديماه پر كرده بوديم و  دو دندان پايين سمت راستش را ديروز.

وقتهايي كه از دندان درد جيغ مي كشيد خيلي بد بود. انگار ... بگذريم، راستش بعد از تحمل يك مصيبت بزرگ، تحمل هر چيزي برايم ساده است.

 

از خودم مي خواهم بگويم كه كم طاقت شده ام و هميشه اشكم سرازير مي شود. قبل تر ها  اشك نمي ريختم و از زنهايي كه مدام هم گريه مي كردند خوشم نمي آمد، حالا اما فرق مي كند. پنهان مي شوم پشت لباسهاي آويزان شده به بهانه ي جمع آوري كردن لباسهاي اضافه و اشك مي ريزم. در يخچال را باز مي كنم و از ديد آن دو نفر پنهان مي شوم، پشت به هال، موقع غذا پختن روي اجاق، وقت برگه صحيح كردن، وقت خواب و البته بهتر از همه موقع حمام كردن، چون ديگر نبايد بي صدا گريه كرد. زير دوش بي هيچ ملاحظه اي گريه مي كنم و سبك مي شوم. بعد از هر بار كه براحتي اشك مي ريزم، دلم باز مي شود و آرام مي شوم و دوباره به كارهاي روزانه ام بر مي گردم. اين آدميزاد عجب موجود... .

 

+ نوشته شده در  جمعه 1387/12/02ساعت   توسط ملیحه   | 

 

آقا ! این کامپیوتر ما چند وقتی است مدام مرا اذیت می کند. تا اینکه یک شب بردیمش مطب آقای دکتر.

آقای دکتر هم دکتر آدمهاست هم دکتر رایانه ها. راستش که ما خیلی مواقع به توصیه های پزشکی ایشان گوش کردیم و از دارو های تجویز شده ی ایشان خوردیم و هنوز هم زنده ایم به حول و قوه ی الهی !!!  .

حالا بخوانید از هانی:

جلال را که  چند دقیقه قبل اصلاح کرده است، در آغوش می گیرد و می بوید و می گوید:" به ! بوی بهار می دی"

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/11/22ساعت   توسط ملیحه   |