از دیروز ماماتی باز نمی شد.اعصاب م به هم ریخته بود.
امروز با یکی از مدیرا مون قرار داشتم، اول صبح یه ربع تو سرما منتظرش بودم تا دوربین مدرسه رو ازش بگیرم و تو تعطیلی آخر هفته عکس ها رو روی لوح فشرده(!) بریزم،تا بیاد سر قرار، از سرما یخ زدم. آخرش هم رفتم اون یکی مدرسه، دوربین رو جا گذاشتم.
از مدرسه که آمدم خانه، دیدم کلید در خانه را صبح توی خانه جا گذاشتم .در به در شده بودم.
تا کلید به دستم رسید و در خانه را باز کردم، یکی از دوستام زنگ زد که فردا نهار بیان خونمون.
گوشت، مرغ، میوه و کاهو نداشتیم.
با بی خیالی رفتم کلاس اسکیت، 4 بار زمین خورم و حسابی همه ی آشغال های کف سالن رو با لباس م تمیز کردم.
کمر دردم خیلی بیشتر شده، بد جوری زمین خوردم.
کیف پول م خالی بود و نتونستم مواد لازم جهت مهمونی! رو بخرم.
بعد هم رفتم خونه ی مریم که دیشب حلقه ی ازدواج م رو خونه ی اون ها جا گذاشته بودم، تا ازش حلقه رو بگیرم، یه یه ساعتی نشستم.
وقتی هم رسیدم خونه، بابای هانی از خجالت من در اومد و هر چی تونست به من بدو بیراه گفت و آخرش هم تهدید که "اسکیت کافی ه" .
تازه اومدم پای نت که، بله ماماتی باز هم باز نمی شه.
... .
امروز عجب روزی بود.
پ.ن1: از انسیه ی عزیز و دوست عزیزش ممنون که ماماتی رو به من برگردوندند.یه شام طلبشون.
پ.ن2: فهمیدم چقدر ماماتی رو دوست دارم.
پ.ن3: حرف جلال رو در مورد اسکیت جدی نگیرید، همیشه که از کلاس میام می گه "این هفته ی آخر ه که هانی رو نگه می دارم" اعتقاد عجیبی داره که اگر برای کاری دلت شور نزنه، می ذاریش کنار.البته هانی هم کم اذیت نمی کنه