نمی دانم این روز ها چرا یادم نمی رود که با نرگس نشسته بودیم رو ی صندلی های پارک و خودمان را یله و آرام تاب می دادیم و من با تکه چوبی روی شنهای کف پارک خورشید را توی قفس کشیدم. می خواستم گریه کنم، از نرگس خجالت کشیدم.
نمی دانم چرا یادم نمی رود سر درد ها و سرفه های آن دو ترم آخر درس م را.
نمی دانم چرا هی تارا می آید جلوی چشمم که "بی خیال".
این روزها همه اش سفر می کنم در روزهای نمناک و بارانی و پیاده روی زیر چنارها ی بلند دانشگاه.
چرا یادم نمی رود که هفت سال گذشته از آخرین ترمم. هفت سال. هفت سال تمام.
گمانم باید زمان خوبی باشد برای فراموش کردن خیلی آدم ها و درخت ها و آجرهای قرمز کوچک بهمنی. و می بینم که فراموش کرده ام.
همه برایم شده اند سایه . سایه ای از آدم ها، از درخت ها. سایه ای از همه ی اتفاق های خوب و بد.
فراموش کرده ام. فقط لحظه های کوچکی از آن همه سال می آیند. همانهایی که نمی روند و می خواهم بروند.
نمی دانم چرا یادم نمی رود زمستان سیاه و بلند 85 را .
یادم نمی رود گریه های هانی را و بهتش را وقت گریه کردن خودم.
یادم نمی رود وقتی می چسباندمش به خودم و چهار طبقه را آرام آرام پایین می رفتم تا خواب نازش ترک برندارد. تا سر کوچه از ترس تاریکی دم صبح زمستان می دویدم و ضربه های قلب م را که می خواست از سینه بیرون بزند، انگار و استرس همیشگی نرسیدن به سرویس مدرسه.
یادم نمی رود آن شبی که برق رفت. من فقط کبریت داشتم باهمسایه هایی که ازشان می ترسیدم. که خودم را زندانی کردم در اتاق . که تا صبح از ترس و سرما لرزیدم. که تخت هانی را تا پشت در اتاق کشیدم.
یادم نمی رود که نمی توانستم زباله ها را حتا ببرم بیرون از خانه. که تنهای تنها توی تهران بی در و پیکر ... .
اگر این بغض لعنتی امان بدهد می خواهم بگویم که ... .
دلم آغوش گرمی می خواهد برای فراموش کردن. انگار تمام مدتی که با چنگ و دندان زندگیم را نگه داشته بودم از تو ترک برداشته ام، حالا همین ترکها دارند کار دستم می دهند. من قوی نیستم. حداقل حالا دیگر قوی نیستم.
حال م به هم می خورد از این بغضی که نمی گذارد حرفم را بگویم. از همه چیز این روز ها حال م به هم می خورد... .