علی آقا نزدیکی های میدان هروی سوپری داشت. سر کوچه ی خوابگاهمان. همه ی ما از سوپر کوچک او خرید می کردیم. سی، چهل ساله و مهربان بود. گاهی که یادمان می رفت برای خرید چه چیزی به مغازه اش رفته ایم، می ایستاد و متفکر ما را نگاه می کرد و هر چند ثانیه اسم جنسی را می گفت. "چای"."کبریت"."شیر"."مسواک"."تنقلات"."شامپو". "صابون". ... . و آنقدر می گفت تا یادمان می آمد چه می خواهیم. آن وقت بود که فهمیدم هرگز نمی توانم مثل مادرم باشم.
همه ی اینها راگفتم تا بگویم یک هفته ای هست که نمک مان تمام شده. از خانه که بیرون می روم، فراموش می کنم بخرم، تا می آیم خانه، یادم می آید که نمک نداریم. نمک تمام نمکدان ها هم تمام شده است. و امشب بالاخره نمک خریدم. چند بار در این یک هفته رفته ام سوپری محل و تمام قفسه های آن را برانداز کرده ام هر بار هم آب میوای، کاکائویی، کنسروی، چیزی خریده ام، نمک اما نه. یادم نمی آمد برای چه دارم توی مغازه اش چرخ می زنم و چیز می خرم.
راستش دلم نه تنها برای علی آقا که برای تک تک آنچه در مغازه اش می فروخت تنگ است. برای آن لحظه هایی که از خوابگاه شال و کلاه می کردیم و می رفتیم در مغازه اش و خرید می کردیم. شب ها توی اتاق با بر و بچه هایی که الان خیلی وقت است بعضی هایشان را ندیده ام خرت و پرت هایی که خریده بودیم جا به جا می کردیم و می خوردیم.
چه خوش بودیم. الکی خوش.
پ.ن: هر چه رفت از عمر نام آن به نیکی می برند چهره ی امروز در آیینه ی فردا خوش است
