تبليغاتX
ماماتی

ماماتی

کودکانمان بهانه های زیستن مایند

 

علی آقا نزدیکی های میدان هروی سوپری داشت. سر کوچه ی خوابگاهمان. همه ی ما از سوپر کوچک او خرید می کردیم. سی، چهل ساله و مهربان بود.  گاهی که یادمان می رفت برای خرید چه چیزی به مغازه اش رفته ایم، می ایستاد و متفکر  ما را نگاه می کرد و هر چند ثانیه اسم جنسی را می گفت. "چای"."کبریت"."شیر"."مسواک"."تنقلات"."شامپو". "صابون". ... . و آنقدر می گفت تا یادمان می آمد چه می خواهیم. آن وقت بود که  فهمیدم هرگز  نمی توانم مثل مادرم  باشم.

همه ی اینها راگفتم تا بگویم یک هفته ای هست که نمک مان تمام شده. از خانه که بیرون می روم، فراموش می کنم بخرم، تا می آیم خانه، یادم می آید که نمک نداریم. نمک تمام نمکدان ها هم تمام شده است. و امشب بالاخره نمک خریدم. چند بار در این یک هفته رفته ام سوپری محل و تمام قفسه های آن را برانداز کرده ام هر بار هم آب میوای، کاکائویی، کنسروی، چیزی خریده ام، نمک اما نه. یادم نمی آمد برای چه دارم توی مغازه اش چرخ می زنم و چیز می خرم.

راستش دلم نه تنها برای علی آقا که برای تک تک آنچه در مغازه اش می فروخت تنگ است. برای آن لحظه هایی که  از خوابگاه شال و کلاه می کردیم و می رفتیم در مغازه اش و خرید می کردیم. شب ها توی اتاق با بر و بچه هایی که الان خیلی وقت است بعضی هایشان را ندیده ام خرت و پرت هایی که خریده بودیم جا به جا می کردیم و می خوردیم.

چه خوش بودیم. الکی خوش.

 

پ.ن: هر چه رفت از عمر نام آن به نیکی می برند             چهره ی امروز در آیینه ی فردا خوش است

 

+ نوشته شده در  شنبه 1387/06/30ساعت   توسط ملیحه   | 

 

دست هانی بهتر شده. گاهی درد می گیرد و می گوید "مامان! برام زرده تمخ مرغ و زردچوبه بزن." من هم برایش ماساژ  می دهم و می بندم. شب هم تا صبح باید حواسم را جمع کنم تا روی دستش نخوابد. با این حال خدا را هزار هزار بار شکر که دردش خوب شده.

دیشب تا صبح پا درد داشت، توی خواب و بیداری ناله می کرد و می گفت" ماشاژ بده" تا صبح نخوابیدم، با چشمهای نیمه باز سحری خوردم و صبح توی مدرسه مجبور شدم تمام برنامه را از اول بنویسم که تمام هم نشد. چند تا دبیر تازه آمده اند و برنامه ی چند تا دبیر دیگر هم تغییر کرده و تمام  برنامه به هم خورده. آنهم برنامه ای که کامل شده بود . عصر هم برای افطار رفتیم خانه ی عمو حسن. الان هم دارم از خستگی می میرم.

 

پ.ن: اینها را نوشتم  تا بعدها بدانم چرا این روزها اینقدر خسته ام

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/06/28ساعت   توسط ملیحه   | 

 

می گوید:" مامانی جونی! کاش به جای دست، بال داشتم. از پله ها بالا نمی رفتم. پرواز می کردم. خونه که می رسیدم بال هام رو می گذاشتم توی کمد، تا فردا. دیگه هم دست نداشتم تا درد کنه هم از پله ها بالا نمی رفتم تا خسته شم."

بعد از این آرزوی هانی، جلال گفته حتمن می رویم طبقه ی همکف یا اول اجاره می کنیم. ولی من نگران دست درد هانی هستم، اگر چه حالا دستش را کامل باز می کند ولی نمی تواند آرنج ش را کاملن ببندد.

+ نوشته شده در  جمعه 1387/06/22ساعت   توسط ملیحه   | 

 

پنج شنبه عصر، نازدونه داشت با باباش بازی می کرد، از روی مبل افتاد و ... .

اونقدر گریه کرد. دم افطاری از این جا به اون جا. دارو و عکس و ... .

دست راستش در رفته. ارتوپد جا انداخت و مسکن داد. هر شب براش با زرده ی تخم مرغ و زردچوبه ماساژ می دم و می بندم.هنوز بهتر نشده.

فردا دوباره وقت دکتر داریم.

برای هانی من دعا کنید. دست راستش ه و من می ترسم .

کاش دست من بود. کاش من درد می کشیدم . کاش کاملن خوب ... .

یعنی ممکنه وقتی هم بزرگ بشه در اثر کار سنگین یا سرما دوباره دستش درد بگیره. خیلی می ترسم.

خیلی التماس دعا.

پ.ن: نمی دونم چرا این بلاگفا نوشته ها رو اینطوری کرد. الکی بین خطوط فاصله انداخته. گویا بلاگفا هم در رفته!

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/06/19ساعت   توسط ملیحه   | 

 

گندم و جو که پخت، عدس را می ریزم روش. عصاره ی گوشت و مرغی که درست کردم از تو فریزر در می آورم از هر کدام کمی اضافه می کنم.سبزی و ریز شده ی ساقه ی کرفس را هم می ریزم روش. بویش همه ی خانه را برداشته است.کمی زعفران و کمی هم نمک. آخر کار می گردم و رشته ی آش پیدا می کنم، می ریزم توی قابلمه. سر سفره ی افطار که می آورم باورم نمی شود که آنقدر خوشمزه شده باشد.

هیچ وقت غذا را نمی چشم. از بوش(اگر بینی م کیپ نباشد، که معمولن هست) و از رنگش و نمی دانم از چی که  می فهمم نمکش اندازه است؟ خوشمزه است؟ همه چی کافی است؟ و یا نه.

هر وقت با جلال آشتی ام، هر وقت که حال و حوصله دارم و خسته نیستم، هر وقت که وسایل آشپزی م جور است، از آشپزی لذت می برم و غذا های م خوشمزه می شوند.

و اگر  اینها نباشد، غذا همه چیز دارد اما خوشمزه نیست. چون با عشق و علاقه پخته نشده.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/06/17ساعت   توسط ملیحه   | 

 

می گوید: "مامان! ببین روی دستم ریش در آورده!"

می بینم. با تلاش تمام، توی نور آفتاب فقط برق می زند. موهای ریز روی دستش رامی بینم.

"مامان! من حالا بابا شدم؟"

بله عزیزم.

ذوق می کند و بالا، پایین می پرد.داد می زند" من بابام.من بابام"

امیدوارم روزی هم که پدر می شود همینطور سر خوش باشد و پر جنب و جوش. آمین.

پ.ن: بابای هانی هیچ وقت ریش نذاشته است.عکس ش را که دیدید.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/06/14ساعت   توسط ملیحه   | 

 

"مامان! تلویزیون lcd   می خری؟"

    - چرا؟

" برام توش cd  بذاری دیگه. مگه توی lcd  ها cd  نمیذارن؟ ببین! Lcd  یعنی cd بذارین  برای بچه تون که ببینه."

    - چه جالب من نمی دونستم.

" آره یعنی همین که گفتم"

کیف می کنم از اعتماد به نفسش.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/06/10ساعت   توسط ملیحه   | 

 

"یواش یواش حرف دل م کتاب شد       حیف که همه ش سئوال بی جواب شد"

+ نوشته شده در  شنبه 1387/06/09ساعت   توسط ملیحه   | 

 

خداوندا!

 برای همسایه كه نان مرا ربود، نان !! برای عزیزانی كه قلب مرا شكستند، مهربانی !! برای كسانی كه روح مرا آزردند، بخشش !! و برای خویشتن خویش ، آگاهی و عشق می طلبم.

(نمی دانم این نوشته ی کیست و من کجا خواندمش. فقط دوستش دارم،خیلی)

+ نوشته شده در  جمعه 1387/06/08ساعت   توسط ملیحه   | 

 

شاید گاهی غیر قابل تحمل باشه.

 شاید گاهی- که معمولن بیشتر از "گاهی" یه و "همیشه" می شه- مخالف میل من ه.

  شاید با یه تغییر کوچولو بشه درستش کرد.

شاید ادامه دادنش به بهبودش کمک کنه.

ولی من خیلی خسته م. کاش زندگی همین روزها تمام می شد. زندگی لعنتی.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/06/07ساعت   توسط ملیحه   | 

 

دلم می خواهد یک کوله بردارم، توش آب و خرما و شیر با لوازم خواب . بروم یک شب در دامنه ی خنک دماوند بخوابم، فردایش برم سمت قله.از یک راه آسان.تنهای تنها. توی راه  فقط نگاه کنم.فکر نکنم به هیچ چیز. چای درست کنم برای خودم.داغ داغ بخورم.لبم بسوزد. هر جا هم که خسته شدم، بخوابم. شب توی آسمان کلی ستاره می بینم حتمن.شهاب های روشن، که من عاشق تند گذشتنشانم(!).

اصلن پشیمان شدم.

غروب می روم کوه.کمی بالا می روم و می خوابم طاقباز ستاره می بینم. آنقدر ستاره می بینم و فکر نمی کنم که خستگی این تابستان لعنتی از تنم برود.

امسال که بیاید و برود دیگر تا آخر عمرم مدیر هیج جایی نخواهم شد.فقط فیزیک درس می دهم.از همین الان دلم تنگ تدریس فیزیک است.چه بد که از تیر رفته ام مدرسه و درگیر کارهای اداری شدم. چه بد.

شاید به تجربه ش بیارزد، شاید برای هانی بهتر باشد، شاید برای خودم هم خوب باشد، ولی من اصلن حوصله ی مدیر بودن ندارم. نمی دانم چه شد که اینی شد که هست ولی می دانم سال بعد حتمن فیزیک درس می دهم.

از حالا حسودیم می شود به مریم و فهیمه که می نشینند توی دفتر مدرسه و غیبت مرا می کنند، بدجنس ها!

سال بعد – اگر خدا بخواهد -  سه تایی غیبت مدیر جدیدمان را می کنیم، آخ که چه کیفی بدهد.

 

پ.ن: مدیریت سخت نیست.من دل تنگ کلاس و دانش آموز می شوم. همه زیبایی مدرسه به بچه هاست.من که با بچه ها سرو کار نداشته باشم، مدرسه برایم مدرسه نیست.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/06/03ساعت   توسط ملیحه   |