تبليغاتX
ماماتی

ماماتی

کودکانمان بهانه های زیستن مایند

 

چند وقتی است   که دلم گرفته و باز هم نمی شود. این بغض ترک خورده کی بشکند، خدا می داند.

... .

امروز تلویزیون داشت شعر " بسم اله ای شمس و ضحا" ی سراج را می خواند، شکست.

نازدونه، هی می آمد و پاک می کرد، اشک هام را و غر می زد که گریه نکنم.

یکی دو ساعتی گذشت، نازدونه آمد و  گفت " روی صورتت اشکه؟"

بعد دست  مالید روی صورتم و  رفت.

یه چرخی برای خودش  زد و بر گشت و گفت"دیگه گریه نکنی ها"

 رفت و دو دقیقه بعدش  آمد که"اشک هات رفتن خونه ی خودشون، بگو دیگه نیان اینجا"

 

آدم حتا گریه کردنش دست خودش نیست.

دلم باز نشد آخر هم از بس که در معذورات بودم به خاطر این بچه.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/09/29ساعت   توسط ملیحه   | 

 

پری شب حوصله نداشتم برایش قصه بگم، تا رفتیم بخوابیم پیش دستی کردم و

 گفتم:" امشب هانی می خواد قصه بگه!"

اول گفت که نه و شما مامانی و من پسر ت، شما باید قصه بگی و یه کم نق زد و بالاخره راضی شد که قصه بگه.

 

یکی بود یکی نبود.یه داوود خطری بودکه ماشین داشت مثل بابا ی من نبود که!بعد رفت بوق زد و پلیس جریمه ش کرد، یه دفعه جیمی نوترون و سگ ش اومدن کمک داوود خطر ولی اون افتاد تو دره و مرد .بعد آقای شگفت انگیز به آدم بدا گفت که الان می کشمتون و یه دفعه مرد عنکبوتی اوفتاد زمین آدم فضایی ها فرار کردن.همه هی شلیک کردن و این وسطه جان اسمیت زخمی شد و پو کو ههانتس گریه کرد بعد بابای پوکوهانتس جان اسمیت رو زنده کرد .

 

من داشتم از تعجب شاخ در می آووردم.فکر کنید من شب ها براش بزبز قندی می گم و کدوی قلقله زن، حالا چی تحویلم داد!! گفتم پس بزبز قندی چی شد؟گفت:

 

بزبز قندی رفته بخوابه.من می خوام قصه ی داوود خطر رو بگم.

خب! این هم یه مدلشه دیگه.چی بگم.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/09/27ساعت   توسط ملیحه   | 

 

نبین که از خنده لبهایم به هم نمی رسند.کافی ست یک جمله ی عاشقانه بگویی،

تا دوباره اشک توی چشمهام لبخند بزند.

پ.ن: این جمله مخاطب خاص دارد.

 

+ نوشته شده در  شنبه 1386/09/24ساعت   توسط ملیحه   | 

 

امروز بی حوصله ام.

تلفن را قطع کرده ام، قرار بوده شاگرد خصوصی بیاید، حوصله اش را نداشتم.

از آن روز هایی که حالا حالا ها می مانند.

دلم نمی دانم چه می خواهد.ولی می دانم که امروز را نمی خواهد.

تمام کمد دیواری را به هم ریختم ، و در میان جیغ های نازدونه مرتب کردم.آشپز خانه را، کشو های میز تحریر را.

و هر کار کردم، بی حوصله تر شدم.

چای درست کردم و خوردم.تنهایی.چقدر به دهانم بد مزه آمد.

.کاش دخترکی بودم که شبها روی پای مادر و لابلای لالایی های او می خوابید.

کاش دخترکی بودم که مادرم نگران تمیزی لباسها و کتابهای مدرسه ام بود.

کاش خیلی کوچک بودم.کاش من هانی بودم.کاش... .

من بی حوصله و دلتنگ ام.

من نمی خواهم من باشم.می خواهم یکی دیگر باشم.یکی که نمی دانم کیست.

+ نوشته شده در  شنبه 1386/09/24ساعت   توسط ملیحه   | 

 

به دعوت  دوستی این ها را می نویسم.

از دوران ابتدایی ام تنها کتابهای کهنه و آژیر قرمز و پناه بردن به زیر زمین مدرسه و بعدش هم تعطیلی مدرسه را یادم است.

هر سال کتاب نو به تعداد کمی چاپ می شد و آن تعداد کم هم برای نور چشمی ها بود.دختر مدیر و معلم و... .

آژیر قرمز هم که می زدند همه می دویدیم به سمت زیر زمین کهنه و قدیمی که همیشه می ترسیدم آنجا خفه بشم.

مدرسه ها که تعطیل شد، تلویزیون درس می داد و مثلن ما هم یاد می گرفتیم.

از دوران ابتدایی مانتوی طوسی یادمه و ما بقی همه سیاه.

بچه درس خوان بودم همیشه .از یاد گرفتن لذت می بردم، حالا هم حتا.

گاهی فکر می کنم که چرا هرگز به معلم ها و مامان م دروغ نگفتم.

یکبار خلافم فقط مال سال چهارم ابتدایی بود.

سال چهارم ابتدایی بودم، نمی دانم چه شد که معلم به من گفت:"مامانت که نمی فهمد! تو باید عین حرفهای من را اجرا کنی"

می خواستم سرش را از جا در بیاورم.

خانه اش کوچه ی پشتی خانه ی ما بود.با خواهرم از کنار شیشه ی شکسته ی در خانه اش آشغال می ریختیم توی خانه اش و دو هفته ی مدام ظهر ها که همه می خوابیدند، یواشکی می رفتیم و زنگ خانه اش را می زدیم و فرار می کردیم.

حالا هم که یادش می افتم، دلم خنک می شود.به نظرم مامان م همیشه بیشتر و بهتر از او می فهمد.

 

 

دوران راهنمایی خیلی بد بود.

درس پرورشی را یادم هست و گل های قرمزی که وقت سرود خواندن می زدیم به مقنعه هامان ومانتوی طوسی و مابقی همه سیاه!

از دوران راهنمایی م بدم می آید.اصلن خودم نبودم.نمی دانم کی بود.

 

 

دبیرستان بهتر بود.مجله ی دیواری نجوم داشتیم و آرزوی من خواندن نجوم بود.یک دبیر ادبیات داشتیم به نام "خانم فرهمند" که از صمیم قلب دوستش داشتم و دارم.هر که می شناسدش سلام مرا به او برساند.ده سالی هست که ازش بی خبرم.

آن وقت ها

دوستی ها معقول تر بود.دعواها هم.

ما رشته ی ریاضی بودیم و نور چشمی مدرسه .

یکبار سال دوم دبیرستان بودم که مرا برگرداندند خانه چون جوراب سفید پوشیده بودم.جرم بود.

 

 

 دانشگاه ولی عالی بود.

خاتمی عزیز رای آورد و فضای دانشگاه ها یکباره عوض شد.

انگار همه چیز جان گرفته بود.درس نمی خواندم و همه ش دنبال ساختن دنیا بودم.

انگار قرار بود من دنیا را بسازم.بعد ها فهمیدم که خودم را بسازم دنیا خودش ساخته می شود.

دوستی ها رنگ تازه ای گرفته بود و دنیا شده بود عالی .

الان آرزوی برگشتن به آن وقت ها را دارم.دانشگاه عالی بود.عالی.

 

 

سه سالی که پشت کنکور فوق لیسانس ماندم، باعث شد با نا امیدی تمام از ادامه ی درس خواندن ، یک عدد هانی بزرگ کنم!.

البته من مطمئن هستم که بالاخره یه روز فوق لیسانس م را می گیرم.

فقط وقتی درس می خوانم از بدی های اطرافم بی خبرم.درس خواندن برای من بزرگترین لذت است.

الان که درس می دهم وقتی کسی درس می خواند، خیلی دوستش دارم.وقتی هم که نمی خواند، خیلی.با بچه هابودن لذت بخش است.معلمی را  دوست دارم و وقتی سر کلاس هستم مثل وقتی است که دارم درس می خوانم، فارغ از خوب و بد اطرافم.

مشکلاتم را یادم می رود.عصبانیتم را ، غصه هام را و همه ی چیز های بد را.

 

فقط کاش معلم ادبیات بودم.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/09/21ساعت   توسط ملیحه   | 

 

اول گفت که دندونش درد می کنه.من هم فکر کردم داره دندون در میاره.

هی دردش بیشتر می شد.

بهونه می گرفت و هیچی نمی خورد.

می خواستم کمی دندونش رو با آبلیمو ماساژ بدم که زودتر دندونش در بیاد ولی جیغی زد که... .

 

رفتیم دکتر.

"یه نوع بیماری دهان و دندان ویروسی ست"

پس التهاب لثه هاش؟

" به خاطر همان بیماری ست."

... .

 

الان بهتره.درد هنوز داره ولی مدام باید نوشیدنی سرد و شیرین بخوره.توی دهانش ملتهب و قرمزه.

دلیل بیماری ش هم معلوم نیست.

 

 

پ.ن1: از سه روز پیش من و نازدونه کلی لاغر شدیم.

پ.ن2:بیماری بچه ها بهترین رژیم برای لاغری مادر ها!!.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/09/19ساعت   توسط ملیحه   | 

 

ببینید دی روز که از مهد بر می گشتیم ، چه بلایی سر من آوورد.

 

نازدونه: اسم اون آقاهه چیه؟

- نمی دونم.

 

نازدونه: چرا نمی دونی؟

- آخه نمی شناسمش.

 

نازدونه: می شناسیش! هم سایه مونه!

برای اینکه گیر نده، گفتم: علی

 

نازدونه: نه .اسمش علی نیست.

- پس چیه؟

 

نازدونه:آیدا.

- آیدا اسم دختره.

 

نازدونه: اون آقاهه دختره؟

- نه!

 

نازدونه: پس چرا اسمش آیداست؟

- اسمش علی ه. شما اشتباه کردی.

 

نازدونه با عصبانیت داد زد: نه! اسمش آیدا ست من می دونم.

برای اینکه بحث رو عوض کنم گفتم: مهد چه خبر بود؟

 

نازدونه: هیچی.

- عمو رضا اومده بود؟

 

نازدونه: بله.آهنگ زد.ما شعر خوندیم.

- آفرین پسرم. نهار خوردی؟

 

نازدونه:بله.

- دیگه چی کار کردین؟

 

نازدونه:هیچی. مامان ملیح!مامان جون!

- بله عزیزم.

 

نازدونه: چرا اسم اون آقاهه آیداست؟

... .

یکی به داد من برسه... .

 

+ نوشته شده در  جمعه 1386/09/16ساعت   توسط ملیحه   | 

 

"خاک به دانه می بخشد، خورشید به خاک.

آب به ریشه و ریشه به برگ.

و

آسمان و زمین و برگ و خاک و دانه ، به تو.

تو چه  می بخشی؟"

 

پ.ن:حیدر به بخش منتقل شده.از همه تون ممنون.خیلی ممنون.از همه تون که عشق رو بخشیدید.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/09/13ساعت   توسط ملیحه   | 

 

دلم می خواد این همه بیماری نباشه.

دلم می خواد تو این سرما، کسی بی سر پناه نباشه.

دلم می خواد  هیچ بچه ای بی مادر نباشه.

دلم می خواد هیچ زنی در آرزوی مادر شدن ، نپوسته.

دلم می خواد بچه ها بیمار به دنیا نیان.

 

راستش الان خیلی دلم می خواد که حیدر زیر یکسال ما، تو آی سی یو بستری نباشه.

برای دایی م و خانمش و حیدر- پسر دایی کوچولوی من- دعا کنید، لطفن.

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 1386/09/10ساعت   توسط ملیحه   | 

 

پنج شنبه ها مهد نازدونه تا 12 بازه ولی زنگ مدرسه ی  ما ساعت 1:10 می خوره.

من زنگ تفریح بدو بدو، چایی نخورده می رم مهد، نازدونه رو تحویل می گیرم و

بدو بدو دوباره می رم سر کلاس.

هانی هم با من میادمدرسه.

 

خوبی ش اینه که من با بچه های دوم ریاضی کار دارم.هم تعدادشون کم ه و هم خودشون

بچه های خوبی ن.من هم به تدریس م می رسم، هم به حل تمرین.ولی خیلی عصبی و

خسته می شم.

 

من قصدم این بود که از بچه های گل و خوب دوم ریاضی تشکر کنم.

اون ها بامن همکاری می کنن و درس ها رو خیلی خوب می خونن.

 

اصلن امسال من تو تقسیم کلاسها شانس آوردم.همه ی دانش آموزام خوبن.

 

یعنی بچه درس نخون دارم ولی بچه بی ادب ندارم.

چه اهمیت دارد گاهی فیزیک بلد نباشی،ادب ولی فرق می کنه.خیلی اهمیت دارد که بلد باشی.

 

مثلن امروز که هانیه سر کلاس نمی دونم برای چی گریه می کرد،اونقدر شوخی کردم، تا بخنده.

آخه با اینکه نمره ش خیلی بده ولی خیلی خانمه .مودب و گل.توی گروه نمایش مدرسه هم هست تازه.

اگه فیزیک ش خوب بود دیگه همه چی تموم بود.

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/09/08ساعت   توسط ملیحه   | 

 

دستهایش را تا آخر می برد بالا و...

تق.

لامپ ها و مهتابی ها و لوستر را روشن می کند.

ولی نمی تواند آنها را خاموش کند.

چون کلید تکیه گاه دستش است و تا بالا می فرستدش، کلید دو باره به پایین سر می خورد

 و چراغ روشن می شود.

 به یمن قد بلند شدن نازدونه، پول این قبض برق سر به فلک می زند حتمن.

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/09/07ساعت   توسط ملیحه   | 

 

آقا !این کلاس پاراگلایدر سواری، عجیب گرونه

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/09/06ساعت   توسط ملیحه   | 

 

دلم بد جوری یه مهمونی می خواد.

یه مهمونی که توش همه ی دوستام باشن.

همه  ی همه.

همه ی اونایی که به دیدنشون عادت کرده بودم و یه روزی دیدن و ندیدن شون

برام فرقی نمی کرد.

همه،حتا اونایی که می دونم دوستم ندارن .

دلم هوای دیوار های آجری و رنگ و رو رفته ی دانشگاه رو کرده.

هوای بی دردسری.

هوای اردو های دانشجویی.

هوای شعر خوندن بهرام.

دلم استرس دیدن نمره های پایان ترم، روی دیوار دانشکده رو می خواد.

دلم محبوبه،طاهره،زهره،اکرم،لیلا،کبرا،نرگس،تارا، عاطفه و لیلا،مریم و آیدا،نرگس و مریم،

خدیجه و مریم و...

 وای که دلم چقدر همه رو می خواد.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/09/06ساعت   توسط ملیحه   | 

 

ما مدت هاست که قندان نداریم. چای را یا با کشمش می خوریم و یا یواشکی

دو تا قند از توی ظرف قند ها بر می داریم و چای می خوریم.

 

مهمان داشتیم که قندان را پر کرده بودم.      

    

تا به خودم آمدم دو  تا قند را فرو کرد توی دهانش و از ترس این که به  زور درشان نیاورم ،

 تند تند می جوید آنها را.

بر عکس همیشه که یورش می بردم سمت نازدونه و به زور قند ها رو از توی دهان

 کوچولوش در می آوردم، این بار خیلی خونسرد گفتم " حالا دنداهایت خراب می شود

 و درد می گیرد.هر چه دوست داری قند بخور.کرم ها هم دندان ات را می خورند"

 

و اگرچه حرص می خوردم، خودم را خونسرد نشان می دادم.

 

یک باره آمد و در حالی که دهانش باز بود و به سختی می فهمیدم که چه می گوید،

 

 گفت " کرم رفته توی دندونم، درش کن.کرم داره دندونم رو می خوره .آخ ، وای "

 

و ادا در می آورد که یعنی درد دارد.

 

من مانده بودم هاج و واج  که این ادای درد را از کجا یاد گرفته که گفت:"یه قند دیگه

 بده! آقا کرم ه گرسنه س"

 

و من ... چه باید بگویم چه بکنم. 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/09/04ساعت   توسط ملیحه   | 

 

رفته پشت سر باباش وبا ناخن های کوچولویش مدام یک خال ریز را که پشت گردن

 

 بابایش است را می گیرد و می کند.

 

جیغ بابایش بلند می شود.

 

اما او با خونسردی تمام به کارش ادامه می دهد.

 

می گوید" مال من است رفته روی گردن بابا"

و اصرار می کند و به حرف هیچ کس هم گوش نمی کند... .

در میان جیغ های بابایش به کارش ادامه میدهد.

 

+ نوشته شده در  شنبه 1386/09/03ساعت   توسط ملیحه   | 

 

اگه خداوند مامان ها رو فراموشکار نیافریده بود ، نسل بشر منقرض می شد.

 

در تمام مدت به من می چسبد.

وقتی دارم تایپ می کنم،وقتی سئوال امتحانی طرح می کنم، وقتی می خوابیم،

موقع بازی کردن ش، وقت غذا خوردن، حمام که میرم پشت در مدام می گوید" تموم شد؟

 الان تموم شد؟" و من باید به سئوال هاش جواب بدم وبا هاش حرف بزنم تا وقت بگذره.

 

گاهی آرزو می کنم بابا بودم.بابا بودن خیلی راحت تر و بی دردسر تره.

مامان بودن خیلی سخت ه و گاهی هم خسته کننده می شه.

 

گاهی آرزو می کنم از سر کار که برمی گردم ،بخوابم. یا حداقل حرف نزنم، تا کمی

خستگی ام برود.

ولی می دانم که باید آقا کوچولو رو از مهد بگیرم و تا خانه بغل کنم و به سئوال های

تمام نشدنی اش جواب دهم.

 

من نمی دانم  چطور مامان م  چند بچه را بزرگ می کردند و تازه مثل من هم نق نمی زدند.

 

دل م برای خودم تنگ شده.

 

پ.ن:اینجا اینقدر تبلیغ کلاس پاراگلایدر سواری میکنند که به گمانم باید بروم ثبت نام.

بد جوری قلقلک می دهد مرا که وسط زمین و آسمان باشم!

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 1386/09/02ساعت   توسط ملیحه   | 

 

  می رود قایم می شود زیر مبل، میز نهار خوری،یک تکه ملحفه و یا هر چیزی دیگری.

  همینکه روی چشمهای خودش پوشیده با شد ، کافی ست.

  آن وقت داد می زند که "من، نیست.رفته  قایم شده"

  نه اینکه این بازی جدیدش باشد ها! تاز گی ها دوباره یاد بازی قدیمی ش کرده.

 

  حالا نوبت من است که بگردم و پیدایش کنم.

  ولی نازدونه خیلی کم طاقت است و تا می بیند من قصد دارم دنبالش بگردم،

  از مخفی گاهش بیرون می آید .

  اوایل می خواستم قاعده ی بازی را یادش بدهم، تا کمی هم صبرش زیاد    شود.                                         

  بعدش ولی من قاعده ی بازی را از او یاد گرفتم.

 

در بازی "قایم،موشک" همین که قصد یافتن کسی را داشته باشی، یعنی او را یافته ای.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/09/01ساعت   توسط ملیحه   |