گمان کنم اسباب کشی و یک طرفه شدن تلفن خانه مان ( به علت پرداخت نشدن قبض تلفنی که هیچگاه به در خانه مان نیامد) بهانه های خوبی باشند برای ننوشتن وبلاگ.
حالا اگر چه یک اتاق کمتر داریم ولی پنجره های بزرگ و قدی داریم به سمت کوه و درخت.
اگر چه مجبور شدیم تختخوابمان را بگذاریم توی انباری ولی طبقه ی اول ایم با چند پله ی ناقابل.
اگر چه صدای ماشین های همسایه ها که به پارکینگ می روند و می آیند را می شنویم ولی می توانیم پای شومینه بنشینیم و به آسمان زیبای اینجا ذل بزنیم و یادمان برود کجای تاریخ یم.
و یک خبر خوش، من دبیر یک کلاس شدم. کلاس دوم ریاضی. با 16 بچه ی شیطون و البته دوست داشتنی. اولین تجربه است برایم تدریس در یک کلاس 16 نفره. من بی جنبه همیشه معلم کلاس های سی چهل نفره بودم.
و یک خبر دیگر، دیروز دانشگاه بودم. شمشادهای دور زمین فوتبال را نابود کرده اند و یک بز شبیه بزهایی که در پارک جمشیدیه است را گذاشته اند روی چمن های دور زمین فوتبال. یعنی من دیگر نمی توانم آرزو کنم مثل برگ رها باشم و زیبا؟؟
پ.ن: مریم و محمد آقا خیلی تو اسباب کشی به ما کمک کردن. یعنی اومدن به ما سر بزنن و یه کم کمک کنن ولی نمی دونم چی شد که اون شب ما همه ی وسایل رو آوردیم خونه ی نو. یه جورایی سوئ استفاده از رفاقت
ضمنن یادم رفت که اضافه کنم که خونه ی جدید مون تو همون آپارتمان قبلی ه و فقط دو طبقه اومدیم پایین.
