تبليغاتX
ماماتی

ماماتی

کودکانمان، بهانه های زیستن مایند.

 

طبق معمول غذا نمی خورد که جلال دعواش کرد.می گوید" کدوم بابایی بچه ش رو دعوا می کنه؟هان؟ کدوم بابا؟" و همه ی این حرف ها را با بغض گفت.

جلال خلع سلاح شده هاج و واج مانده بود چه کند.

ما هم از او یاد گرفتیم.

وقتی با توپ زد به گلدان "حسن یوسف" من و شاخه اش را شکست، گفتم"کدوم بچه ای با توپ می زنه گل رو می شکنه؟"

با نهایت اعتماد به نفس گفت" همه ی بچه ها" یه ذره فکر کرد و دوباره لبهاش را غنچه کرد و گفت" بله، همه ی بچه ها"

+ نوشته شده در  جمعه 1387/04/14ساعت   توسط ملیحه   | 

 

چرخ شکسته ی ماشین ش را آورده و می گوید" این چرخ ه در واقع برای این ماشین ه نیست، حالا ما می ذاریمش برای این ماشین می بینیم که خوشگل شد"

از به کار بردن کلمه ی " در واقع"  خنده ام گرفته بود.برای خودش داشت ماشین نو می ساخت.

 

پ.ن: محض اطلاع بگویم که رشته ی بابای هانی مکانیک خودروست.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/04/12ساعت   توسط ملیحه   | 

پدر استاد دانشگاه، مادر معلم، پسرمان شده فروشنده.

یک روز قاشق چنگال های آشپزخانه را ، فردایش ماشین هایش را، بعد چرخ های شکسته ی ماشین هایش را،

بعد از آن جزوه های بابایش را، یک روز هم مداد های رنگی ش را .

دست آخر می گردد و چیزی را پیدا می کند برای حراج کردن.

پسرم دست فروش شده.

داد می زند و جنسهایش را می فروشد.اما به من هرگز.می گوید" این ها که من می فروشم، آقایونه ست"

و بهای همه ی چیزهایی که می فروشد هزار تومان .

 

فهیمه می گوید که پرنیان هم همینطور.فقط خنز پنزرهای او هزارو پانصد تومان اند. پرنیان هفت ماهی از هانی بزرگتر است.

                          هانی با پرنیان

این هم عکس هانی با پرنیان، خانه ی مریم اینها.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/04/10ساعت   توسط ملیحه   | 

                               هانی وسط جنگل در حال رنگ کردن درختها!!!

می گوید:"چرا درختا سبزن؟ باید قرمز باشن.من قرمز دوست دارم"

ـ بعضی هاشون هم قرمزن! بعضی هاشون هم تو پاییز قرمز می شن.

می گوید:"نه همیشه، همشون باید قرمز باشن.پرسپولیسی باشن" و الان دارد درختها را قرمز می کند.البته این را بگویم که من اصلن فوتبال نگاه نمی کنم و بابایش هم استقلالی ست.

پ.ن: به دایی ش که آبی پوشیده می گوید" بمیر ای استقلالی! زود بمیر."پرسپولیسی دو آتیشه.چون برای خودم خیلی جالب بود،پی نوشت دادم. البته دایی ش پرسپولیسی ست.چون دعوایش شده با او می گوید که استقلالی ست.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/04/05ساعت   توسط ملیحه   | 

 

"یک دست جام باده و یک دست زلف یار            رقصی چنین میانه ی میدان م آرزوست"

سی سالگی حس خوبی ست.خیلی بیشتر از این چند سال اخیر امروز را دوست داشتم.اگر چه چیزی عوض نشده، جز خودم.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/04/04ساعت   توسط ملیحه   | 

                                   آنقدر به خاطر این زخم کوچولو گریه کرده، که نگو!

رفته پشت بام با بابای ش کولر درست کند! افتاده روی آسفالت و پای ش زخم شده.گوله،گوله اشک می ریخت.مردم و زنده شدم تا ساکت شد.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/04/02ساعت   توسط ملیحه   | 

 

خداوندا ! دمتان  گرم.خیلی بی انصاف هستین.این حق من نیست.

+ نوشته شده در  شنبه 1387/04/01ساعت   توسط ملیحه   | 

                            هانی لب رودخانه

" می ریم لب روخدونه      بلبل آواز می خونه"

رودخانه ته کوچه ی ماست.پانزده دقیقه پیاده روی و بعد... .

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/03/30ساعت   توسط ملیحه   | 

                          

                               مشت من .مشت هانی

کاکائو را توی دست مشت کرده ام پنهان می کنم.می گویم "اگه گفتی توش چیه؟"

" زرافه. ببین تو مشت من م یه فیل ه.دیدی؟"

+ نوشته شده در  جمعه 1387/03/24ساعت   توسط ملیحه   | 

  

"مامانی! چرا سنگا رو زندانی کردن؟ این سنگا چه کار بدی کردن؟چرا نمی ذارن سنگا برن خونه ی خودشون؟"

                      سنگهای زندانی

در پارک جنگلی آمل روی سنگها سیم بود. اینطوری.

 

پ.ن:دایی ممدی! تولدت مبارک!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/03/22ساعت   توسط ملیحه   | 

 

 

هر وقت عکسهای من و جلال را می دید بهانه می گرفت و سراغ خودش را، من هم بهش می گفتم تو اون وقت ها توی دل من بودی.

یک روز داشتم برایش قصه ی "بز زنگوله پا" را می گفتم، رسیدم به آنجا که" بز با شاخش دل گرگ بد جنس را پاره می کند و بچه هایش را نجات می دهد" گفت:" دل تو رو هم بز پاره کرد و من را در آوورد؟"

گفتم:"نه .خانم جراح  این کار را کرد تا تو به دنیا بیایی"

" ببینم"

گفتم:"چی رو؟"

" دل ت رو "

دل من رو دید .خیلی نگاه کرد و آخرش لباسش را بالا زد و گفت:"ببین! شما و باباجلال و باباجی و مامان جمیله و محمد جواد و عاطفه از این جا به دنیا اومدین، امیر ولی هنوز تو دل من زندانی یه.اگه باستیل بخره آزادش می کنم"

 

پ.ن:باباجی، پدر من.مامان جمیله، مادرم. امیر،محمد جواد و عاطفه، برادران و خواهرم.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/03/19ساعت   توسط ملیحه   | 

 

 

هر چه من و جلال صدایش می زنیم ، جواب نمی دهد.

بر می گردم ببینم دارد چه کار می کند.نشسته.دست به سینه. تکان هم نمی خورد.پشت چشم برایم نازک می کند و لب هایش را جمع می کند.

با تعجب نگاهش می کنم و می پرسم چرا حرف نمی زند.

می گوید که "من چاقاله بادوم م.چاقاله بادوما که حرف نمی زنن"

دوباره لب هایش را جمع می کند و پشت چشم نازک می کند برایم .

من و جلال به هم نگاه می کنیم.نمی خندیم. هر کدام سر کار خودمان می رویم.

 

پ.ن:"یک نفر از دل من پر کشید

دست به دست نسیم

رفت به دنبال دو تا یا کریم

در دل م

مانده فقط جای دو تا پای او"

این شعر را که می خوانم یاد زمان دانشجویی می افتم.کلاس مکانیک تحلیل دو.فتانه .

+ نوشته شده در  شنبه 1387/03/18ساعت   توسط ملیحه   | 

 

با ماژیک رنگی تمام بدن ش را رنگ آمیزی کرده!

دو ساعت در حمام مشغول شستن تن ش بودم.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/03/13ساعت   توسط ملیحه   | 

 

"مامان دارم فکر می کنم اگه برام مداد رنگی نخری ولی ماژیک رنگی بخری خیلی خوبی، من خیلی دوستت دارم، عزیزمی. ولی اگه برام ماژیک رنگی نخری، دوستت ندارم ها! راست می گم ها!

مامان ! حالا تصمیم ت چیه؟ می خری؟"

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/03/12ساعت   توسط ملیحه   | 

 

من بنده ی آن دمم که ساقی گوید            یک جام دگر بگیر و من نتوانم

 پ.ن: مانا جان ! تقریبن مطمئن هستم که کیستی.  اگر تو اینطور می خواهی که نشانی ندهی،  باشه هر جور تو بخواهی. من همچنان از حضورت و نوشته هات دلشادم.

+ نوشته شده در  جمعه 1387/03/10ساعت   توسط ملیحه   | 

 

مانا ی عزیز! برام نشانی ت را بگذار، لطفن.

منتظرم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/03/08ساعت   توسط ملیحه   | 

 

"پری سا"ی عزیز! چه خوب که هانی نگذارد من از مهر بروم مدرسه.

صبح ها زود بیدار می شوم.آخرمن صبح های زود را خیلی دوست دارم و البته شبهای دیر را هم، وقتی همه خوابند.نهار را می گذارم روی اجاق، صبحانه را آماده می کنم.جلال بیدار می شود.مثل همیشه سر مسواک زدن بحث می کنیم، مسواک نمی زند، صبحانه می خوریم و  می رود سر کار.من برای خودم چای می ریزم، می نشینم پشت میز نهار خوری، چای می خورم و آسمان را نگاه می کنم و کتاب می خوانم.هانی که بیدار می شود، بغل ش می کنم.می بوسمش و می برمش دستشویی. دوباره صبحانه می خورم.و هانی برای من خواب دیشب ش را تعریف می کند.با هم بازی می کنیم.فوتبال با دست! ( اسمی که هانی روی والیبال گذاشته) می رویم بیرون سبزی می خریم، برای نهار.من به غذا سر می زنم.سر صبر.بی دلهره و دلشوره ی دیر شدن.تلویزیون می بینیم.هانی بازی می کند و من کتاب می خوانم.پارک می رویم و به صدای خش خش برگ های خشک زیر پا مان گوش می دهیم.من تاب سواری میکنم.هانی سرسره بازی.ظهر دور هم نهار می خوریم.عصر می روم کلاس ورزش. با حوصله.دیگر دل نگران کارهای عقب افتاده ی خانه نیستم. آرایش می کنم.شام می پزم.شب که جلال می آید، خسته نیستم.برایش حرف می زنم.زود عصبانی نمی شوم. میوه می خوریم. شام می خوریم.تلویزیون می بینیم.

کاش مجبور نبودم سر کار بروم.

( این را هم بگویم که الان آخر سال است ومن خسته، من اگر سر کار نروم دیوانه می شوم. این رویای بعد از بازنشستگی من ه)

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/03/07ساعت   توسط ملیحه   | 

 

از نمایشگاه کتاب یک تاج مقوایی که تبلیغات یک ناشر است را یادگاری نگه داشته ست.

می گذارد روی سرش.خاله زهرا یش می گوید:" می دی تاج ت رو به من؟"

می گوید:" زن ها که پادشاه نیستند.مردها پادشاهند."

قبل تر ها هم گفته بود که زن ها که باشگاه نمی روند، فقط مردها ورزش می کنند.اگر دکتر خودش فرصت مطالعاتی رفته باشد و ما اتفاقی برویم پیش "خانم دکتر" محال است که بگذارد دکتر او را معاینه کند.

به نظر هانی زن ها علاوه بر قاضی نباید دکتر، ورزشکار،مهندس و... باشند و فقط مردها حق زندگی کردن دارند.

 

مشکل از"ژن ش" است وگرنه من در تربیت ش کوتاهی نکردم!!!

 

پ.ن:این حس هانی یک حس زود گذر است.از نوزادی مجبور بوده که مهد باشد.حالا گمان می کند اگر مادرها ورزش می کنند حتمن کودکانشان در مهد اند، پس نباید ورزش کنند.اگر سر کار هستند، همین طور. من هنوز با هزار کلک می برمش مهد.آن هم در بهترین مهد شهر.تازه ما به خاطر مهد ش شهر مان را هم عوض کردیم.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/03/05ساعت   توسط ملیحه   |