تبليغاتX
ماماتی

ماماتی

کودکانمان بهانه های زیستن مایند

 

گمان کنم اسباب کشی و یک طرفه شدن تلفن خانه مان ( به علت پرداخت نشدن قبض تلفنی که هیچگاه به در خانه مان نیامد) بهانه های خوبی باشند برای ننوشتن وبلاگ.

حالا اگر چه یک اتاق کمتر داریم ولی پنجره های بزرگ و قدی داریم به سمت کوه و درخت.

 اگر چه مجبور شدیم تختخوابمان  را بگذاریم توی انباری ولی طبقه ی اول ایم با چند پله ی ناقابل.

 اگر چه صدای ماشین های همسایه ها که به پارکینگ می روند و می آیند را می شنویم ولی می توانیم پای شومینه بنشینیم و به آسمان زیبای اینجا ذل بزنیم و یادمان برود کجای تاریخ یم.

و یک خبر خوش، من دبیر یک کلاس شدم. کلاس دوم ریاضی. با 16 بچه ی شیطون و البته دوست داشتنی. اولین تجربه است برایم تدریس در یک کلاس 16 نفره. من بی جنبه همیشه معلم کلاس های سی چهل نفره بودم.

و یک خبر دیگر، دیروز دانشگاه بودم. شمشادهای دور زمین فوتبال را نابود کرده اند و یک بز شبیه بزهایی که در پارک جمشیدیه است را گذاشته اند روی چمن های دور زمین فوتبال. یعنی من دیگر نمی توانم آرزو کنم مثل برگ رها باشم و زیبا؟؟

 

پ.ن: مریم و محمد آقا خیلی تو اسباب کشی به ما کمک کردن. یعنی اومدن به ما سر بزنن و یه کم کمک کنن ولی نمی دونم چی شد که اون شب ما همه ی وسایل رو آوردیم خونه ی نو. یه جورایی سوئ استفاده از رفاقتضمنن یادم رفت که اضافه کنم که خونه ی جدید مون تو همون آپارتمان قبلی ه و فقط دو طبقه اومدیم پایین.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/07/30ساعت   توسط ملیحه   | 

 

من خیلی بدم.خیلی در گیر کارم شده ام.

یکی دو ماه پیش، زهرا، از همکلاسی های سال اول دبیرستانم زنگ زد به من. گفت که اسم پدرم یادش بوده، از 118 شماره ی خانه ی پدرم را گرفته و از آنها شماره ی من را. گفت که دو تا دختر دارد. خانه دار است.تهران زندگی می کنند و درس ش را نیمه رها کرده به خاطر بارداری اش.

هفته ی پیش الهه زنگ زد. از همکلاسی های دبیرستان. کمی هم با هم سه تار کار کردیم، وقتی دانشجو بودیم. گفت که "سپهر" دارد. اصفهان می نشینند و حالا هم به من سر می زند من نمی شود که برایش میل بزنم.

سارا همیشه زنگ می زند.من اصلن تلفن اش را ندارم. همیشه قصد می کنم اینبار که زنگ زد از روی آی دی کالر شماره اش را یادداشت کنم ، نمی شود. دیروز وقتی زنگ زد از خجالت می خواستم بمیرم. کلی معذرت خواهی کردم که نشده من از او احوالی بپرسم.

امسال یکی از دانش آموزان خواهرم دختر یکی از همدوره ای های دبیرستان م  است.حورا. امروز حورا، که همان دوست من باشد نامه ای نوشته برای خواهرم و شماره خانه شان و موبایلش را داده و تقاضا کرده که خواهرم هم شماره ی من را به او بدهد و دست دخترش فرستاده مدرسه. می دانم حالا حالا ها وقت نمی کنم به او زنگ بزنم.

یکشنبه، روز چهاردهم مهر، دبیر شیمی مان زنگ زده و عذر خواهی می کند که نمی تواند بیاید برای تدریس. دبیر ریاضی روز های کارش را تغییر داده چون مدسه ی دیگر طبق قرارشان عمل نکرده اند. کلاس دوم به خاطر تعداد زیاد بچه ها دو تاشد.کلی دبیر کم داریم حالا. دو تا از دبیر ها را اداره گرفت و  فرستاد جای دیگر به خاطر امتیازشان .

همه ی برنامه ی من را خراب کردند.

 از اداره ساعت 9 صبح زنگ می زنند که ساعت 10 جلسه ی مدیران است بیایید. آن وقت است که از همه چیز خنده ام می گیرد.

گر چه از روز اول مهر حتا یک کلاس بیکار هم نداشته ام، مجبور شدم فردا بچه های دوم انسانی را تعطیل کنم. هیچ دبیری نداشتند. یکی جلسه است. یکی قرار پایان نامه دارد. یکی می رود برای گزینش و یک ساعت هم که خودمان شورای دبیران داریم.

ساعت سه زنگ مدرسه می خورد و من ساعت چهار می رسم خانه. راهم دور نیست.کار دارم در مدرسه می مانم. هانی تا دو و نیم مهد است و بعد می آورمش مدرسه. خیلی خسته می شود و بی تابی می کند. از وقتی مدرسه ها باز شده کلاس زبان نمی برمش. ترمش نیمه کاره مانده و من عذاب وجدان گرفتم.

 

دلتنگ پاییزم که بنشینم جلوی پنجره، باران تند بیاید، صدایش مرا ببرد  به خیلی دورها و من با لیوان چای صورتم را گرم کنم. دلتنگ ناودان انجمن دانشگاهم، همان که تویش تکه ی کهنه و پلاستیک را تپانده بودید تا صدایش در نیاید. دلتنگ آجرهای قدیمی دیوار انجمن م و پرچین کو تاه دور زمین فوتبال که همیشه توش قایم می شدم و دراز می کشیدم و برگ های چنارهای سر به فلک کشیده را می دیدم و آرزو می کردم کاش برگ بودم، زیبا و رها.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/07/16ساعت   توسط ملیحه   | 

 

برای هانی قصه می گفتم. از آنهایی که  خودم می سازم. اینکه دو تا دوست طی سوء تفاهمی با هم دعوا می کنند  و بعد که زمان می گذرد و عصبانیت هاشان خاموش می شود، هر دو پی به اشتباهشان می برند و رو در رو با هم صحبت می کنند و آن مشکل بر طرف می شود.

گفت:" بچه ها که با هم دعوا نمی کنن. فقط بزرگتر ها دعوا می کنن، مث تو و بابا"

 تنم یخ کرد.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/07/14ساعت   توسط ملیحه   | 

  مامان! خیلی دوستت دارم.خیلی. دوست دارم یه کاری کنم که تمام شبها و روزات پره آرامش بشه، یه آسودگی مطلق. دوست دارم ببرمت سفر، یه جایی که  هیچ کی و هیچ چیز  نتونه آرامشت رو به هم بریزه.

مامان! خیلی دوستت دارم.

 

پ.ن: نه روز تولد مامان ه، نه روز مادر ه، نه تولد خودم ه ( که روز تولدم همه ش به فکر مامانم هستم که مرا آورده اینجا)، و نه هیچ چیز دیگر.

ماه تی تی عزیزم من از همه چیز و همه کس تنها آرامش را می خواهم برای مادرم.

+ نوشته شده در  جمعه 1387/07/05ساعت   توسط ملیحه   |