اشکهاش پشت سر هم می غلتد روی لپهاش که وقتی می خندد، چال می شود.
تا ته حلقش را می بینم، از بس که جیغ می زند.
نمی گذارد آب بینی اش را با دستمال پاک کنم، می کشد به آستین لباسش.
مدام تکرار می کند که "باز کن برام ، ماما! باز کن."
دارم تسلیم می شوم، خدایا ! به من قدرت بده، اشکهاش دارد گولم می زند،
از اینکه جیغ می زنه و سرفه می کنه و گریه و صورتش سرخ شده، ناراحتم و عصبی.
نمی خواهم تسلیم شوم،اما.
باید بداند که پفک برای او مناسب نیست و تازه اول صبح که بیدار می شود باید
صبحانه بخورد، نه تنقلات.
نمی دانم چرا یادم رفت دیشب،که پاکت پفک را پنهان کنم.و حالا به خاطر این
فراموشکاری من،پسرکم دارد گریه می کند.
... .
گویا از گریه خسته شد و یا نمی دانم دلش برای من که این همه در
فشار بودم سوخت و شاید هم نا امید شد از اجابت خواسته اش.
بالا خره او تسلیم شد. و تا حواسش پرت شد ، من پفک را جایی گذاشتم که دیگر نبیند.
خیلی سخت بود این "نه " گفتن برای من.
خیلی سخت بود که نازدونه گریه کنه و من فقط نگاه.
و خیلی ... .
برای نازدونه ، اما خوب بود .همین کافی ست.همه چیز برای او باشد کافی ست.