تبليغاتX
ماماتی

ماماتی

کودکانمان بهانه های زیستن مایند



می گوید:" می دونی بی مسئولیتی یعنی چی؟"

نه

می گوید:" یعنی یه نفر به یکی قول بده باهاش بازی کنه بعد بره با یکی دیگه بازی کنه"

این که می شه خیانت

می گوید:" بی مسئولیتی هم می شه!"





پ.ن: کامپیوتر فرت شده بودم. ویندوز عوض کردم تا در خدمت شما باشم. آقای دکتر! کجایی که به من تبریک بگی؟ آخه دیگه به خاطر فرت شدن کامپیوترم مزاحم شما نشدم.


+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/11/18ساعت   توسط ملیحه   | 

 

به هانی می گویم:" اگر شورتت رو بیرون دستشویی جلوی همه در بیا ری، می کشمت " از همین تهدید های الکی مامانها .

می گوید:" اگه من رو بکشی دیگه بچه نداری ها!"

می گویم:" خب یه بچه ی مودب از خدا می گیرم دوباره"

می گوید:" خدا بهت می گه چون بنده ی من رو کشتی دیگه بهت بچه نمی دهم، هنوز هم می خوای من رو بکشی؟"

 

پ.ن: " می دونی بهترین ماشین چیه؟ خب پرادو دیگه،  کاملا حرفه ای ه ها! راست می گم ها!"

پ.ن۲: آقا مجتبی یک دست لباس کاراته همراه یک عدد کمر بند قرمز برای هانی هدیه گرفته اند .

 آقا مجتبی، سپاس.  هانی را بسیار شاد کردید.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/11/04ساعت   توسط ملیحه   | 

 

به جلال می گوید:" ددی! یه مزداتری شاسی بلند می خری. مزداتری خیلی باحال ه!" 

جلال می گوید:"مزدا تری شاسی بلند نداریم" 

 آه از نهاد نازدونه بلند می شود و می گوید:"چه بد شانسی ای. خب یه دونه شاسی کوتاه بخر"

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/10/28ساعت   توسط ملیحه   | 

 

چند نمی دانم "چی چی یه " کاراته یاد گرفته. فن؟ نمی دانم شاید هم نه. از مربی کاراته ی مهدشان می پرسم و می نویسم این حرکتهایی  که یاد گرفته اسمشان چیست.

 دستهاش را گارد می گیرد و قدم هاش را محکم و باز بر می دارد و سر و صدا راه می اندازد. "آی! ای! بوف!"

می گوید:" من چن تا کمربند قرمز می خوام"

-          چن تا می خوای چی کار؟ یکی بسه. تازه فکر کنم کمر بند قرمز نداریم. نمی شه.

" خب! نمی شه یه کاری کنی که داشته باشیم"

-          نه.

"پس من دیگه کاراته یاد نمی گیرم تا وقتی کمربند قرمز اختراع بشه"

 

حالا می خواهم  از اهل فن تقاضا کنم که لطف فرموده و کمربند قرمز اختراع کنند . تا هانی من به یادگیری کاراته ادامه دهد.

 

 

 پ.ن:سلام هستی جان! اصلا به من میاد اینقدر بی معرفت باشم.(گریه)
کامنت دونی وبلاگت باز نمی شه من چه کنم؟ نشون به این نشون که آخرین پستت" سفر سبز" ه! دیدی من اومدم خونه تون در خونه تون باز نشده؟

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/10/20ساعت   توسط ملیحه   | 

 

غروب بود.

 تلویزیون رو شن بود.

 همین پسری که با عمو.  پور.نگ  برنامه  اجرا می کرد و می کند، داشت  آواز می خواند.

محمد (برادرم)گفت:"چه صدای مزخرفی. خیلی هم احساس خوش صدایی می کنه. قیافه رو داشته باش"

و به تلویزیون اشاره کرد.

هانی:"خب ! مگه چیه. خدا اون رو این شکلی با این قیافه آفریده. مگه چه اشکالی داره؟ هر کسی یه جوری ه دیگه"

 

 من همان وقت هزار بار خدا را شکر کردم. هزار هزار بار دیگر و باز هم باید.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/10/14ساعت   توسط ملیحه   | 

 

به هانی می گویم که تمام پلوی توی بشقاب را بخورد. اگر پلویی بماند اسراف می شود. اگر ما اسراف کنیم یک جای دنیا یک پسری که مثل هانی ست ممکن است گرسنه بماند و خدا دوست ندارد که یکی اسراف کند و یکی دیگر گرسنه بماند.

می گوید:"خدا باید من رو دوس داشته باشه. من اصن از الان می خوام برم تو گروه شیطون و بت پرست بشم. ببینم اون وقت کی من  رو دوس نداره؟"

 

 پ.ن:

هانی شش روز تمام مریض بود. اسهال و استفراغ  ویروسی.  و چون از اول دکتر نگفت بیماری هانی چیست. من پنج بار به پزشک مراجعه کردم. خدایی که فقط  یکی از آنها هانی را معاینه کرد و مابقی بدون معاینه هر بار فقط سرم می دادند و آمپول پلازین و ب شش.  از اینکه دکتر ها  به من توضیح نمی داند چرا این علائم کم یا قطع نمی شوند  خیلی حرص می خوردم. وقتی از یکی شان پرسیدم علت چیست؟گفت:" به فرض هم که من بگویم، تو دارو بلدی تجویز کنی؟" گفتم که نه.  فقط ندانسته ها آدم را بیشتر اذیت می کند. همین.  گرچه دلم می خواست همان وقت یکی توی گوش آن دکتر بی مسئولیت بزنم، اما خودم را کنترل کردم و از اتاقش بیرون آمدم. البته جلال هم وسط این بیماری بد ما دو تا گذاشت به امان خدا و رفت به شهر و دیار خودش و بعد از بستری کردن هانی رضایت داد که برگردد. از خانم و آقای دکترخیلی ممنون که همیشه در این جور مواقع علاوه بر همدردی با راهنمایی هاشان من را یاری می دهند.

الان حال هانی خوبه. وگرنه من کی حال آپ کردن داشتم. ممنون از احوالپرسی هاتون.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/10/08ساعت   توسط ملیحه   | 

 

هانی یک جک یاد گرفته بود که  "یک روزی پسری توی خیابان روی دستهاش راه می رفته. وقتی می پرسند چرا؟ می گوید که پدرش گفته حق ندارد پایش را از خانه  بیرون بگذارد" حالا دیشب می گفت:" یه روز یه پدری به پسرش میگه  حق نداری دست و پا تو از خونه بیرون بذاری.بعد پسره می شینه تو فرغون و مامانش میبردش بیرون"

آقا جاتون خالی من و جلال نیم ساعتی خندیدیم. فکرکن"فرغون" . یعنی این بچه کالسکه رو ول کرده چسبیده به فرغون. به نظر شما ممکنه پسر ما در آینده مهندس عمران بشود؟ یاعمله؟  به خاطر علاقه اش به فرغون می گم ها !

 

 پ.ن: از بعد از رفتن بابا دیگه هیچ خبر مرگی  آزرده م نمی کنه. یعنی راستش برام اصلن مهم نیست. گاهی فقط به دلتنگی آدم ها بعد از رفتن کسی که دوستش دارن فکر می کنم و بعد می گم، وقتی ما تونستیم به زندگی نکبت ادامه بدیم همه می تونن. ولی بعضی وقتا کسی می میره که انگار وزنش برای زمین زیاد است. رفتنش معلوم می شود.روحش شاد.

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 1388/09/28ساعت   توسط ملیحه   | 

 

برای هانی قصه تعریف می کردم که " آقا خروسه همه ی آب رودخونه رو خورد و رودخونه خشک شد" 

 گفت:" مام !  خب از توی جوب دوباره آب میاد تو رودخونه"

من یه ذره تعادلم رو از دست دادم ولی زود خودم رو جمع و جور کردم و تصحیح کردم" آقا خروسه اول  با یه مانع جلوی آبی که از جوب میاد تو رودخونه رو گرفت، بعد همه ی آب رودخونه رو خورد"

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/09/24ساعت   توسط ملیحه   | 

 

همکارم دختر 4 ساله اش را خانه تنها می گذارد. وقتی برایم تعریف کرد شجاع شدم و برای اولین بار هانی را خانه تنها گذاشتم رفتم کلاس. برایش سی دی گذاشتم و بالش و پتو که اگر خوابش گرفت بخوابد. گوشی تلفن را گذاشتم دم دستش و اجازه دادم اگر کارتون تمام شد یک سی دی دیگر بگذارد. از ساعت 2 که می رفتم تنها بود تا 4:30  که داداش م بیاد خانه مان. کلید را گذاشتم خانه ی همسایه و هر 15 دقیقه یا 20 دقیقه یکبار به او زنگ می زدم. بعد از یکساعت دیدم گوشی را بر نمی دارد. داشتم دیوانه می شدم. تلفن خانه ی همسایه را از بر نداشتم. به جلال زنگ زدم. گفت که "محمد" تا چند دقیقه دیگر می رسد خانه.

همسایه به هانی سر زده بوده و گفته که اگر حوصله ش سر می رود برود خانه ی آنها. هانی هم با تمام شدن کارتون سرش را انداخته زیر رفته خانه ی آنها. می گویم چرا؟

می گوید:" خودش گفت برم خونه شون اگه حوصله م سر رفت. من م حوصله م سر رفت."

"خب تعارف کرد"

می گوید:" نه. تعارف نکرد. نگفت دارم تعارف می کنم. گفت بیا، به جان خدا راست می گم"

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/09/16ساعت   توسط ملیحه   | 

 

این روزها هانی خیلی اذیت می کند.  تقریبن تمام کارهایی که برای انجام ندادنشان به او تذکر می دهیم ، مدام انجام می دهد. روی فرش و دیوار با مداد شمعی نقاشی های بزرگ می کشد. غذا نمی خورد. اگر غذا بخورد بین لقمه های غذایش، مدام آب می خورد. حاضر نیست لباس بافتنی بپوشد وقتی می خواهیم از خانه بیرون برویم. شب ها دیر می خوابد. روی صورتش را با خودکار نقاشی می کند. زود به گریه می افتد. شب ها نمی گذارد رویش پتو بیاندازیم. نیمه های شب که یواشکی رویش پتو می اندازم آنرا با پا کنار می زند. و مدام درخواست می کند که برایش کارتون فوتبالیستها بگذارم که ببیند. تمام وقتی که خانه است در حال دویدن است و پریدن.  از روی مبل روی صندلی. از روی صندلی روی اپن آشپزخانه. از روی اپن آشپزخانه روی آن یکی مبل.

خدایا ! به من صبری عطا بفرما که بتوانم  این شیطنت ها را تاب بیاورم  و امانت کوچولویت را اذیت نکنم.

 

 

پ.ن 1: موهام  را کوتاه کوتاه کردم.از خودم خیلی کیف می کنم وقتی از جلوی آینه رد می شوم کمی خودم را نگاه می کنم. خیلی خوشگل شده ام. خدایا ممنون که مرا زیبا آفریدی.

پ.ن2: یک فسنجونی پختم، که انگشتاتون هم باهاش می خورید، البته اگر مهمان خانه ی ما بشوید.

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 1388/09/06ساعت   توسط ملیحه   | 

 

توی ماشین نشسته ایم. داریم می رویم مهمانی. با هزار شوق. خانه ی کسی که دوستش داریم واز مصاحبت با او لذت می بریم.

هانی:" مام! من از تصمیم قبلی م برگشتم و تصمیم گرفتم ازدواج کنم."

من و جلال در حالی که سعی می کنیم بهت خود را پنهان کنیم و خیلی عادی باشیم انگار که  هانی الان بیست و چند ساله است و ما خیلی وقت است که پی بردیم با دختری رابطه دارد و غصه خورده بودیم چرا پنهانی رابطه دارند و نگران این بودیم که آیا هانی توانسته نیمه ی گم شده ی وجود خودش را درست پیدا کند یا نه؟ و   ... . ولی خداییش خیلی جو گیر شده بودیم. ازش پرسیدیم:" خب! مبارک ه. این خانم خوشبخت کی هست"

هانی:" از بچه های مهد کودکمون ه و اسمش یه رازه"

ما رو می گی

"گیتاست"

هانی:"نه بابا اون که بچه ست"

"فروغ"

هانی:" نه اون پیش دبستانی یه. با علی دوست ه"

" یاسمن"

و هانی با یه عشوه ی دختر کش سرش رو خم  کرد و نیشش تابنا گوش باز شد به معنای تایید.

به اینجا که رسید من و جلال از خنده غش کردیم. و یکباره فضای  سنگین ماشین عادی شد.

مهمانی کوفتم شد.

راستش انگار یه چیزی ته دل م  تلنگر زد. من می توانم هانی را طوری تربیت کنم که در انتخاب نیمه ی گم شده اش دچار اشتباه نشود؟ می توانم نگرانی های خودم را به او بفهمانم؟ می توام  یادش بدهم عاشق شود و این زیباترین طعم آفریده شده را بچشد؟ می توانم برای روزی آماده اش کنم که اگر در عشق شکست خورد خودش را گم نکند؟ می توان او را برای زندگی با دختری که نمی شناسمش تربیت کنم. دختری که  با امید به خوشبختی وارد زندگی هانی می شود؟ یعنی می توانم؟

 

پ.ن: فردایش قضیه را برای مامان یاسمن تعریف کردم . مامان فروغ هم بود. زد تو صورتش و گفت "خدا مرگم. علی کیه" و حسابی سه تایی خندیدیم.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/09/04ساعت   توسط ملیحه   | 

 

هانی چند روزی ست آدم فضایی شده و مدام می پرسد:

"مامی! آدم فضایی ها آب می خورن؟"  من میگویم "بله " تا آب ش را بخورد.

"مامانی! آدم فضایی ها بازی می کنن؟"  "بله" و آنوقت مشغول بازی می شود.

" مامان! آدم فضایی ها غذا نمی خورن. یه چیزای مخصوص دارن به جای غذا"

" مامی ملیحه! می دونستی آدم فضایی ها صبح ها مهد نمی رن و هم ش هی می خوابن"

" مامان! تا حالا دیدی یه آدم فضایی خودش تنها و بی مامانش بخوابه؟ من که ندیدم و تا آخر عمرم هم نمی بینم"

"مامانی! چرا خدا من رو آدم فضایی نیافریده؟"

" مامی! می دونستی اگه من تمرین کنم و هی اینجوری ( همون جوری که مرد عنکبوتی  دستش رو به اون حال ت می گیره و از انگشتش تار در میاد) فیش( این م صدای اون تمرین ست ها!) کنم. بالاخره از انگشتم تار میاد بیرون و مرد عنکبوتی می شم و بعدش هم آدم فضایی"

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/09/01ساعت   توسط ملیحه   | 

 

با هماهنگی خواهرها و برادرها توانستیم مامان رو راضی کنیم، یعنی در یک عمل انجام شده قرار بدیم  و با دادن هدیه و گل بتوانیم لباس مشکی اش را به رنگی تبدیل کنیم.

کلی گریه کرد و ما کلی خندوندیمش و لباس بنفش خوشرنگی با هدیه برایش گرفتیم و مامان م دوباره خوشگل شد.

رنگ صورتش باز شد.

اصلن باور نمی کرد ما ها یواشکی برایش هدیه گرفته باشیم و همان وقت خدا رو شکر کرد که بچه های خوبی دارد.

ما رو می گی، کلی ذوق کرده بودیم.

خدایا به خاطر همه چیز ممنون.

 

+ نوشته شده در  شنبه 1388/08/30ساعت   توسط ملیحه   | 

 

قبل تر گفته بودم که  تالار هنر تئاتر "حسنک کجایی" را آورده که خیلی هم زیباست.  من توصیه می کنم که حتمن آن را ببینید. گروه اجرای نمایش از قم  آمده اند و انصافن که خیلی برای بچه ها آموزنده است. یک نمایش شاد با آموزش مفاهیمی مثل  اعتماد نکردن به غریبه ها،  قبول نکردن خوراکی از آنان، باز نکردن در خانه به روی آنان و از همه مهمتر مفهوم اتحاد داشتن است.

 در آخر تئاتر که حسنک و حیوانهایش برای از بین بردن گرگ ها  از بچه ها کمک می خواستند،  هانی اولین بچه ای بود که بدو بدو رفت روی صحنه . در صورتی که  بودند بچه هایی که  از جایشان تکان نخوردند حتا وقتی  دست یاری یک بازیگر به سمتشان دراز شده بود. احساس غرور کردم که برای هانی مهم است که بتواند و بخواهد مشکل جامعه اش  را حل کند. هانی بدو بدو رفت تا گرگ های بد جنس را شکست دهد تا آنها حیوانات اهلی  را نخورند. خدارا شکر که  نگرانی های من و جلال در مورد تربیت هانی به جا بوده و حالا که  نمودهایی از آن  را می بینیم خستگی از تن مان  می رود.

 

 

پ.ن:

دل م یک لیوان شیر کاکائوی داغ می خواهد. روبروی پنجره  بنشینم. رو به باغ همسایه و یادم برود چقدر کار نکرده دارم و  "یاد ایام" شجریان را بگذارم و لیوان داغ را بین انگشتهام فشار دهم و یادم بیاید با بابا که رفته بودیم  سرولات و "یاد ایام" می شنیدیم از ضبط ماشین و بلند بلند می خواندیم با شجریان.

 چشمهام را ببندم و با دیدن بابا پشت پلک های تیره ام ذوق کنم.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/08/27ساعت   توسط ملیحه   | 

هانی صبح زود بلند شده آمده توی آشپزخانه  و قر می آید و برایم می خواند:" حالا یک، دو، سه      همه بی خیال غصه"

 جمعه بود و من داشتم مقدمات یک صبحانه ی مفصل را می چیدم  تا بعد آنها را بیدار کنم.

 دست از کار کشیدم و گفتم :" سلام. صبح عالی متعالی، چی شده جوجه اینقدر خوش اخلاق ه؟" و بغلش کردم. 

گفت:" مام! الان  یه خواب باحال دیدم. حال م جا اومد(!!) . خواب دیدم همه خانواده رحمت خدا رفتن و همه  رفتیم بهشت پیش باباجی. باز همه دور همیم و من و بابا جی  دزد و پلیس بازی کردیم و همه ش مثل اون وقتها باباجی من رو گاز گرفت و بوس کرد. خیلی حال داد مامی، خیلی. "

 

پ.ن : دل م می خواهد بروم سفر. آخر چه می شود کرد. من مثل بابام هستم.

وقتی همه می گویند ملیحه مثل باباش ه، هرگز به سفر نه  نمی گه. ته دلم یه چیزی آب می شه . انگار حالا که یکی از اخلاق های بابا با من ه پس بابا  با من ه. دلتنگی م کمرنگ می شود.

 

+ نوشته شده در  جمعه 1388/08/22ساعت   توسط ملیحه   | 

 

هانی را برده بودم حمام. عذاب وجدان گرفتم از بس این بچه لاغر است. سینه و کمرش را که می شستم احساس می کردم دارم دنده هایش را می شویم. دستهایش را که می شستم، انگار همین الان  ممکن است از آرنج یا کتف کنده شود و بیاید توی دست من. آنقدر حرص خوردم که بعد از یک نطق حسابی در مضرات غذا نخوردن و مزیت های  غذا خوردن،  تهدیدش کردم که  اگر این بار غذا نخورد حتمن می گویم پدرش کتکش بزند.

گفت:" مامان من از سیم درست شدم.  زیر پوستم استخون نیست. ببین" و به دستش اشاره کرد.

گفتم بیخود چرب زبانی نکند که خیلی عصبانی ام و کوتاه نمی آیم و تازه خدا همه آدم ها را از استخوان  آفریده است.

گفت:" ببین! مامی جان! قربون اون چشمای خوشگل ت برم، قربون اون صورت نرم ت برم، خدا یهو دلش خواست یه آدم درست کنه با سیم ببینه چه شکلی می شه تا از اون به بعد همه ی آدما رو  از سیم آفریده کنه ." !!!

 

پ.ن: داره  نزدیک یکسال می شه. این گرهه داره هی بزرگتر می شه. من حتا به تن سردش هم راضی م. برای  آخرین بار که توی غسالخانه دیدیمش با زهرا.

  زهرا جان! من الان به همان تن سرد و سفید و صورتی کمرنگ که بغلش کرده بودیم و ما را بغل نکرده بود راضی و ندارمش.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/08/18ساعت   توسط ملیحه   | 

 

سلام.

دل م حسابی برای  این صفحه ی زرد چرک  و همه دوستهام تنگ شده بود. خیلی.

اول از همه باید از آقای دکتر که علاوه بر درست کردن رایانه ام یک شام خوشمزه خانه شان خوردیم تشکر کنم. البته از خانم دکتر.

دل م می خواهد برم کلی کتاب بخرم برای هدیه دادن  به دوستهام.

هنوز گوشه و کنار خانه می شود  کارتونهایی که خالی نشده اند را پیدا کرد.  

توی یکی از این روزهای دلتنگی که  هوای حوصله ام ابری بود حسابی، دوست عزیز نا دیده ای از آن سر کشور از سرزمین گرم جنوب زنگ زد و حرف زدیم و کلی شاد شدم و حال و هوایم عوض شد.

هانی را  بردیم تالار هنر برای دیدن "حسنک کجایی".  شاید بیشتر از هانی خودمان  خندیدیم و لذت بردیم. گره تئاتر قم  بود.  هانی وسط تئاتر یهو داد زد و گفت" مادر جان!" و البته ما ی مادر جان را حسابی کشید و همه کلی خندیدند.  ولی خداییش  خیلی  تئاتر با حالی بود.

پنجره های هال و اتاق خواب خودمان  رو به باغ همسایه باز می شود. دل م بابا را می خواهد که ببیند و لذت ببرد.

این روز ها عجیب گره ای  وسط گلویم افتاده. همه اش می گویم" ملیحه! آسمت  است. گریه نکن" ولی می دانم که تنگی نفس م نیست.

 چند روز پیش زنگ زدم به صدیقه  و یک دل سیر گریه کردیم با هم ،  گره ی وسط گلویم ولی باز نشد.

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 1388/08/16ساعت   توسط ملیحه   | 

 

هانی می گوید:"مام! چرا مامان بزی برای پسرش یه اسم بد انتخاب کرد؟ "شنگول" هم شد اسم؟ آدم یاد جیش می افته."

 

پ.ن:

الان که کافی نت م. ولی اصولن وسط اسباب کشی هستیم.

کامپیوتر عزیزم داغون شده اساسی. باید ببرمش دکتر.

به نظر شما چرا باید همیشه یه چیزی برای اینکه همه چیز با هم جور در نیاد باشه؟

مثلن همین حالا که من کلاس دارم و تدریس می کنم و کارم هم سه روز در هفته ست، کلاس زبان م افتاده درست وقتی که داره "مهاجران" نشون می ده. من هم سه روز در هفته این کارتون نوستالژیک رو از دست می دم.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/07/26ساعت   توسط ملیحه   |