تبليغاتX
ماماتی

ماماتی

کودکانمان بهانه های زیستن مایند

 

"هنوز غصه ی خود را به خنده پنهان کن

             بخند، گرچه تو با خنده هم غم انگیزی

درخت، فصل خزان هم درخت می ماند

             تو پیش فصل بهاری نه اینکه پاییزی"

(گمانم شعر از فاضل نظری ست)

نمی توانم خودم را راضی کنم. من آنقدر ها هم مومن نیستم که وقتی بگویم تسلیم امر خدا هستم، دلتنگی ها هم از دلم بروند.

چرا بابا آنقدر راحت تسلیم امر خدا بود. چطور با آنهمه ظلمی که  سالها  به او شده بود همیشه می گفت:

" خدارو شکر" .

من از بکار بردن فعل "بود" برای بابا می ترسم، بیزارم. از همه ی "بود" های لعنتی بدم می آید.

 

چطور بابا توانست ببخشد. دایی ش را، برادرانش را و مادرش را. گرچه هنوز فکر می کنم "عمو ممدم" را نبخشیده. چون عاشق درس خواندن بود و "عمو ممد" مانع درس خواندن بابا. وقتی "عمو"  پسرش را فرستاد اروپا برای درس خواندن و وقتی پسر داشت دندانپزشکی می خواند پدرم تاب نیاورد و دیگر ما خانه ی "عمو" نرفتیم. خیلی سال است. گر چه وقتی بابا بیمار شد "عمو" برای عیادت بابا آمد و گرچه بابا همیشه به ما می گفت"شما کاری به من نداشته باشید .اون عموی شماست"  ولی خودش نتوانست عمو را ببخشد.

وقتی "عمو" بالای سر بابا در منزل جدید بابا اشک می ریخت، دلم برایش سوخت. اما نتوانستم فراموش کنم که چقدر حق بابا را خورده و چقدر در زندگی به او که نوزادی بوده بعد از فوت پدر ظلم کرده.

 

راستی حالا برای شاد کردن کیست که می خواهم  فوق بخوانم. کاش امسال دفترچه ی فوق نخریده بودم.

برای دلخوش کردن کیست، که دیگر نیست... . دلم به درس نمی رود. جزوه ها را که باز می کنم اشک نمی گذارد یا می روم به خاطرات درس خواندن برای لیسانس و حرف های بابا.

 

خدایا ! دلم می خواست فقط یکبار وقتی همه مان بالای سرش بودیم چشمهایش را باز می کرد و ما را می دید بعد می بردیش، من که نمی خواستم پدرم بماند و درد بکشد. من که می دانستم بابا دلش به رفتن است نه ماندن. من فقط از تو خواستم بعد از همه ی آن سال ها بی پدری کشیدن ش و بی مهر مادری بزرگ شدنش، بعد از همه ی آن همه تنهایی کشیدنش ما را ببیند که بالای سرش ایستاده ایم و بدرقه اش می کنیم. همه ی ما فرزندانش و مادرم. همه ی دارو ندارش در دنیا. آیا چیز زیادی بود خدا ؟

 

گاهی فکر می کردم چطور بابا و مامان هفت بچه را تنها به امید خدا بزرگ می کردند. من از عهده ی یکی ش هم ... . گرچه  آنها سختی می کشیدند و همه ی زندگی شان خلاصه شده بود توی زندگی ما هفت ها ، ما ولی با هم خیلی خوش هستیم. با هم درد دل می کنیم و  می گوییم و می خندیم .

 بابا یادت هست که  وقتهایی که با تو مخالفت می کردیم، می خندیدی و می گفتی" بچه و مال فتنه است. خدا توی قرآن گفته" و ما سریع برایت می خواندیم" المال و البنون زینته الدنیا و الاخره".  بابا ! زینت های دنیا و آخرتت دلتنگ تو اند. هفته ی پیش  محمد که  برنامه ی نود را می دیده نتوانسته طاقت بیاورد برنامه را نیمه رها کرده و تمام شب را گریه کرده از دلتنگی. می گفت" بدون بابا دیدن نود را نمی توانم تحمل کنم".

 

می خواهم بنویسم و خالی شوم، نمی شوم و نمی شود.

 

آپارتمان جدید ما را ندیدی ولی همیشه از اینکه بعد از سالها پله بالا و پایین کردن ، حالا طبقه ی اولیم خیلی ذوق کرده بودی. یادت هست که گفتی بهتر که شدی حتمن می آیی تا کنار شومینه بنشینی و درختها را نگاه کنی؟ نیامدی بابا ! از درختها و شومینه ها ، از آپارتمانهای طبقه ی اول، از ...، از همه چیز بیزارم بابا.

 

 

 

با این حال،

درخت من!

پدرم! پرواز اهورایی ت در صلات ظهر جمعه، مبارکت باد.

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 1387/09/29ساعت   توسط ملیحه   | 

 

"در راه قم به هر چه گذشتم عبوس بود

   پیچید کوه و فحش به من داد و دور شد

...

- رفتی مرا به خاک سپردی و آمدی؟ ای بی وفا پسر! "

(قسمتی از منظومه ی مادر. سروده ی استاد شهریار)

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/09/17ساعت   توسط ملیحه   | 

 

شماها می دونید فرق "سی سی یو" با "آی سی یو" چیه؟ فاصله ی "رودهن" تا "بیمارستان رسول اکرم" تهران چی؟ می دونید سنگینی نگاه های یه مادر  وقتی بچه هاش دارن گریه می کنن رو راحتتر می شه تحمل کرد یا سنگینی جسم نیمه جان پدر در فاصله ی بین "سی سی یو" و " آی سی یو"؟

خداوندا ! معجزه ات را به ما نشان بده. همین حالا. همین امشب.همین... .خدا... . 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/09/07ساعت   توسط ملیحه   | 

 

می گوید:"مامی! ببین مای سانت(!) خودش کاپشنش رو در میاره"

 و به زور با هزار بار خم و راست شدن کاپشن ش رو از تنش در میاره.

 

 

پ.ن: دلم تنگه برای گریه ای خاموش

       دلم تنگه برای خالی حجم تو در آغوش

 

+ نوشته شده در  شنبه 1387/09/02ساعت   توسط ملیحه   |