" می ریم لب روخدونه بلبل آواز می خونه"
رودخانه ته کوچه ی ماست.پانزده دقیقه پیاده روی و بعد... .
کودکانمان بهانه های زیستن مایند

کاکائو را توی دست مشت کرده ام پنهان می کنم.می گویم "اگه گفتی توش چیه؟"
" زرافه. ببین تو مشت من م یه فیل ه.دیدی؟"
"مامانی! چرا سنگا رو زندانی کردن؟ این سنگا چه کار بدی کردن؟چرا نمی ذارن سنگا برن خونه ی خودشون؟"

در پارک جنگلی آمل روی سنگها سیم بود. اینطوری.
پ.ن:دایی ممدی! تولدت مبارک!![]()
![]()
![]()
هر وقت عکسهای من و جلال را می دید بهانه می گرفت و سراغ خودش را، من هم بهش می گفتم تو اون وقت ها توی دل من بودی.
یک روز داشتم برایش قصه ی "بز زنگوله پا" را می گفتم، رسیدم به آنجا که" بز با شاخش دل گرگ بد جنس را پاره می کند و بچه هایش را نجات می دهد" گفت:" دل تو رو هم بز پاره کرد و من را در آوورد؟"
گفتم:"نه .خانم جراح این کار را کرد تا تو به دنیا بیایی"
" ببینم"
گفتم:"چی رو؟"
" دل ت رو "
دل من رو دید .خیلی نگاه کرد و آخرش لباسش را بالا زد و گفت:"ببین! شما و باباجلال و باباجی و مامان جمیله و محمد جواد و عاطفه از این جا به دنیا اومدین، امیر ولی هنوز تو دل من زندانی یه.اگه باستیل بخره آزادش می کنم"
پ.ن:باباجی، پدر من.مامان جمیله، مادرم. امیر،محمد جواد و عاطفه، برادران و خواهرم.
هر چه من و جلال صدایش می زنیم ، جواب نمی دهد.
بر می گردم ببینم دارد چه کار می کند.نشسته.دست به سینه. تکان هم نمی خورد.پشت چشم برایم نازک می کند و لب هایش را جمع می کند.
با تعجب نگاهش می کنم و می پرسم چرا حرف نمی زند.
می گوید که "من چاقاله بادوم م.چاقاله بادوما که حرف نمی زنن"
دوباره لب هایش را جمع می کند و پشت چشم نازک می کند برایم .
من و جلال به هم نگاه می کنیم.نمی خندیم. هر کدام سر کار خودمان می رویم.
پ.ن:"یک نفر از دل من پر کشید
دست به دست نسیم
رفت به دنبال دو تا یا کریم
در دل م
مانده فقط جای دو تا پای او"
این شعر را که می خوانم یاد زمان دانشجویی می افتم.کلاس مکانیک تحلیل دو.فتانه .
"مامان دارم فکر می کنم اگه برام مداد رنگی نخری ولی ماژیک رنگی بخری خیلی خوبی، من خیلی دوستت دارم، عزیزمی. ولی اگه برام ماژیک رنگی نخری، دوستت ندارم ها! راست می گم ها!
مامان ! حالا تصمیم ت چیه؟ می خری؟"
من بنده ی آن دمم که ساقی گوید یک جام دگر بگیر و من نتوانم
پ.ن: مانا جان ! تقریبن مطمئن هستم که کیستی. اگر تو اینطور می خواهی که نشانی ندهی، باشه هر جور تو بخواهی. من همچنان از حضورت و نوشته هات دلشادم.
"پری سا"ی عزیز! چه خوب که هانی نگذارد من از مهر بروم مدرسه.
صبح ها زود بیدار می شوم.آخرمن صبح های زود را خیلی دوست دارم و البته شبهای دیر را هم، وقتی همه خوابند.نهار را می گذارم روی اجاق، صبحانه را آماده می کنم.جلال بیدار می شود.مثل همیشه سر مسواک زدن بحث می کنیم، مسواک نمی زند، صبحانه می خوریم و می رود سر کار.من برای خودم چای می ریزم، می نشینم پشت میز نهار خوری، چای می خورم و آسمان را نگاه می کنم و کتاب می خوانم.هانی که بیدار می شود، بغل ش می کنم.می بوسمش و می برمش دستشویی. دوباره صبحانه می خورم.و هانی برای من خواب دیشب ش را تعریف می کند.با هم بازی می کنیم.فوتبال با دست! ( اسمی که هانی روی والیبال گذاشته) می رویم بیرون سبزی می خریم، برای نهار.من به غذا سر می زنم.سر صبر.بی دلهره و دلشوره ی دیر شدن.تلویزیون می بینیم.هانی بازی می کند و من کتاب می خوانم.پارک می رویم و به صدای خش خش برگ های خشک زیر پا مان گوش می دهیم.من تاب سواری میکنم.هانی سرسره بازی.ظهر دور هم نهار می خوریم.عصر می روم کلاس ورزش. با حوصله.دیگر دل نگران کارهای عقب افتاده ی خانه نیستم. آرایش می کنم.شام می پزم.شب که جلال می آید، خسته نیستم.برایش حرف می زنم.زود عصبانی نمی شوم. میوه می خوریم. شام می خوریم.تلویزیون می بینیم.
کاش مجبور نبودم سر کار بروم.
( این را هم بگویم که الان آخر سال است ومن خسته، من اگر سر کار نروم دیوانه می شوم. این رویای بعد از بازنشستگی من ه)
از نمایشگاه کتاب یک تاج مقوایی که تبلیغات یک ناشر است را یادگاری نگه داشته ست.
می گذارد روی سرش.خاله زهرا یش می گوید:" می دی تاج ت رو به من؟"
می گوید:" زن ها که پادشاه نیستند.مردها پادشاهند."
قبل تر ها هم گفته بود که زن ها که باشگاه نمی روند، فقط مردها ورزش می کنند.اگر دکتر خودش فرصت مطالعاتی رفته باشد و ما اتفاقی برویم پیش "خانم دکتر" محال است که بگذارد دکتر او را معاینه کند.
به نظر هانی زن ها علاوه بر قاضی نباید دکتر، ورزشکار،مهندس و... باشند و فقط مردها حق زندگی کردن دارند.
مشکل از"ژن ش" است وگرنه من در تربیت ش کوتاهی نکردم!!!![]()
پ.ن:این حس هانی یک حس زود گذر است.از نوزادی مجبور بوده که مهد باشد.حالا گمان می کند اگر مادرها ورزش می کنند حتمن کودکانشان در مهد اند، پس نباید ورزش کنند.اگر سر کار هستند، همین طور. من هنوز با هزار کلک می برمش مهد.آن هم در بهترین مهد شهر.تازه ما به خاطر مهد ش شهر مان را هم عوض کردیم.
کنار کتابخانه ایستاده و زیر لبی می گوید:" من از بچگی دوست داشتم برای ماشین خودم یه سوسمار بخرم" و ماشین کوچک ش را می کشد به کتابخانه و راه می برد.
می گوید:" من عاشگ چیسپ و کیک و پارک م"
می گویم:" پس ما چی من و بابا؟"
- خب شما رو هم دوست دارم، باشه؟