تبليغاتX
ماماتی

ماماتی

کودکانمان بهانه های زیستن مایند

 

توی ماشین نشسته ایم. داریم می رویم مهمانی. با هزار شوق. خانه ی کسی که دوستش داریم واز مصاحبت با او لذت می بریم.

هانی:" مام! من از تصمیم قبلی م برگشتم و تصمیم گرفتم ازدواج کنم."

من و جلال در حالی که سعی می کنیم بهت خود را پنهان کنیم و خیلی عادی باشیم انگار که  هانی الان بیست و چند ساله است و ما خیلی وقت است که پی بردیم با دختری رابطه دارد و غصه خورده بودیم چرا پنهانی رابطه دارند و نگران این بودیم که آیا هانی توانسته نیمه ی گم شده ی وجود خودش را درست پیدا کند یا نه؟ و   ... . ولی خداییش خیلی جو گیر شده بودیم. ازش پرسیدیم:" خب! مبارک ه. این خانم خوشبخت کی هست"

هانی:" از بچه های مهد کودکمون ه و اسمش یه رازه"

ما رو می گی

"گیتاست"

هانی:"نه بابا اون که بچه ست"

"فروغ"

هانی:" نه اون پیش دبستانی یه. با علی دوست ه"

" یاسمن"

و هانی با یه عشوه ی دختر کش سرش رو خم  کرد و نیشش تابنا گوش باز شد به معنای تایید.

به اینجا که رسید من و جلال از خنده غش کردیم. و یکباره فضای  سنگین ماشین عادی شد.

مهمانی کوفتم شد.

راستش انگار یه چیزی ته دل م  تلنگر زد. من می توانم هانی را طوری تربیت کنم که در انتخاب نیمه ی گم شده اش دچار اشتباه نشود؟ می توانم نگرانی های خودم را به او بفهمانم؟ می توام  یادش بدهم عاشق شود و این زیباترین طعم آفریده شده را بچشد؟ می توانم برای روزی آماده اش کنم که اگر در عشق شکست خورد خودش را گم نکند؟ می توان او را برای زندگی با دختری که نمی شناسمش تربیت کنم. دختری که  با امید به خوشبختی وارد زندگی هانی می شود؟ یعنی می توانم؟

 

پ.ن: فردایش قضیه را برای مامان یاسمن تعریف کردم . مامان فروغ هم بود. زد تو صورتش و گفت "خدا مرگم. علی کیه" و حسابی سه تایی خندیدیم.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/09/04ساعت   توسط ملیحه   | 

 

هانی چند روزی ست آدم فضایی شده و مدام می پرسد:

"مامی! آدم فضایی ها آب می خورن؟"  من میگویم "بله " تا آب ش را بخورد.

"مامانی! آدم فضایی ها بازی می کنن؟"  "بله" و آنوقت مشغول بازی می شود.

" مامان! آدم فضایی ها غذا نمی خورن. یه چیزای مخصوص دارن به جای غذا"

" مامی ملیحه! می دونستی آدم فضایی ها صبح ها مهد نمی رن و هم ش هی می خوابن"

" مامان! تا حالا دیدی یه آدم فضایی خودش تنها و بی مامانش بخوابه؟ من که ندیدم و تا آخر عمرم هم نمی بینم"

"مامانی! چرا خدا من رو آدم فضایی نیافریده؟"

" مامی! می دونستی اگه من تمرین کنم و هی اینجوری ( همون جوری که مرد عنکبوتی  دستش رو به اون حال ت می گیره و از انگشتش تار در میاد) فیش( این م صدای اون تمرین ست ها!) کنم. بالاخره از انگشتم تار میاد بیرون و مرد عنکبوتی می شم و بعدش هم آدم فضایی"

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/09/01ساعت   توسط ملیحه   | 

 

با هماهنگی خواهرها و برادرها توانستیم مامان رو راضی کنیم، یعنی در یک عمل انجام شده قرار بدیم  و با دادن هدیه و گل بتوانیم لباس مشکی اش را به رنگی تبدیل کنیم.

کلی گریه کرد و ما کلی خندوندیمش و لباس بنفش خوشرنگی با هدیه برایش گرفتیم و مامان م دوباره خوشگل شد.

رنگ صورتش باز شد.

اصلن باور نمی کرد ما ها یواشکی برایش هدیه گرفته باشیم و همان وقت خدا رو شکر کرد که بچه های خوبی دارد.

ما رو می گی، کلی ذوق کرده بودیم.

خدایا به خاطر همه چیز ممنون.

 

+ نوشته شده در  شنبه 1388/08/30ساعت   توسط ملیحه   | 

 

قبل تر گفته بودم که  تالار هنر تئاتر "حسنک کجایی" را آورده که خیلی هم زیباست.  من توصیه می کنم که حتمن آن را ببینید. گروه اجرای نمایش از قم  آمده اند و انصافن که خیلی برای بچه ها آموزنده است. یک نمایش شاد با آموزش مفاهیمی مثل  اعتماد نکردن به غریبه ها،  قبول نکردن خوراکی از آنان، باز نکردن در خانه به روی آنان و از همه مهمتر مفهوم اتحاد داشتن است.

 در آخر تئاتر که حسنک و حیوانهایش برای از بین بردن گرگ ها  از بچه ها کمک می خواستند،  هانی اولین بچه ای بود که بدو بدو رفت روی صحنه . در صورتی که  بودند بچه هایی که  از جایشان تکان نخوردند حتا وقتی  دست یاری یک بازیگر به سمتشان دراز شده بود. احساس غرور کردم که برای هانی مهم است که بتواند و بخواهد مشکل جامعه اش  را حل کند. هانی بدو بدو رفت تا گرگ های بد جنس را شکست دهد تا آنها حیوانات اهلی  را نخورند. خدارا شکر که  نگرانی های من و جلال در مورد تربیت هانی به جا بوده و حالا که  نمودهایی از آن  را می بینیم خستگی از تن مان  می رود.

 

 

پ.ن:

دل م یک لیوان شیر کاکائوی داغ می خواهد. روبروی پنجره  بنشینم. رو به باغ همسایه و یادم برود چقدر کار نکرده دارم و  "یاد ایام" شجریان را بگذارم و لیوان داغ را بین انگشتهام فشار دهم و یادم بیاید با بابا که رفته بودیم  سرولات و "یاد ایام" می شنیدیم از ضبط ماشین و بلند بلند می خواندیم با شجریان.

 چشمهام را ببندم و با دیدن بابا پشت پلک های تیره ام ذوق کنم.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/08/27ساعت   توسط ملیحه   | 

هانی صبح زود بلند شده آمده توی آشپزخانه  و قر می آید و برایم می خواند:" حالا یک، دو، سه      همه بی خیال غصه"

 جمعه بود و من داشتم مقدمات یک صبحانه ی مفصل را می چیدم  تا بعد آنها را بیدار کنم.

 دست از کار کشیدم و گفتم :" سلام. صبح عالی متعالی، چی شده جوجه اینقدر خوش اخلاق ه؟" و بغلش کردم. 

گفت:" مام! الان  یه خواب باحال دیدم. حال م جا اومد(!!) . خواب دیدم همه خانواده رحمت خدا رفتن و همه  رفتیم بهشت پیش باباجی. باز همه دور همیم و من و بابا جی  دزد و پلیس بازی کردیم و همه ش مثل اون وقتها باباجی من رو گاز گرفت و بوس کرد. خیلی حال داد مامی، خیلی. "

 

پ.ن : دل م می خواهد بروم سفر. آخر چه می شود کرد. من مثل بابام هستم.

وقتی همه می گویند ملیحه مثل باباش ه، هرگز به سفر نه  نمی گه. ته دلم یه چیزی آب می شه . انگار حالا که یکی از اخلاق های بابا با من ه پس بابا  با من ه. دلتنگی م کمرنگ می شود.

 

+ نوشته شده در  جمعه 1388/08/22ساعت   توسط ملیحه   | 

 

هانی را برده بودم حمام. عذاب وجدان گرفتم از بس این بچه لاغر است. سینه و کمرش را که می شستم احساس می کردم دارم دنده هایش را می شویم. دستهایش را که می شستم، انگار همین الان  ممکن است از آرنج یا کتف کنده شود و بیاید توی دست من. آنقدر حرص خوردم که بعد از یک نطق حسابی در مضرات غذا نخوردن و مزیت های  غذا خوردن،  تهدیدش کردم که  اگر این بار غذا نخورد حتمن می گویم پدرش کتکش بزند.

گفت:" مامان من از سیم درست شدم.  زیر پوستم استخون نیست. ببین" و به دستش اشاره کرد.

گفتم بیخود چرب زبانی نکند که خیلی عصبانی ام و کوتاه نمی آیم و تازه خدا همه آدم ها را از استخوان  آفریده است.

گفت:" ببین! مامی جان! قربون اون چشمای خوشگل ت برم، قربون اون صورت نرم ت برم، خدا یهو دلش خواست یه آدم درست کنه با سیم ببینه چه شکلی می شه تا از اون به بعد همه ی آدما رو  از سیم آفریده کنه ." !!!

 

پ.ن: داره  نزدیک یکسال می شه. این گرهه داره هی بزرگتر می شه. من حتا به تن سردش هم راضی م. برای  آخرین بار که توی غسالخانه دیدیمش با زهرا.

  زهرا جان! من الان به همان تن سرد و سفید و صورتی کمرنگ که بغلش کرده بودیم و ما را بغل نکرده بود راضی و ندارمش.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/08/18ساعت   توسط ملیحه   | 

 

سلام.

دل م حسابی برای  این صفحه ی زرد چرک  و همه دوستهام تنگ شده بود. خیلی.

اول از همه باید از آقای دکتر که علاوه بر درست کردن رایانه ام یک شام خوشمزه خانه شان خوردیم تشکر کنم. البته از خانم دکتر.

دل م می خواهد برم کلی کتاب بخرم برای هدیه دادن  به دوستهام.

هنوز گوشه و کنار خانه می شود  کارتونهایی که خالی نشده اند را پیدا کرد.  

توی یکی از این روزهای دلتنگی که  هوای حوصله ام ابری بود حسابی، دوست عزیز نا دیده ای از آن سر کشور از سرزمین گرم جنوب زنگ زد و حرف زدیم و کلی شاد شدم و حال و هوایم عوض شد.

هانی را  بردیم تالار هنر برای دیدن "حسنک کجایی".  شاید بیشتر از هانی خودمان  خندیدیم و لذت بردیم. گره تئاتر قم  بود.  هانی وسط تئاتر یهو داد زد و گفت" مادر جان!" و البته ما ی مادر جان را حسابی کشید و همه کلی خندیدند.  ولی خداییش  خیلی  تئاتر با حالی بود.

پنجره های هال و اتاق خواب خودمان  رو به باغ همسایه باز می شود. دل م بابا را می خواهد که ببیند و لذت ببرد.

این روز ها عجیب گره ای  وسط گلویم افتاده. همه اش می گویم" ملیحه! آسمت  است. گریه نکن" ولی می دانم که تنگی نفس م نیست.

 چند روز پیش زنگ زدم به صدیقه  و یک دل سیر گریه کردیم با هم ،  گره ی وسط گلویم ولی باز نشد.

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 1388/08/16ساعت   توسط ملیحه   | 

 

هانی می گوید:"مام! چرا مامان بزی برای پسرش یه اسم بد انتخاب کرد؟ "شنگول" هم شد اسم؟ آدم یاد جیش می افته."

 

پ.ن:

الان که کافی نت م. ولی اصولن وسط اسباب کشی هستیم.

کامپیوتر عزیزم داغون شده اساسی. باید ببرمش دکتر.

به نظر شما چرا باید همیشه یه چیزی برای اینکه همه چیز با هم جور در نیاد باشه؟

مثلن همین حالا که من کلاس دارم و تدریس می کنم و کارم هم سه روز در هفته ست، کلاس زبان م افتاده درست وقتی که داره "مهاجران" نشون می ده. من هم سه روز در هفته این کارتون نوستالژیک رو از دست می دم.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/07/26ساعت   توسط ملیحه   | 

 

 

                               

تقدیم به همه. مخصوصن خاله صفا جان جان که تو کشور غریب دلش وا شه!

 

+ نوشته شده در  شنبه 1388/07/18ساعت   توسط ملیحه   | 

 

محال ه که بتونین تصور کنین وقتی میام می بینم یه کامنت خصوصی دارم چقدر ذوق می کنم.

نمی گم چرا. چون یه رازه.

 پ.ن: خاله صفا جان جان امر فرموده اند عکس جدید از هانی بگذارم از آنجایی که من نمی تونم عکس آپلوود کنم به خاطر سرعت کم نت در رودهن، عکس این بغل را عوض می کنم.

خاله صفا جان جان! خوب شد؟

پ.ن۲:عکس نمی آد بالا.

پ.ن۳:اول عکس اون کنار رو برداشتم و خواستم یه جدید بگذارم . اینجوری دیگه قبلی هم رو هم نمی گیره. بعد  تلاش کردم یه عکس آپ لوود کنم، که نشد. اینجوری شد که حالا هست.

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 1388/07/17ساعت   توسط ملیحه   | 

 

مامان! مگه اسب قرمز نداريم؟

من:" نه مامان نداريم"

خب من دوس دارم اسب م رو رنگ قرمز بزنم. اشكالي داره؟

من:"نه"

چند دقيقه بعد.

مامان! ببين! اسب قرمز، يوز پلنگ قرمز، گنجيكس قرمز، گاو قرمز.خوشگله؟

مي بينم تمام حيوانات كتابش را قرمز كرده. آدمهاي كتابش را، پرنده هاي كتابش را و ... زيادي عاشق قرمز ست. گمانم  بايد كاري كنم تا زيبايي بقيه ي رنگ ها راهم مزه مزه كند يا نه بگذارم اين پرسپوليسي دو آتشه راه خودش را برود. به نظر شما بايد كاري كرد يا نه ؟

 

 

پ.ن: من باز هم معلم هستم.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/07/12ساعت   توسط ملیحه   | 

 

از كلاس زبان كه رسيدم خانه، خسته ي خسته بودم. آمده مي گويد:" يا براي من ماكاروني مي پزي يا من خونه رو ترك مي كنم"

من هم گفتم كه خانه را ترك كند اگه مي داند ترك كردن يعني چه. گفتم برود و ديگر پشت سرش را نبيند مگر اينكه درست در خواست كند كه برايش ماكاروني بپزم.

سريع چهره اش عوض شد و گفت:"مام! گرسنه مه. مي شه برام ماكاروني بپزي لطفن"

فكر مي كنم چقدر بد است كه يادگرفته تهديد كند براي آنچه كه مي خواهد بدست آورد، مثل... .

 

 

پ.ن:

به مریم سر مي زنم.( چون مي دانم حالا حالا ها  وبگاه م را نمي خواند راحت مي نويسم ). ديدنش اعصاب م را متشنج مي كند. ياد وقتهايي مي افتم  كه مي خواهم از ياد ببرمشان. دوست دارم از حالا برش دارم برويم سه ماه بعد، چهار ماه بعد. وقتي كه از بابايش  با خنده  برايم حرف بزند.  دوست دارم بغلش كنم ، آرامش كنم تا ديگر هي اين قطره ها ي اشك ديدش را تار نكند و نيايد وسط حرف هامان. نمي دانم بايد چه كنم. بغض ام را قورت مي دهم. نمي خواهم مريم فكر كند من دلتنگ م. دوست دارم فكر كند من قوي ام و قبول كردم حرف هايي را كه بهش مي زنم. اينكه زندگي اگه مرگ نداشت خيلي بي مزه بود و اين  تقدير محتوم ما را تكان مي دهد و زنده نگه مان مي دارد و چه خوب است كه ... نمي دانم چه. فقط  مي روم كنارش و با هزار زحمت مي آورمش خانه ي خودمان كه تنها نماند خانه. نمي خواهم با اشك ريختن زيادش پدرش را نگران كند. حس هاي مشتركمان را بيان مي كنيم و آرام مي شويم. مريم اما نه. نمي شود آني رها يش كرد. برايش آرزو مي كنم به زندگي بازگردد. آمين.

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/07/08ساعت   توسط ملیحه   | 

 

از آنجايي كه ساعتها را يك ساعت جابجا كردند، ما يك ساعت وقت اضافه داشتيم براي خوابيدن. صبح زود راه افتاديم به طرف اهواز. چند ساعت بعد رسيديم اهواز و عاطفه را ثبت نام كرديم. براي نهار خانه ي دايي بوديم چون اگر مي گفتيم مي خواهيم جاي ديگري برويم حتمن ما را مي كشتند. شما ها كه راضي نبوديد ما مي مرديم و كلي از آرزوهامان همينجوري روي زمين مي ماند.

 براي بعد از ظهر قرار گذاشته بودم با "ماه تي تي" كه ببينمش در آن فاصله زماني  جلال با محمد (دوستش) بروند گوشي موبايل دو سيم كارته ي ارزان بخرند و  بعد هم براي شام برويم خانه ي محمد و خديجه.

 از ديدن ماه تي تي  دلم داشت  غنج(يا قنج)  مي زد. فكر مي كردم صاحب آن همه شعر قشنگ بايد چه شكلي باشد.  و هي پيش خودم صورتهايي را حدس مي زدم ولي واقعن ماه تي تي از همه ي آنها زيباتر بود و البته صميمي و دوست داشتني.  گمان مي كردم سالهاي سال است كه او را مي شناسم و از اينكه روبروي من نشسته است احساس خوبي داشتم. احساسي كه مزه اش هنوز زير دندان م است.  تا حالا شده  كه مزه ي احساسي زير دندانتان باشد. مي دانيد كه مزه ي خيلي خوبي ست.  صدايش  براي شعر خواندن عالي ست. برايم شعر نخواند ولي من اين را فهميدم. كمي با هم حرف زديم و كمي عكس نشان هم داديم  كه جلال و محمد آمدند دنبالم. خيلي عجله اي ديدمش ولي همين كه ديدمش غنيمت بود برايم.

 رفتيم بازار براي خريدن ترشي انبه كه يكي از " ماي فيوريت" هاست!! ما خانوادگي مي ميريم براي ترشي انبه. همه ي بازار را گشتيم تا شش تا شيشه ترشي انبه پيدا كنيم كه روي شيشه اش عكس كشتي داشته باشد ولي پيدا نكرديم.  جلال هم توي بازار خيلي عصباني شده بود اما امان از دست اين شكم كه هر چه مي كردم نمي توانستم از ترشي انبه بگذرم. ترشي هم پيدا نكرديم و من اينجا يك دستت درد نكنه به محمد آقا بدهكارم كه در آرام كردم  جلال نقش موثري بازي مي كرد.

 رفتيم خانه ي محمد و خديجه. انگار چشمهاي مهربان در خانواده ي خديجه موروثي ست . آخر خواهرش هم درست مثل خديجه بود با اين تفاوت كه كمي شيطنت ته چشمش چشمك  مي زد كه شايد به خاطر سن ش بود. عكس هاي دانشجويي را ديديم و زهرا را كه ديدم كلي ذوق كردم. راستش  آن شبي كه نوشته ي جواد را خوانده بودم تا پاسي از شب خوابم نمي برد از عشق ي كه بين آن دو بود مست شده بودم. با ديدن عكس ها باز هم برايشان آرزوي خوشبختي كردم. دير وقت بود كه برگشتيم خانه ي دايي و تازه نشستيم با "خانم دايي" و  مامان اينها به حرف زدن.

  فردا صبح هم وسايل را جمع كرديم و نزديكيهاي ظهر بود كه راه افتاديم به سمت خانه و شب براي شام خانه ي مامان بوديم.

روز دوم مهرماه  هم آمديم رودهن خانه ي خودمان. خيلي ذوق كردم كه براي اولين بار در اين سي و يك سال زندگي م روز اول مهر مدرسه نرفتم. ولي از شانس من به علت جابجا شدن مدرسه و اسباب كشي  تا چهارم مهر مدرسه مان تعطيل بود.

براي من دعا كنيد. من دوست دارم كه امسال حتمن تدريس كنم ولي اصرار هاي معاون اداره  دارد مرا به مديريت يك دبيرستان و يا قبول كردن يك پست اداري مي كشاند. من هنوز هم مقاومت مي كنم. همين امروز هم آمده اند پي من كه بروم اداره. از اين اصرار هاي زيادي حال م به هم مي خورد و اصلن نمي خواهم  به خاطر شرم  حضور كسي مجبور به انجام كاري بشوم. باز هم برايم دعا كنيد.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/07/05ساعت   توسط ملیحه   | 

 

همان شب جلال به محمد زنگ زد و او گفت كه دانشكده كنار خانه ي آنهاست. فردا صبح براي ثبت نام عاطفه راهي شديم كه ديديم همه جا تعطيل است. محمد آمد و ما هنوز جلوي در دانشكده بوديم  و فكر مي كرديم كي كجا برويم كه برنامه هامان به هم نريزد. چون مي خواستيم اين چند روزه هزار تا كار انجام بدهيم.

با محمد رفتيم خانه شان. از ديدن خديجه هيجان زده شده بودم. حس خوبي بود گمانم بعد از هفت، هشت سال بود كه مي ديدمش. هيچ عوض نشده بود. چشمها همان طور مهربان و لحن صداش همان طور آرامش بخش. مي خواستم ساعتها بنشينم و با خديجه حرف بزنم. ولي قرار بر اين شد كه اول برويم بهبهان.

با محمد راه افتاديم به طرف  بهبهان و خديجه نيامد. مامان و بچه ها ماندند خانه ي دايي .  "خانم دايي" و محمد رضا شاكي بودند و مي گفتند  كه  نرويد. ما اما بايد مي رفتيم. دلمان پيش سعيد و الهام بود.

 توي راه حوصله ام سر رفت و كلي بد و بيراه نثار خديجه كردم.

بهبهان گرم بود و لي خوبي اش اين است كه همه در خانه هاشان كولر گازي دارند توي خانه كه هستي انگار بهار است.  خدا نكند بخواهي بروي بيرون خانه.

الهام را خيلي  پيش ديده بودم با بچه ها كه رفته بوديم پارك و بعد هم  سعيد همه مان را مهمان كرد براي شام. گمانم تازه عقد كرده بودند يا قرار بود كه بزودي عقد كنند. حالا از آن سالها آنقدر مي گذشت كه آيدا داشتند براي خودشان كه من "آيدا در آيينه"  صدايش مي كردم و ذوق مي كردم. آيدا آنقدر خواستني ست كه همين حالا كه اينها را مي نويسم دلم برايش تنگ شده.

به خانه شان كه وارد شديم با چشمهاي گردش  ما را مي كاويد.  كتابهايي را كه برايش برده  بودم ديد زد و رفت. هر از گاهي مي آمد و براي خودش چرخي مي زد و مي رفت. هنوز غريبي مي كرد.  نهار را كه خورديم احسان هم آمد. 

بالاخره بچه ها ما را راضي كردند كه شب را بمانيم و چه خوب شد كه مانديم. رفتيم بندر ديلم. غروب شده بود و ما به غروب خليج فارس نرسيديم. احساس گناه مي كردم كه تنها آمده ايم و مامان و عاطفه و محمد با ما نيستند. احسان و محمد هم نيامدند. جايشان خيلي خالي بود. به خليج فارس كه رسيديم هوا تاريك تاريك بود. دريا رانمي ديديم ولي حس ش مي كردم. گرم و مرطوب و خوشمزه.  شور.  من همه اش رفته بودم خزر. اولين بار بود كه رطوبت خليج فارس مي خورد به صورتم . مست شده بود. دوست داشتم بنشينم  روي شنهاي سفت شده ي ساحل، هي دريا بيايد و مرا تر كند. ولي از اينكه دير رسيده بوديم حال م گرفته شده بود و از اينكه خيلي لذت ببرم احساس گناه مي كردم.

گشتي در بازار زديم و هيچ چيز قابل ملاحظه اي نخريديم. و دوباره به ساحل برگشتيم براي شام. آب دريا بر اثر مد كلي  جلو آمده بود و تا چندين و چندين متر جلوتر هم آب روي سطح بود. پخش و كم عمق. دل مي خواهد بروم  خليج فارس در يك فصل خنك و با چند دست لباس كه بي دلهره از تر شدن به آب بزنم و نگران گرمي هوا و گرما زدگي هاني نباشم.  شب خيلي دير بود كه بر گشتيم بهبهان و خوابيديم. خسته ي خسته بودم و چشمهام را نمي توانستم باز نگه دارم.

 

+ نوشته شده در  شنبه 1388/07/04ساعت   توسط ملیحه   | 

 

فرداي روزي كه جلال از سفر برگشت براي ثبت نام خواهر تازه قبول شده ام  در دانشكده فني حرفه اي اهواز روانه ي اهواز شديم. افطار را بعد از بروجرد خورديم و شب را در خرم آباد خوابيديم . هوا خنك بود و از نيمه هاي شب باران مي باريد. خوش بو و خوش آهنگ. مجبور شديم پنجره ي اتاق را ببنديم  و بخزيم زير پتو. صبح آنقدر هوا شسته و تميز بود كه آن را مي بلعيديم از بس بوي بهار مي داد. فلك الافلاك را نديديم. عجله داشتيم به شوش برسيم. همين كه از پلدختر رد شديم  هوا گرم شد. به انديمشك نرسيده آنقدر هوا گرم بود كه كولر ماشين خنكمان نمي كرد.  نهار را انديمشك خورديم و نماز را در مقبره ي دانيال نبي خوانديم. تمام وقتي كه ما در مقابل آن گنبد، مبهوت پيچ پيچ دور تا دور گنبد مخروطي خاكي و بلند بوديم هاني مي دويد وسط كبوتر ها  و مي پريد توي حوض وسط حياط. هوا گرم و شرجي بود. قرمز بود. انگار هميشه ته هوا يك طوفان نشسته است تا با تلنگري به هوا بلند شود. همه  ي شهر خاكي رنگ بود. حتا نخل هاي سبزش.  بوي تند جنوب مي زد توي صورتمان. بعد از شوش  در فاصله ي 25 كيلومتري جاده اصلي "زيگورات چغازنبيل " بود. بنايي كه 4700 سال پيش ساخته شده بود. متعلق به زمان ايلامي ها در 2700 سال پيش از ميلاد مسيح. حيف كه طوفان بود و ما فقط دور قلعه دويديم تا قفل و لولا ها ي سنگي و قطور را ببينيم كه از ترس حمله ي بيگانگان و شايد براي حفظ قلعه از حضور آنان  از سنگ هاي قطوري تراشيده شده بود كه مرور آن همه سال هنوز از ابهت و شكوهش نكاسته بود. و ساعت آفتابي را  وسط قلعه و در ابعاد بزرگ تا همه بتوانند آن را ببينند . شايد براي كارگر ها  تا بدانند وقت كار تمام شده و شايد براي سلاطين تا وقت  غذا و خواب خود را از دست ندهند. از اينكه شايد دختر و پسر نوجواني از روي آن ساعت  آفتابي زمان ملاقات پنهاني شان را نشان كرده باشند توي دلم ناگهان قيقاج رفت و طعم گس عاشقي توي دهانم مزه مزه شد.و اصطبل اسب ها و جاي پاي پسرك  يا دخترك ايلامي را روي آجر كه مي دويده شايد تا در بازي  گرگ م به هوا برنده شود يا در بازي قايم باشك، پنهان. و شايد از دست پدرش كه در آن هواي گرم از دست شيطنت هاي او خسته شده و داد زده كه برود و ديگر دم پر پدرش پيدايش نشود. يك رديف آجر روي ديوار قلعه با نوشته هاي ميخي كه خيلي دوست داشتم بشود بخوانمشان. طوفان آنقدر تند و پر خاك بود كه به راحتي نمي توانستيم را ه برويم.

فقط خيال م راحت بود كه هاني با مامان توي ماشين بودند. با سرعت برگشتيم و دست و صورت هايمان را شستيم. گل شده بود. طوفان در آن دشت خاكي هر چه خاك بود  پاشانده بود به ما. توي چشمهام مي سوخت.

با سرعت راه را برگشتيم. دم دماي غروب رسيديم اهواز. چشمهام هنوز مي سوخت.  رفتيم خانه ي دايي. جاي "احلام" كه از خانه شان رفته خانه ي بخت انگار خيلي خالي بود چون من مدام اشتباهي به "حورا" مي گفتم" احلام". شايد هم "احلام" داشت غيبت مرا مي كرد!! با حورا رفتيم بيمارستان امام و دكتر جان يك عدد كلوخ!! به اندازه ي سر سوزن! از درون چشم من در آورد. و من راحت شدم. پلكهام  تا فردايش هنوز پف داشت و مي سوخت.

 پ.ن: وسطای مسافرت یه اس ام اس اومد برام و خبر پرواز پرویز مشکاتیان را داد. حال م گرفته شد. روحش شاد.

+ نوشته شده در  جمعه 1388/07/03ساعت   توسط ملیحه   | 

 

انگشتش را تاته فرو مي كند توي گوش جلال. داد جلال كه بلند مي شود با يك قيافه ي حق به جانب مي گويد:" مي خوام ببينم اون تو چه خبره؟ مي خوام انگشتم از توي اون يكي گوش ت در بياد."

 

 

پ.ن:

اين روز ها كه گذشت خيلي به امتحان دادن فكر مي كردم. من شب امتحاني م. هميشه درس ها را روي هم انباشته مي كنم تا وقت امتحان برسد. شب امتحان چنان استرسي مي گيرم كه  مسلمان نشنود، كافر نبيند. دقايقي پيش از امتحان قلبم در گلو مي تپد و گويي قرار است مرا به مسلخ ببرند. هميشه همينطور بوده ام. از كلاس پنجم كه يادم مي آيد تا همين امروز كه امتحان زبان داشتم. بدي اين شب امتحاني بودن اين است كه تا لحظه ي آخر نمي داني چي چيزي بلد هستي، چه چيزي را نمي داني. ولي اين روز ها به امتحاني فكر مي كردم كه  چون زمان مرور دانسته هايم را نمي دانم پس براي مرور و دسته بندي و رفع نواقص آن دلهره و عجله اي ندارم. اين روز ها حسابي مشغول م، اينكه نكند هيچ چيز قابل ملاحظه اي توي توشه ام نباشد موقع حساب و كتاب، پاك كلافه ام كرده. پاك.

 

 

پ.ن2:

 جلال رفته سفر. هاني دو، سه روز است مدام بهانه ي پدرش را مي گيرد. راستش اصلن گمان نمي كردم اينهمه وابسته ي جلال  باشد. هر بار كه تلفني با هم حرف زديم هر كار كردم با پدرش حرف نزد. من اما با اينكه هاني مريض شد و دو بار در يك روز بردمش دكتر خوشحال بودم كه جلال نيست، اول اينكه پتو هامان را تا نكردم( آخر اينجا آنقدر سرد شده  كه ما يكي دو هفته اي هست  پتو ها را از كمد در آورديم)  بعد هاني هر قدر اسباب بازي دلش خواست ولو كرد وسط هال و من اصلن دلم شور نزد. غذا را با قابلمه سر سفره آوردم و  نيم ساعت، نيم ساعت تلفني با دوستهام صحبت كردم. كلي خلال پسته درست كردم و لوبيا پلو پختم. اگر بهانه گيري هاني نبود اصلن دل م نمي خواست جلال به اين زودي ها بر گردد.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/06/25ساعت   توسط ملیحه   | 

 

تازگي ها گير عجيبي داده است به جك گفتن. در حقيقت جك را بازي مي كند. انقدر سه، چهار لطيفه ي تكراري را قشنگ تعريف مي كند كه باز هم به آنها مي خندم. البته اگر به جك هايش نخنديم، دو دست ش را به كمر مي زند و اخم هايش را گره مي كند و مي گويد:" به من بر خورده به خاطر رفتار بد شما" از آن به بعد ما فهميديم اگر به جك هاي تكراري ولي زيباي هاني نخنديم  رفتار بدي مرتكب شده ايم.

 

پ.ن:

داداش هايم و مامان توي ماشين ما نشسته اند. صداي نوار را بلند مي كنم" سينيوريتا! نترس از عاشق شدن بيا اون با من" و هاني با انگشت شصت  خودش را نشان مي دهد و مي گويد " اون با من" مامان مي گويد" صدايش را كم كنيد." من اما كم نمي كنم به حرف داداش ها گوش مي دهم. امير رضا و محمد و هاني دست مي زنند و مي خوانند و خوشان را تكان تكان مي دهند. مامان مي گويد :" من مي رم تو اون ماشين، سر درد گرفتم" مي گويم:" حيف نيست برين اون ماشين. خنده هاي اين سه كله پوك رو از دست ميدين ها! الان آقا حامد يا بنان گذاشته يا شجريان" مامان راضي مي شود بماند. وقتي ماشين اون ها از كنارمون رد مي شود برايشان زبان درازي مي كنيم و ادا در مي آوريم. برايمان دست تكان مي دهند. مي خنديم. مي خواهم يادم برود همه چيز . مي خندم . مي خندم . خدا را شكرمي كنم كه خنديدن را آفريده است. برگشتنا، حدود يك بامداد است، مرد ميانسالي را مي بينم كه خيابان را جارو مي كند. مي ايستيم يك بستني به او  مي دهيم و كمي... . مي خندد و تشكر مي كند. عيش مان تكميل مي شود. به خانه كه مي رسيم بقيه ي بستني ها را مي خوريم و مي خوابيم. فكر مي كنم ساده بود. ولي نيمه هاي شب باز صداي گريه خفه ي محمد را مي شنوم، اشك م سرازير مي شود. دلمان براي بابا تنگ شده باز.

                                         

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/06/17ساعت   توسط ملیحه   | 

 

با جلال در مورد اينكه عكس بچه گي هايش را كجا گذاشته صحبت مي كرديم و اينكه ممكن است عكس گم شده باشد. اينكه ديگر نمي توانم عكسي را مثل آن پيدا كنم و ناراحت بودم.

 جلال گفت:" اينكه غصه نداره از هاني عكس بگير بده برات سياه سفيد چاپ كنن، مي شه من"

 هاني با تعجب در حاليكه خودش هم سعي داشت به گردي چشمهاش اضافه كند گفت:" ددي! وقتي بچه بودي يه طرف بدنت سياه بود، يه طرف سفيد !؟ چرا !؟ بعد كه بزرگ شدي رنگي شدي؟!"

( هاني كپي برابر اصل ه جلال ه)

 

پ.ن:

سعي مي كنم به ياد بياورم. نمي توانم.  از لابلاي آنهمه خرت و پرت توي كمد دفتر خاطرات آن سالها را پيدا مي كنم. ورق مي زنم از اول تا آخر را. روي بعضي از اسامي را آنقدر با خودكار خط خطي كردم كه محال است بشود فهميد اسم چه كسي بوده. اگر هم مي فهميدم فرقي نمي كرد. جمله هاي بعدي فقط احساس من بود به آن آدمي كه الان اصلن نمي شناختمش. چرا هيچ از اتفاقهاي روز را ننوشته بودم؟  نمي توانم به خاطر بياورم اتفاق ها را، آدم ها را، حرف ها را، از هر چيز فقط شمايلي در تاريكي محض جلوي چشمم مي آيد و مي رود. از آخرين روز هايش فقط هشت سال گذشته. تنها دليل م براي ياد آوري آن دوران عشق زيبايي ست كه آن وقتها درون من بزرگ مي شد و بالنده.  همه چيز و همه كس را دوست داشتم. از هر چيزي لذت مي بردم.سياهي آسمان و بد اخلاقي هاي روزگار و دلتنگي هاي دانشجويي و نمره هاي حتا كم و  از هواي ابري و شمشادهاي آن همه سبز. از سوزش آفتاب و بلندي چنارها. از  برگهاي نميدانم چه رنگي و زمين تيره. من فقط بهانه مي خواستم براي لذت بردن. حتا اگر آن بهانه كنار دست راننده ي سرويس مان نشستن باشد توي آن اتوبوس بزرگه، وقتي برايم مي گفت جوانتر كه بوده داداشش بهش پيشنهاد كرده بوده كه يك ولوو بخرد قسطي و توي شركت فلان راننده باشد و او خامي كرده وقبول نكرده و پسر همسايه شان كه الان راننده ي آن شركت  است فلان قدر پول مي گيرد و اين كه راننده ي دانشگاه است خيلي كمتر.  از زندگي لذت مي بردم،‌آن وقت ها. حالا چرا نمي شود شاد بود. به هر بهانه،‌هر دليل الكي؟ چي مي شود كرد؟

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/06/12ساعت   توسط ملیحه   |