تبليغاتX
ماماتی

ماماتی

کودکانمان بهانه های زیستن مایند

سلام.

نمی دانید چقدر دلم برای اینجا تنگ تنگ شده.

برای دوستانم و برای نوشتن.

کمتر از یکماه دیگر جوجه به دنیا می آید . نمی توانم پشت لب تاب بنشینم و کامپیوتر خانه هم به هم

ریخته است، این است که نت ندارم.

الان دارم یواشکی از یک محیط کاملا اداری می نویسم، اینقدر که دلم برایتان تنگ شده.

هانی هم خوب است. در ورزش دو هفته است کاپیتان شده و یک هفته هم هست که مبصر کلاس است.

وقتی می روم مدرسه و معلمش و مدیرش از هانی تعریف می کنند روی ابرها پرواز می کنم.

گرچه گاهی بهانه می آورد و مدرسه نمی رود و تازگی ها هم خودش را برایم بیشتر لوس می کند ولی

همان هانی سابق است.

نمی دانم چقدر بعد از به دنیا آمدن جوجه می توانم بیایم و اینجا را بنویسم ولی این را بدانید که حسابی

دلم برایتان تنگ می شود و کلی احتیاج دارم برایم آرزو های خوب کنید. ممنون .


ضمنن من دفاع کردم. نیمه های بهمن ماه بود و خدا را شکر کل نمره ی بدون مقاله را گرفتم.

گرچه هنوز مقاله ام آماده نیست ولی خیلی آرامش دارم و سر فرصت مقاله ام را هم آماده می کنم.



+ نوشته شده در  چهارشنبه 1390/12/10ساعت   توسط ملیحه   | 

 

توی این دنیا وقتی اینترنت نداری یعنی انگار تو زندونی.

الان تو زندونم!

کی هم قراره آزاد بشم خدا می دونه.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1390/11/09ساعت   توسط ملیحه   | 

 

حتا اگه آخرای کار پایان نامه ت باشی، پسرت سرفه کنه و این سرفه ها ذهن ت مشغول کنه،

 وسط امتحانای دانشگاه باشه و توی خانه دانشجو داشته باشی و حال و هوای امتحانا از روزگار

بندازدت، آخر ماه باشه و اوضاع مالی بهم ریخته باشه و دعا دعا کنی اداره یکی دو روزی حقوق ها

رو زودتر بریزه به حساب، حتا اگه دو سه روزی از این اتفاق مهم که ذوق زده ت کرده گذشته باشه

باز هم نمی تونی ننویسی. به همین خاطر اومدم که بگم:

اصغر فرهادی عزیز! مرسی.

مرسی که باعث شدی اسم ایران تو یکی از محافل مهم فرهنگی جهان طنین بندازه.

و مرسی که وقتی رفتی اون بالا یاد مردم ایران بودی.

امیدوارم همیشه موفق باشی. و منتظریم تا یک ماه دیگه اسکار رو هم بگیری.

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1390/10/28ساعت   توسط ملیحه   | 

 

دو سه هفته ای می شود که سریال شهید تندگویان تمام شده است.

ما چهار یا پنج قسمتش را دیدیم.

حالا بعد از دو سه هفته ای که از آخرین قسمت این سریال گذشته.

هانی سر سفره ی نهار با نگرانی خاصی می گوید:" مامان! حالا که وزیر نفتمون رو شهید کردن،

 چی میشه؟ وزیر نفت نداشته باشیم که نمی شه!"

!!!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1390/10/25ساعت   توسط ملیحه   | 

 

رفته بودیم پیش استاد مشاورم. چون پنج شنبه بود و هانی تعطیل، او را هم با خودم برده بودم. دور میز

 استادمون خیلی شلوغ بود و کلی از بچه های ارشد اومده بودن دنبال نمونه سئوال برا امتحان پایان

ترم، دختر و پسر.

استاد مشاورم رو به هانی می گوید:"هم بازی می خواستی چی کار ؟ وقتی به دنیا بیاد کلی دردسر

داره ها! همه ش گریه می کنه. باید بهش شیر بدی"

من خیلی ناراحت بودم . کلاْ دوست ندارم هانی رو بترسونن از اینکه در آینده همه چیز گل و بلبل

نیست. داشتم آماده می کردم  خودم رو تا حرف رو عوض کنم و برم سر پایان نامه.  همه ی دانشجوهام

 ساکت شده بودن و هانی را می پاییدند.

هانی گفت:" من که ممه ندارم بهش شیر بدم. مامانم داره"

آقا ! فقط من رو تصور کنین وسط قهقه پسر ها و خنده ریز دختر ها و چشمهای ورقلمبیده استادمون!

 

 

 

پ.ن: استادمون که خودش رو جمع و جور کرد به هانی گفت "بچه ها، تو شیشه شیر خشک می خورن اون رو داداششون براشون باید درست کنه. " و رو به من کرد و گفت " فصل چهارت درسته برو خونه . خسته نباشی."

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1390/10/18ساعت   توسط ملیحه   | 

 

سه هفته قبل هانی مریض شده بود و تب کرده بود. برایش سوپ درست کرده بودم ولی دلش سوسیس

و ناگت می خواست که نمی شد برایش درست کرد.

گفتم خودم هم کمی سوپ بخورم شاید اشتهایش باز شود.

همینطور که سوپ می خوردم به هانی گفتم:"ببین جوجه داره تکون می خوره یعنی از سوپ خوشش

اومده، خدا رو شکر که جوجه به داداش بزرگه نرفته و نق نقو نشده و همه جور غذایی می خوره"

هانی گفت:"آخه اون بیچاره از توی دلت چه جوری اعتراض کنه. مجبوره هرچی شما می خوری، بخوره.

من که مجبور نیستم"

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1390/10/15ساعت   توسط ملیحه   | 

 

آمده توی بغلم خودش را جا داده و می گوید:" می شه الان خودم رو برات لوس کنم" با تکان دادن سرم

 می گویم که اشکال ندارد و دوباره می گوید:"پس می شه جمله نویسی هام رو بنویسی".

!!!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1390/10/12ساعت   توسط ملیحه   | 

 

شبها اگر وسط تمام آن دردها و بیداری ها خوابم ببرد، خواب می بینم تایپ پایان نامه ام تمام نشده است و دیر شده است. خواب می بینم نمی توانم این ترم دفاع کنم. خواب می بینم دکترا قبول شدم ولی چون از پایان نامه ام دفاع نکردم نمی توانم در دوره دکترا درس بخوانم.

تا قبل از قبول شدنم توی فوق لیسانس خیلی پیش می آمد که خواب ببینم کوانتم 2 را افتاده ام. شب امتحان کوانتوم2، من و جلال عقد کرده بودیم و من کوانتومم را پاس کردم ولی استرس یک هفته قبلش که درس نخوانده بودم و اینکه امشب دارم ازدواج می کنم و فردا ساعت 2 ظهر باید امتحان پایان ترم بدهم، تا سالها با من بود. حتی شبی که امتحان فوق لیسانس قبول شدم خواب دیدم چون کوانتوم2 را پاس نکردم نمی توانم فوق ثبت نام کنم. هنوز نمی دانم چرا مثل مجانین وسط امتحانها عقد کردیم؟ آنهم ترم یکی مانده به آخر!

جوجه ء توی دلم بزرگ شده و نمی دانم چرا این بار از همان اولین روزها دل درد عجیبی با من بود. بارها و بارها دکتر رفتم ولی هیچ اثری نداشته است. با بزرگ شدن جوجه، هم درد بیشتر شد و هم به خاطر به هم خوردن تناسب اندام توی این ماهها فعالیت های روزانه ام درگیر مسائل جدید. شبها نمی توانم بخوابم، طبیعی است. درد دارم، طبیعی است. استرس های بی مورد می گیرم، طبیعی است. از بس جوجه توی دلم بالا و پایین می پرد مدام حالت تهوع می گیرم، طبیعی است. خدا را شکر که همه چیز طبیعی است.

 در دومین تجربه بارداری م  هیچ چیز به اندازه اینکه تا خوابم می برد خواب می بینم پایان نامه ام به دفاع نرسیده و اینکه مجبورم موقع جوراب پوشیدن روی مبل بنشینم و پاهایم را بالا بیاورم تا جورابم را بپوشم، اذیتم نمی کند.

دوست دارم زودتر دفاع کنم تا کمی طعم خوش بارداری را نیز بچشم. می دانم که می توانم.

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 1390/10/10ساعت   توسط ملیحه   | 

 

 

مستم می کند این برف زیبا.

خواستم شما را هم سهیم کنم در این مستی. حال خوشی ست، بعد از مدتها.

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1390/10/06ساعت   توسط ملیحه   | 

 

شب تاسوعا به رسم هر ساله خانه بابا بودیم و داشتیم آبگوشت می پختیم. مردها خانه ای دیگر بودند

و من و مادرم و خواهر هام با بچه ها خانه ای که آبگوشت پخته می شد.

هر ساله طوری پخته می شود که سحر تاسوعا می شود توزیعش کرد.

بابا می گفتن:" باید مردمی که می رن عزاداری، از بابت نهار خیالشون راحت باشه"

دیر وقت بود. دختر خاله های هانی خوابیده بودن. چشمهای هانی قرمز شده بود و مدام خمیازه

می کشید ولی نمی خوابید.

به او می گویم که بیاید تا بخوابیم و خیلی خسته است و نباید تا این موقع سحر بیدار باشد.

چشمهاش را برام ریز می کند و لبهایش را جمع می کند و مظلومانه می گوید:"آخه من بیچاره فضولم

می خوام بدونم شما ها به هم چی می گین"

 

پ.ن:آخرش هم زندگی مرتب نشد. اصلا انگار نباید هم مرتب شود. همینطوری است که اسمش

زندگی ست.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1390/10/04ساعت   توسط ملیحه   | 


هستتم. زندگی کمی شلوغ شده. دارم مرتب ش می کنم. زود می آیم.



+ نوشته شده در  یکشنبه 1390/09/27ساعت   توسط ملیحه   | 

 

از مطب دکتر که آمدیم بیرون هانی را بوسیدم و به جلال گفتم:"خدا رو شکر! چیز مهمی نبود.

خیلی می ترسیدم و چند شب بود خواب نداشتم. پیش خودم قرار گذاشتم یه خروس قربانی هانی

 کنیم."

هانی گفت:"نه برام ۱۰ تا گرگ و ۱۵ تا شیر بکش. اونا حیوونای قوی هستن و تو آفریقا راحت می تونی

پیداشون کنی"

و من و جلال .......!!!!!

پ.ن:

حدود یکماه قبل هانی در مدرسه زمین خورده بود و پیشانی اش متورم شده بود ولی از بس همه گفتن

طبیعی است و برای بچه پسر ها مدام از این اتفاقها می افتد دکتر بردن را پشت گوش انداخته بودیم .اما

تورم روس پیشانی اش نرفت و یک برجستگی ریز و دردناک ماند. با مشورت با پزشکانی که به آنها

اعتماد دارم از جمله "دکتر سارا" و "دکتر ناصر" و "دکتر حمید احمدی" بردیمش سونو گرافی و خدا را شکر چیز مهمی

نبود.

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1390/09/22ساعت   توسط ملیحه   | 

 

پنج شنبه رفتیم تاتر. جشنواره تاتر بود و تاترش، "فرار از مزرعه" یا یک همچین نامی داشت.

بسیار بسیار موضوع جدیدی بود و خیلی خوش گذشت، چون چند تا بچه که حرفه ای تاتر می بینن (از جمله هانی) تعامل خوبی با هنرمندان بازیگر تاتر برقرار کردن و این موجبات شادی و خنده برای همه و علاوه بر اینها کمی غرور برای من و جلال  را فراهم کرد.(عجب جمله ای شد! منظورم را که رساندم؟)

نیمی از زمان اجرای تاتر را هانی ایستاده بود و خیلی پیش می آمد که برقصد و یا با هیجان چیزی به هنرمند در حال اجرای نقشش بگوید.

وقتی موش برای تشکر به مرغ پنیر تعارف کرد، هانی داد کشید که:"مرغا دونه می خورن نه پنیر" و یه پسر دیگه از ردیف جلویی داد زد که" این پنیر نیست یه تیکه پشم ه" همه ی پدر و مادرها می خندیدند.

از سالن که زدیم بیرون هنوز طعم خوش خنده زیر دندانمان بود. هانی گفت:"آدم نباید هرگز خانواده ش رو ترک کنه. مرغه کار اشتباهی کرد" و من لذت بردم که تاتری با مفهوم جدید دیده و مفهوم را بی کم و کاست یافته است.

 

+ نوشته شده در  شنبه 1390/09/12ساعت   توسط ملیحه   | 

 

"مامی! تو وبلاگم بنویس من هانی انیشتینگم. چون دارم همش اختراع می کنم. الانم دارم یه پارکینگی

لب دریا اختراع می کنم که نه ستون داره و نه پنجره می خوام وقتی لب دریا ویلا ساختم این پارکینگ رو

براش بسازم."

 

پ.ن: بی ستون و بی پنجره ای پارکینگش اشاره دارد به چهل ستون چهل پنجره و دارد همین شعر  را

هم می خواند. البته با تغییراتی که خودش داده.  "یک پارکینگی من بسازم بی ستون بی پنجره"

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1390/09/07ساعت   توسط ملیحه   | 

 

اگر هانی شبی با حوصله باشد و بگوید که هوس نوشتن دارد برایش با کلماتی که می تواند بنویسد

جمله می سازم و اینکار برایم خیلی محدودیت دارد چون فقط چند حرف فارسی را یادگرفته است.

دیشب می گویم که بنویسد"مادرم تب دار است" این جمله هم "ر" دارد و هم "ت" و هم دو حرف پشت

سر هم " َ  " دارد. پس به نظرم جمله خوبی است.

نمی نویسدش و لبهاش را جمع می کند و ذل می زند توی چشمهام و می گوید:"نمی خوام. دوست

ندارم شما مریض باشی"

خب! من هم جمله را عوض می کنم" مادرم در رامسر است" اینطوری "مادرم" با او دو تا "َ" حذف

نمی شود و "ر" در "رامسر" به حرف قبلی چسبیده و باید زیر خط نوشته شود.

اینبار هم چپ چپ نگاهم می کند و می گوید:" نمی خوام از من دور باشی. چرا تنهایی رفتی رامسر؟"

آخر هم نوشت:"مادرم تاب بست". البته خودش جمله ساخت.

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1390/09/06ساعت   توسط ملیحه   | 

 

می گویم:" تا یک خط مشق بنویسی من هم نماز بخوانم "

بعد از نماز می گویم که دعایش کرده ام که سلامت و شاداب و خندان باشد و همیشه آرامش یارش

 باشد.

می گوید:"اینم شد دعا! لااقل دعا می کردی خانم همتی بگه هانی تا دو سه ماه تعطیله و نباید بیاد

 مدرسه. من سلامتی و شادابی رو می خوام چه کار؟ من تعطیلی می خوام"

!!!

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1390/09/02ساعت   توسط ملیحه   | 

 

آقا امروز پسرک من کنفرانس دارد.

دیشب وقتی دارم برایش مسواک می زنم تا بخوابد می گوید:"فردا همون کنفرانس رو داریم ها!"

می گویم:"کدوم ؟"

می گوید:"همون که در مورد حیوون مورد علاقه مونه"

کمی هول می شوم و نمی دانم این موقع شب برای کنفرانس(!) فردایش چه می خواهد و کاملا

استرسم را ناخواسته به او منتقل می کنم:

"حیوون مورد علاقه ت چی؟ در موردش چی می دونی؟ چرا زودتر نگفتی؟ الان می خواهی چی کار

کنی؟"

 

هانی:" کارام آماده اس. حیوون مورد علاقه م تمساح و کروکودیله. هر دو از یه خانواده ان ولی کروکودیل

دندوناش بزرگتره"

من:" همین؟! دیگه ازش چی می دونی؟"

هانی:" تو داررت المعاف(!) هست. خوندی برام. تخم گذاره. خزنده است. دو زیست ه. گوشتخواره. از

پوستش

 کیف و کفش و پالتو درست می کنن. قاچاقچی ها می کشنش. طرفدارای محیط زیست با کشتنشون

مخالفن. ولی من دوست دارم یکی شون رو بکشم. فقط یکی شون رو و برای خودم کیف و کفش و پالتو

و کت درست کنم. دهنش رو باز می ذارن تا گنجشکا براشون دندوناشون رو تمیز کنن. مسواک که ندارن"

خیالم راحت می شود. برایش روی برگه با کمک خودش نقاشی می کشم تا پسرکم برای اولین

کنفرانسش چیزی را از قلم نیاندازد. خیلی دوستش دارم و برای ارائه خوبش دعا می کنم.

این هم برگه نت نویسی ش:

 

             نت نویسی

 اولش با کلماتی که خوانده است تا به حال اسم حیوان را برایش نوشتم.

تخم گذار بودنش.

خزنده بودنش.

گوشت خوار بودنش.

دوزیست بودنش و طول ۷ متری اش را توانستیم برایش مشخص کنیم.

امیدوارم بقیه ی چیزها یادش نرود.

 

 

 پ.ن: شب آمده می گوید که اصلا تمساح حیوان مورد علاقه ی من نیست و من به خاطر شما آن را انتخاب کردم و حیوان مورد علاقه من کوسه است. گوشت خوار و تخم گذار و یک زیست است یعنی فقط در دریا زندگی می کند. می خواستم کوسه را بگویم شما گفتی تمساح خوبه! تازه، قاسمی لاک پشت رو گفت و علی گربه رو و امیر مهدی فک رو.

عجب دنیای بی مرامی ه ها! شما ها که شاهدین من گفتم تمساح؟!!

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1390/09/01ساعت   توسط ملیحه   | 

 

 

"چون آینه پیش تو نشستم که ببینی

بر من اثر سخت ترین زلزله ها را"

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه 1390/08/30ساعت   توسط ملیحه   |