تبليغاتX
ماماتی

ماماتی

کودکانمان بهانه های زیستن مایند

 

خاطره ای از آن دور ها بر می گردد به پیدا کردن آبپاشم از گوشه کنارهای انباری.

آبپاشم کوچک شده بود.

گریه می کردم که "این آبپاش پلاستیکی نارنجی با نقش بر جسته ی دو تا گل ،

 مال من است . پس چرا کوچک شده."

مادرم اصرار داشت "تو بزرگ شده ای و نه آبپاش کوچک.تو خانمی ، سه سالته"

می دانستم ،  آنقدر آبپاشم را دوست نداشته ام ٬ که کوچک شده است.

آنقدر تنها مانده بودکه ... .

آنقدر گم شده بود که ... .

من ، اما آبپاشم را خوب می کنم.

روزها و روزها تنها بازی ام آب دادن با آبپاش نارنجی ام به شمعدانی ها ی قرمز و

مخملی حیاط بود و شبها و شبها آبپاش را میان بازوانم می خواباندم ، اما ... .

اما ،آن وقتها بود که واقعیتی ، مذاقم را تا مدتها تلخ کرد.

من بزرگ شده بودم.من ، بزرگ،... .

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/06/29ساعت   توسط ملیحه   | 

 

"ای رو براه خستگی ام را تکان بده

در بادبان بپیچ و به امواج جان بده

...

در فصل پرتقال دلم تلخ می زند

این ابر را کنار بزن آسمان بده"

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/06/29ساعت   توسط ملیحه   | 

 

"معشوق تو همسایه و دیوار به دیوار

                   در بادیه سرگشته شما در چه هوایید؟!!"

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/06/28ساعت   توسط ملیحه   | 

 

"مانده ام سخت عجب کز چه سبب ساخت مرا

                      و چه بوده است مراد وی ازین ساختنم!!!"

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/06/28ساعت   توسط ملیحه   | 

 

     "اگر این شراب خام است ،اگر آن حریف پخته

                                                 ز هزار بار به تر ،ز هزار پخته ،خامی"!!!

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/06/27ساعت   توسط ملیحه   | 

  

 

 این عکس مدل خربزه خوردن نازدونه رو برای ثبت در تاریخ نشان می دهد!!!

این عکس در مهر ۸۵ گرفته شده.اشتباه لفظیه اون مهر ۸۴.

+ نوشته شده در  جمعه 1386/06/23ساعت   توسط ملیحه   | 

 

تو اتوبوس بودیم.هوا گرم بود و من عصبی . فکر می کردم به کلی کارهای عقب افتاده ام.شهریور،

ماه پرکاری است برای من .

نازدونه روی پام نشسته بود،حرف می زد مدام ولی من گوش نمی دادم.

تغییر موقعیت داد و گفت:"مامان جان!من گی یه می کو نم!"

اهمیت ندادم.گفت:"مامان جان جان ! اش تو چشامه!"

انگار قضیه جدی بود.گفتم :"چرا مامان جان؟"

گفت:"م دوم بیچاره شودن!"

تعجب کردم."چرا مردم بیچاره شدن عزیزم؟"

-"خو نه شون خرابه! دویوستش می کنی ؟تو می تونی!"

اونقدر با اعتماد به نفس می گفت "تو می تونی!" که احساس کردم الان می تونم همه ی

خونه های خراب شده ی کنار خیابون رو به نظری درست کنم.

گفتم :"چشم مامان جان!الان درستش می کنم.شما چند لحظه چشمات رو ببند"

و اتوبوس قرار بود که بپیچد و من خدا خدا می کردم که زودتر بپیچد.

و اتوبوس پیچید و نازدونه چشمهاش رو باز کرد.خانه های زیبا را نشانش دادم و...

"آف یین مامان !آف یین مامان! تو دو یوستش ک دی! "

و کلی ذوق کرد.

 

پ.ن:برای تعریض خیابان ،خانه های کنار خیابان را خراب کرده بودند.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/06/19ساعت   توسط ملیحه   | 

 

چطور بنویسم...؟

آدم با اعصاب داغون...؟؟

از دست این دانش آموزان...!!

امتحان تجدیدی داده اند.همه شان دوباره افتاده اند.من هی برگه صحیح می کردم به امید یه نمره قبولی.

هی به خودم امید دادم "شاید برگه بعدی...!" .هی غصه خوردم.هی ... .

از دست این بچه های ... .

بابا ! با زندگی تان  با یکی دو نمره بازی نکنید.

دو باره می خواهید اول بشینید؟

های مهسا! نگار! نگین! سحر! ... !

های با شما هستم! اعصابم از دست نمره هایی که آوردید خرده.

حالا...

کی بود گفت چرا آپ نمی کنم؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/06/15ساعت   توسط ملیحه   | 

                               

وقتی نازدونه در سلمانی مثل داماد ها نشسته.

 

نازدونه سوار بر ماکسیمایش!!(نازدونه اینجا ۱۰ ماهه است)

   

                                                                   

اینم وقتی هانی جدی می شود.(تاریخ که داره! مال سیزده به دره امساله.)

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/06/11ساعت   توسط ملیحه   | 

هی روز به روز بیشتر شبیه آدم بزرگها می شود .

وهی من ازدیدن بزرگ شدن اش ... .

یادم می آورد دارم پیر می شوم.

هی زمان می دود .

حالا دیگر خودش تصمیم می گیرد.

- شلبار لی بیپوشم

- عرق نعنا بوخورم .

- من گوشت نی خورم.

گرچه تصمیم هاش گاهی خیلی دردسرساز می شه ، ولی یه حس خوب به آدم می ده.

اینکه نازدونه برای خودش نظرداره،عالیه .نه ؟

 

پ.ن:چند روز پیش عینک آفتابی روی چشمهاش گذاشته بود ومی گفت:"من حامدم"!

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/06/11ساعت   توسط ملیحه   | 

 

               میلادش مبارک٬ به امید ظهورش٬ به امید نجات یافتن.

"با هر بهانه و هوسی عاشقت شده است

فرقی نمی کند چه کسی عاشقت شده است

چیزی ز ماه بودن تو کم نمی شود

گیرم که برکه ای نفسی عاشقت شده است

ای سیب سرخ غلت زنان در مسیر رود

یک شهر تا به من برسی عاشقت شده است

پر می کشی و وای به حال پرنده ای

کز پشت میله ی قفسی عاشقت شده است

آیینه ای آه که هرگز برای تو

فرقی نمی کند چه کسی عاشقت شده است"

                                                                                   فاضل نظری

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/06/07ساعت   توسط ملیحه   | 

 

با طما نینه در کابینت رو باز کرد، شیشه دوران نوزادیش رو که قایم کرده بودم،برداشت و تا اومدم که

 بدووم طرفش،شیشه رو پرت کرد روی سرامیک های کف آشپزخونه... .

ریز ریز شد،شیشه ی فرانسوی 6800 تومنی!

... .

راستش اگه اون موقع می کشتمش هم دلم خنک نمی شد،چون اون شیشه برای من دیگه شیشه

 بشو نبود که.

حالا خوشحالم که نکشتمش.

اومده توی چشام ذل زده که "شوما منو همش دوس داری!"

                          

همچین با اعتماد به نفس می گه دوستش دارم که مگه می تونم نداشته باشم؟

پ ن : وقتی هنوز نازدونه به دنیا نیومده بود،یه روز من و باباش رفتیم خیابون بهار.

فقط یه شیشه خریدیم و بلال خوردیم.من اون وقتها مثل غاز راه می رفتم و هی دنبال یه صندلی که

بشینم و کمر دردم بهتر بشه.

حالا اون شیشه ریز ریز شده.

ولی انصافن باید نازدونه رو می کشتم .

شیشه رو یادگاری قایم کرده بودم که بدمش به نوه م!!!،حالا چی بدم به نوه ی نازم؟

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/06/05ساعت   توسط ملیحه   | 

 

آی قصه قصه قصه

                      نون و پنیر و پسته...

قصه گفتن از لحظات ناب ماماتی هاست و البته قصه شنیدن هم برای نازدونه ها.

... .

پ ن۱:یه آدم بد اعصابم رو خردکرده٬ اونقدر که هیچی نمی تونم بنویسم.شاید بعدن با یه اعصاب آرومتر

 بیام.شایدم باید چند روزی تحمل کنم.

پ ن۲ :از قصه وقتی باید گفت که حسش باشه و گر نه خراب میشه.

پ ن ۳:راستی ما الان خونه ی خودمون هستیم."سفر یه شعره٬سفر یه قصه اس" که زوده زود تموم

میشه.

+ نوشته شده در  شنبه 1386/06/03ساعت   توسط ملیحه   |