تبليغاتX
ماماتی

ماماتی

کودکانمان بهانه های زیستن مایند

 

امتحان پایان ترم زبان tinytalk امتحان پایان ترم زبان هانی عزیزم

امتحان پایان ترم زبان هانی عزیزم  امتحان پایان ترم زبان هانی عزیزم

 

البته امتحان شفاهی هم داشتند که هانی در تمام مدتی که امتحان شفاهی می داد در حال قدم زدن و راه  رفتن و ... بود. معلم هانی خیلی با حوصله بود و در تمام مدت با او همراهی می کرد.و هانی هم سنگ تمام گذاشت و بهترین نمره ی کلاس را کسب کرد.

من به خودم می بالیدم. حس قشنگی بود. خیلی قشنگ. به امید روزی که تافل امتحان بدهد و موفق باشد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/08/29ساعت   توسط ملیحه   | 

 

انیمیشن فرار مرغی قدیمی است. ولی یک دیالوگ دارد که خیلی به دل من می نشیند.

 مرغ اول:" شانس فرار ما یک در میلیون ه"

مرغ دوم:" پس هنوز شانسی هست"

کیف می کنم از این همه امید به زندگی .

پ.ن: " به بهارم نرسیدی به خزانم بنگر" عزیز! برایم میل بزن.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/08/23ساعت   توسط ملیحه   | 

 

این ها را می نویسم برای ثبت در تاریخ بزرگ شدن نازدونه.

 

این روز ها خیلی لج باز شده، خیلی. گاهی تا سر حد دیوانگی من با همه چیز لجبازی می کند. استاد صالح می گویند تا پایان چهار سالگی همینطور است. من با هانی کنار می آیم.گاهی از دادو هوارهای جلال بیشتر عصبی می شوم تا لجبازی های هانی.

ناسزا یاد گرفته. از تلویزیون و مهد و البته از ما.

کثافت، بی شعور، الاغ و ازگل.

همیشه سعی می کنم موقعیتی پیش نیاید که بخواهد لجبازی کند. اکثر صبح ها با گریه و "نمی خوام" گفتن بیدار می شود. با همه ی این حرف ها، عشق من به هانی هر روز بیشتر می شود. این تمایز بین عشق به فرزند و تمام عشق های دیگر دنیاست. با شادی او شاد می شود و با بزرگتر شدنش، جوان. و با لجبازی کردنش ظرفیت صبر مرا بالامی برد. هر روز احترام و عشق ام به پدرم و مادرم بیشتر می شود. و این ها را مدیون حضور هانی هستم در زندگیم.  آن قسمت خود خواهی  عشق در من دارد نابود می شود و جایش را به دیگر خواهی می دهد.

من حالا حتا دانش آموزان م را بیشتر دوست می دارم.

و باز تکرار  می کنم:"خداوندا ! هیچ زنی در آرزوی فرزند نماند. آمین"

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/08/19ساعت   توسط ملیحه   | 

 

                             انی با لباس خانه دم در

می گوید:" من دیگه کیف نمی خوام. با کتاب خالی می رم کلاس. مث دانشجوها. من دانشجو ام."

حتا حاضر نیست لباس خانه اش را عوض کنم.می خواهد با لباس خانه برود کلاس زبان. تا حالا دانشجویی به این مشتاقی دیده بودید؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/08/15ساعت   توسط ملیحه   | 

 

نمی دانم این روز ها چرا یادم نمی رود که با نرگس نشسته بودیم رو ی صندلی های پارک و خودمان را یله و آرام تاب می دادیم و من با تکه چوبی روی شنهای کف پارک خورشید را توی قفس کشیدم. می خواستم گریه کنم، از نرگس خجالت کشیدم.

نمی دانم چرا یادم نمی رود  سر درد ها و سرفه های آن دو ترم آخر درس م را.

نمی دانم چرا هی  تارا می آید جلوی چشمم که "بی خیال".

این روزها همه اش سفر می کنم در روزهای نمناک و بارانی  و پیاده روی زیر چنارها ی بلند دانشگاه.

چرا یادم نمی رود که هفت سال گذشته از آخرین ترمم. هفت سال. هفت سال تمام.

گمانم باید زمان خوبی باشد برای فراموش کردن خیلی آدم ها و درخت ها و آجرهای قرمز کوچک بهمنی. و می بینم که فراموش کرده ام.

همه برایم شده اند سایه . سایه ای از آدم ها، از درخت ها. سایه ای از همه ی اتفاق های خوب و بد.

فراموش کرده ام. فقط لحظه های کوچکی از آن همه سال می آیند. همانهایی که نمی روند و می خواهم بروند.

 

نمی دانم چرا یادم نمی رود زمستان سیاه و بلند 85 را .

یادم نمی رود گریه های هانی را و بهتش را وقت گریه کردن خودم.

یادم نمی رود  وقتی می چسباندمش به خودم و چهار طبقه را آرام آرام پایین می رفتم تا خواب نازش ترک برندارد. تا سر کوچه از ترس تاریکی دم صبح زمستان می دویدم و  ضربه های قلب م را که می خواست از سینه بیرون بزند، انگار و استرس  همیشگی نرسیدن به سرویس مدرسه.

یادم نمی رود آن شبی که برق رفت. من فقط کبریت داشتم باهمسایه هایی که ازشان می ترسیدم. که خودم را زندانی کردم در اتاق . که تا صبح از ترس و سرما لرزیدم. که تخت هانی را تا پشت در اتاق کشیدم.

یادم نمی رود که نمی توانستم زباله ها را حتا ببرم بیرون از خانه.  که تنهای تنها توی تهران بی در و پیکر ... .

 

اگر این بغض لعنتی امان بدهد می خواهم بگویم که ... .

 

دلم آغوش گرمی می خواهد برای فراموش کردن. انگار تمام مدتی که با چنگ و دندان زندگیم را نگه داشته بودم از تو ترک برداشته ام، حالا همین ترکها دارند  کار دستم می دهند. من قوی نیستم. حداقل حالا دیگر قوی نیستم.

 

حال م به هم می خورد از این بغضی که نمی گذارد حرفم را بگویم. از همه چیز این روز ها حال م به هم می خورد... .

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/08/14ساعت   توسط ملیحه   | 

 

              از پنجره ی خانه ی ما دنیا را ببین!

 حیف ! نمی دانم چرا ابر های خاکستری که همدیگر را تنگ در آغوش کشیده اند توی عکس نیستند؟

 حیف !

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/08/07ساعت   توسط ملیحه   | 

 

می گوید:" مامی ! یه سیستر تو دلت ه . به همین خاطر هی سرفه می کنی."

بعد می گوید:" چرا من سیستر ندارم، تو این همه داری؟"

فرداش می گه:" از توی دلت نیومد بیرون؟ دلش می خواد بیاد با من بازی کنه"

از دست این کلاس زبان هانی . گمانم باید یه سیستر براش... .

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/08/01ساعت   توسط ملیحه   |