به دعوت دوستی این ها را می نویسم.
از دوران ابتدایی ام تنها کتابهای کهنه و آژیر قرمز و پناه بردن به زیر زمین مدرسه و بعدش هم تعطیلی مدرسه را یادم است.
هر سال کتاب نو به تعداد کمی چاپ می شد و آن تعداد کم هم برای نور چشمی ها بود.دختر مدیر و معلم و... .
آژیر قرمز هم که می زدند همه می دویدیم به سمت زیر زمین کهنه و قدیمی که همیشه می ترسیدم آنجا خفه بشم.
مدرسه ها که تعطیل شد، تلویزیون درس می داد و مثلن ما هم یاد می گرفتیم.
از دوران ابتدایی مانتوی طوسی یادمه و ما بقی همه سیاه.
بچه درس خوان بودم همیشه .از یاد گرفتن لذت می بردم، حالا هم حتا.
گاهی فکر می کنم که چرا هرگز به معلم ها و مامان م دروغ نگفتم.
یکبار خلافم فقط مال سال چهارم ابتدایی بود.
سال چهارم ابتدایی بودم، نمی دانم چه شد که معلم به من گفت:"مامانت که نمی فهمد! تو باید عین حرفهای من را اجرا کنی"
می خواستم سرش را از جا در بیاورم.
خانه اش کوچه ی پشتی خانه ی ما بود.با خواهرم از کنار شیشه ی شکسته ی در خانه اش آشغال می ریختیم توی خانه اش و دو هفته ی مدام ظهر ها که همه می خوابیدند، یواشکی می رفتیم و زنگ خانه اش را می زدیم و فرار می کردیم.
حالا هم که یادش می افتم، دلم خنک می شود.به نظرم مامان م همیشه بیشتر و بهتر از او می فهمد.
دوران راهنمایی خیلی بد بود.
درس پرورشی را یادم هست و گل های قرمزی که وقت سرود خواندن می زدیم به مقنعه هامان ومانتوی طوسی و مابقی همه سیاه!
از دوران راهنمایی م بدم می آید.اصلن خودم نبودم.نمی دانم کی بود.
دبیرستان بهتر بود.مجله ی دیواری نجوم داشتیم و آرزوی من خواندن نجوم بود.یک دبیر ادبیات داشتیم به نام "خانم فرهمند" که از صمیم قلب دوستش داشتم و دارم.هر که می شناسدش سلام مرا به او برساند.ده سالی هست که ازش بی خبرم.
آن وقت ها
دوستی ها معقول تر بود.دعواها هم.
ما رشته ی ریاضی بودیم و نور چشمی مدرسه .
یکبار سال دوم دبیرستان بودم که مرا برگرداندند خانه چون جوراب سفید پوشیده بودم.جرم بود.
دانشگاه ولی عالی بود.
خاتمی عزیز رای آورد و فضای دانشگاه ها یکباره عوض شد.
انگار همه چیز جان گرفته بود.درس نمی خواندم و همه ش دنبال ساختن دنیا بودم.
انگار قرار بود من دنیا را بسازم.بعد ها فهمیدم که خودم را بسازم دنیا خودش ساخته می شود.
دوستی ها رنگ تازه ای گرفته بود و دنیا شده بود عالی .
الان آرزوی برگشتن به آن وقت ها را دارم.دانشگاه عالی بود.عالی.
سه سالی که پشت کنکور فوق لیسانس ماندم، باعث شد با نا امیدی تمام از ادامه ی درس خواندن ، یک عدد هانی بزرگ کنم!.
البته من مطمئن هستم که بالاخره یه روز فوق لیسانس م را می گیرم.
فقط وقتی درس می خوانم از بدی های اطرافم بی خبرم.درس خواندن برای من بزرگترین لذت است.
الان که درس می دهم وقتی کسی درس می خواند، خیلی دوستش دارم.وقتی هم که نمی خواند، خیلی.با بچه هابودن لذت بخش است.معلمی را دوست دارم و وقتی سر کلاس هستم مثل وقتی است که دارم درس می خوانم، فارغ از خوب و بد اطرافم.
مشکلاتم را یادم می رود.عصبانیتم را ، غصه هام را و همه ی چیز های بد را.
فقط کاش معلم ادبیات بودم.