تبليغاتX
ماماتی

ماماتی

کودکانمان بهانه های زیستن مایند

 

من از این درک هانی ناراحتم.از این که از همه ی آنچه باید بداند فقط تشنگی برایش مهم شده.از این طرز تفکری که همیشه خودم از ش فرار می کردم.
گمانم باید خودم برایش قصه ی عاشورا را بگویم.

+ نوشته شده در  شنبه 1386/10/29ساعت   توسط ملیحه   | 

 

قصه اش از كربلا اينگونه است:

"امام حسين يه دفعه شهيد شد . يه دفعه هم بهش آب ندادن. خدا لعنتشون كنه."

اين قصه تمام دريافتش از اين چند روزه ي تلويزيون و مجالس عزاداري است.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/10/27ساعت   توسط ملیحه   | 

 

در يك عمليات انتحاري ، نازدونه با خودكار قرمزي كه برگه هاي بچه ها را با آن تصحيح مي كردم روي كمر بابايش نقاشي كرده. تمام زير پيراهني سفيد جلال هم اكنون منقوش به نقش هاي زيباي نازدونه شده است.

از آنجايي كه من خانه نبودم و جلال مي خواسته به هر نحوي تلويزيون ش را نگاه كند، اين نقش زيبا آفريده شده.

 

پ.ن1:هر وقت سرعت اينترنتم از 26 بيشتر شد عكس اين نقاشي هاني را مي گذارم تا ببينيد.

پ.ن2: اين هم از احوال جلال به اضافه ي اينكه هم چنان شب ها مسواك نمي زند. ديگر هي كامنت خصوصي نگذاريد و تلفن نزنيد كه از جلال بنويسم.اين هم جلال.


                              ببین باز می بارد آرام برف   فریبا و رقصنده و رام ، برف 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/10/23ساعت   توسط ملیحه   | 

 

نه كه من كمرم درد مي كند و مدام بايد مواظب باشم و گاهي نازدونه را بغل نمي كنم و كمرم را بهانه مي كنم ، نازدونه هر جايش كه درد بگيرد مي گويد كمرم درد مي كند. فكر مي كند اگر جايي درد بگيرد، آنجا مي شود كمر.

مثلن مي گويد:" كمرم درد مي كنه آب جوش نبات بده بخورم." و دستش را روي دلش مي گذارد.

يا مي خورد زمين و دستش را به زانوش مي گيرد و مي گويد :"خوردم زمين كمرم درد گرفت."

وقتي مي گويم كمرت كجاست درست نشان مي دهد.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/10/23ساعت   توسط ملیحه   | 

 

ما خواستیم بعد از سال ها برویم مسافرت.

اول ش قرار بود بریم کیش، بعد پولمون رو خرج کردیم.

قرار بر این شد که بریم شیراز،بعد هی از روی پول ه برداشتیم و خرج کردیم.

گفتیم بی خیال می ریم یزد خونه ی محبوبه اینا.

بعد فکر کردم محبوبه با دو تا بچه ی شیر به شیر! گناه داره، با هانی هم با هم باشن دیگه هیچ چی تو خونه ش سالم نمی مونه.

ما اصلن بی خیال سفر شدیم.

تا اینکه... .

بله ، یکی از دوستای بابای هانی خونه ش رو تو ساری به ما پیشنهاد کرد.که همه ی وسایل رفاهی حاضره وگرمه وهیچ کی الان اون جا نیست و ... .

آقا ما هم جوون و خام!

رفتیم ساری.

گرچه خوش گذشت، ولی یخ کردیم.دریا که نگو ... .

من و بابای هانی و هانی بودیم و دریا.

تا حالا نه زمستون شمال رو دیده بودم و نه لب دریا رو اون همه خلوت.برای خودش عالمی داشت.

ولی ما یخ کردیم.

خوبی ش فقط به این بود که عزیزی رو بعد از 8 سال دیدم.پسرش می رفت کلاس اول!! فتانه دوست بسیار عزیزم.

بعد هم جاده ها بسته شد.ما موندیم پشت برف.

همه ی درختا یه دست سفید بودن.انگار عروس بودن.تو این سرما کی حال داره بره عروسی؟

من قرار بود دبیر های فیزیک رو ببرم بازدید.جاده ها که بسته شد.بازدید ما هم لغو شد.آی حرص خوردم.

مدام هم یکی زنگ می زد که " ببخشید بازدید فردا سر جاش ه؟"

تازه همه شماره موبایل بابای هانی رو داشتند.اعصاب اون بیچاره به هم ریخت.

( من زرنگی کردم و شماره م رو به هیچ مدرسه ای و همکاری ندادم.همه شماره ی بابای هانی رو دارن.)

الان هم در حال یخ زدن هستم.خدا رو شکر کنید اگر هنوز گاز دارین و خونه تون گرمه.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/10/18ساعت   توسط ملیحه   | 

 

توی ظرف میوه لابلای میوه ها یه دونه لیمو شیرین از قبل  مونده بود.

بابای هانی می خواست بخوردش، که من گفتم نه و بگذار که هانی بخوره.

بابای هانی پرتقال برداشت.

یک باره نازدونه بلند شد و رفت سمت ظرف میوه و لیموشیرین را برداشت و داد به باباش.

بعد بی آنکه حرفی بزنه ، آمد و کنار من نشست .

رو به من گفت: "لیمو رو دادم به بابا آخه دل ش می شکنه.گناه داره، دل ش لیمو شیرین می خواد دیگه."

حسودی م شد.

+ نوشته شده در  جمعه 1386/10/14ساعت   توسط ملیحه   | 

 

دو سه روزی است که توی خونه به من می گوید:"خانمم"

نمی دونید چه لذتی می برم از این لفظ خانمم.

 

پ.ن:  چند روز پیش در کمال خوش شانسی کتابخانه برگشت روی زمین.نه! این خوش شانسی ش نیست.خوش شانسی ش این ه که نازدونه از کتاب خانه رفته بود بالا.کتاب خانه که بر گشت روی نازدونه نیافتاد.خدا را شکر.

+ نوشته شده در  جمعه 1386/10/14ساعت   توسط ملیحه   | 

 

براش کتاب می خواندم. گفت که  من م سگ دارم .

- نه.شما که سگ نداری

- دارم.

-کجاست.برو بیار من م ببینم ش.

-ایناهاش. تو کتاب من ه.مگه نمی بینی ش.این ه دیگه.این سگ من ه.هر وقت به ش بگم میاد بیرون از کتاب.

 

تازه فهمیدم که با کتاب هاش زندگی می کنه
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/10/12ساعت   توسط ملیحه   | 

  

به دایی ش که آمده خونه ی ما می گه :

- اگه پسر خوبی باشی و غذات رو بخوری برات اسکی می خرم ها!

بعد دوباره یاد اسباب بازی هاش می افته ، انگار.می گه:

- اگه پسر خوبی باشی و شب بمونی خونه ی ما بهت اسباب بازی می دم ها!

انگار دل ش نمی آید اسباب بازی هم بدهد به دایی ش ، می گه:

- اگه امشب بمونی پیش من بهت یه کتاب می دهم که برام بخونی از روش.از کتاب های خودم می دهم ها!

 

دایی ش کلی باید ذوق کند که نازدونه از کتاب های خودش می دهد به او تا او براش بخواند.

این افتخار نصیب هر کسی نمی شود!

یادتون ه که از نمایشگاه مطبوعات براش گل آقا خریده بودم، بعد گل آقا رو دست خودش می گرفت و به من می گفت براش بخونم ولی دست نزنم.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/10/10ساعت   توسط ملیحه   | 

 

غنیمتی است این عید های پشت سر هم.قلب آدم باز می شود.شاد می شود.از روزگار غافل می شود.

غنیمتی ست.

+ نوشته شده در  جمعه 1386/10/07ساعت   توسط ملیحه   | 

 

دیروز مستان را به ره،  بربود آن ساقی کله

                    امروز می بر می دهد، تا  برکند  از  ما  قبا

ای رشک ماه و مشتری،با ما و پنهان چون پری

                  خوش خوش کشانم می بری،آخر نگویی تا کجا ؟     

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/10/05ساعت   توسط ملیحه   | 

 

شب ها کلی روی پای من تکان تکان می خورد، تازه یادش می افتد که شعر بخوانم برای ش.

بعد خودش شعرش را انتخاب می کند. دو بار،سه بار،چهار بار.

هی می خوانم.گاهی می خواهم سرش داد بزنم، دلم نمی آید.

بعد هوس شربت می کند."عرق نعنا می خوام، بیدمشک هم قاطی ش باشه"

براش شیشه درست می کنم.

بعد قصه می خواد.هی قصه می گم.دوتا، سه تا، چهارتا.

بعد یادش می افتد روی بازوهام بخوابد.می آید روی تخت ما.

هر شب بهانه ای پیدا می کند و می آید پیش ما.

 

با اینکه از وقتی لامپ ها را خاموش می کنم تا وقتی بخوابیم یکی دو ساعتی فاصله دارد،

دلم نمی آید که این اذیت ها نباشد.

اگر یک شب زود و بی دردسر بخوابد، نگران ش می شوم.

همه ش فکر می کنم حال ش خوب است؟

 کسی توی مهد کمتر از گل بهش گفته است؟

از اینکه می گذارمش مهد ناراحت است؟

نکند غصه ی چیزی را می خورد که من نمی دانم؟

... .

من دیوانه م؟

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/10/04ساعت   توسط ملیحه   | 

 

برای ش کتابخانه خریدیم، کتاب های ش را می گذارد داخل ش و کلی ذوق می کند.

 هر که می آید خانه مان اول باید برود و کتابخانه ی نازدونه را ببیند، وگر نه نمی گذارد که بنشیند.

در مهد برایشان فیلم مرد عنکبوتی گذاشته اند و هانی دو، سه روز است که مدام بهانه می گیرد و فیلم را می خواهد.

بعد از اون قصه ای که چند شب پیش برایم گفته، محال است که بگذارم پدرش برای ش فیلم را بخرد.

درد سر های نازدونه مدل جدیدی پیدا کرده اند، جنس شان عوض شده، این یعنی هانی بزرگ شده.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/10/03ساعت   توسط ملیحه   | 

 

و سه روزی است که وقت لباس پوشیدن، آستین لباس زیری ش را می گیرد تا بالا نرود و لباس می پوشد.

انگشت های کوچولوی ش را فشار می دهد روی آستین لباس ش و تا وقتی نگفتم رهایش نمی کند.

گاهی آستین لباس زیری ش می زند بیرون.

گمانم من الان خوشبخت ترین آدم روی زمینم.

نمی دانید چه فلاکتی داشت که مجبور بودم بعد از هر بار لباس پوشیدن ش آستین لباس زیری ش را که بالای بازوش قلمبه شده بود بیاورم پایین.

الان اما راحت لباس تن ش می کنم.

فکرش را بکنید وقتی خودش بتواند لباس بپوشد، چقدر راحت می شوم.

از حالا از این فکر که روزی خودش لباس های ش را عوض می کند، ذوق می کنم.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/10/02ساعت   توسط ملیحه   | 

 

امروز سه تارم رو از جعبه اش در آورده بودم، بعد از مدت ها.

کوک نبود، تا خواستم کوکش کنم، سیم سل اش پاره شد.

اگر چند سال پیش بود، تو خونه سیم داشتم ولی حالا... .

در تمام مدت هانی می خواست که سه تار بزند.وقتی سیم پاره شد ، دیگه دادم دستش کمی سه تار زد!!! و رفت.

اصلن یادم رفته که چه جور سه تار می زدم.

دل م برای خودم یه لحظه خیلی تنگ شد.

تصمیم دارم دوباره شروع کنم.شهر های کوچک این حسن رو دارن که وقت آدم تلف نمی شود درشان.

کتاب هنرستان یک را پیدا نکردم، لابلای اسباب ها گم شده.

ولی دو هست.من اما باید از یک شروع کنم.همه چیز یادم رفته.نت خوانی را که کاملن فراموش کردم.

منتظرم تا دیماه به نیمه برسد، بچه ها امتحان فیزیک را بدهند، برگه ها را تصحیح کنم و

آن وقت توی نیمه ی دوم دی بروم از اول سه تارم رو شروع کنم.

از حالا ذوق می کنم تا نیمه ی دوم دی برسد.

 

ضمنن برای بچه ها دعا کنید. نهم و یازدهم دی ماه امتحان فیزیک دارن.

+ نوشته شده در  شنبه 1386/10/01ساعت   توسط ملیحه   |