تبليغاتX
ماماتی

ماماتی

کودکانمان بهانه های زیستن مایند

               

                           باباجی . عید سال 1387

+ نوشته شده در  شنبه 1387/10/28ساعت   توسط ملیحه   | 

 

"دلگيرم از حروف الفباي بي كسي

از پنج حرف فاصله ، حتا ... "

 (شعر از حدیث لزر غلامی است.)

مي دانم كه  نبايد بعد از چهلم به اين حرفها خيلي دامن زد و مي دانم كه چند سال پيش كه تست افسردگي دادم به من گفتند كه هر گز مبتلا به افسردگي نمي شوي و مي دانم كه  هوش سازگاري من خيلي بالاست و با هر شرايطي كنار مي آيم و مي دانم كه ... . فقط نمي دانم چرا اين دلتنگي هر لحظه دست از سر من بر نمي دارد. دوست دارم اين دلتنگي برود و هر لحظه كه فكر مي كنم لحظاتي خوش از زندگي بابا بيايد جلوي چشمم و به جاي اينكه مدام يادم بيايد كه چرا بابا به آرزو هايش نرسيد، يادم بيايد وقتهايي را كه هيزم جمع مي كرديم و آتش درست مي كرديم و املت مي پختيم و مي خورديم. كاش بشود.

" گويند سنگ لعل شود در مقام صبر

آري شود وليك به خون جگر شود"

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/10/24ساعت   توسط ملیحه   | 

 

به هانی گفتم :" "باباجی" رفته پیش خدا که حالش خوب بشه چون دکترا نتونستن که حال "باباجی" رو خوب کنن."  همون جمعه وقتی داشتیم می رفتیم قم این حرف را گفتم. در راه کمی اعتراض کرد که "یعنی من دیگه "باباجی" نداشته باشم؟" و کمی بغض کرد. گفتم که حالا هم "باباجی" داری، فقط پیش خداست.گفت که اگه دلم تنگ بشه چی؟ و من گفتم که بعدها ما می ریم پیش خدا و همدیگر را می بینیم.

توی مهد کودک به بچه ها گفته :" "باباجی" من رفته تو آسمونا" و بچه ها گفتن که این حرف دروغ است و ما سنگین تر از آنی هستیم که پرواز کنیم و دست آخر رفته اند داوری، نزد خاله افسانه. "خاله افسانه" هم گفته :" فرشته ها "باباجی" هانی رو بردن به آسمونا"

دیروز بعد از یکسری بهانه گیری و گریه کردن و نق زدن وقتی طاقت نیاوردم و سرش داد زدم که "بسه. خسته شدم" ساکت من را نگاه کردو گفت:" مامان! به فرشته ها می گی باباجی  من رو برگردونن . من دلم براش تنگه" محکم در آغوش خودم فشردمش. محکم محکم . و برایش از مدرسه گفتم و از شمشادهای تنک شده ی سر کوچه و گلهای رز مینیاتوری که مریم  لابلای  کاغذ رنگ شاد پیچیده و برایمان آورده و از هوای سرد و گزنده ی اول زمستان  و ... . و نگفتم برایش از دلتنگی هام و بغض هام که از ترس  خراش برداشتن روح  و روان لطیف او(هانی) از خودم حتا پنهان کردم.

در واقع  مواجه ی هانی با مرگ  و کنار آمدن با این موضوع برای او و ما معضل پیچیده ایست. سر فرصت در این مورد بیشتر برایتان می نویسم.

و

مراسم چهلمین روز هجرت پدرم به دیار باقی روز جمعه 13/10/87 از ساعت 3 تا 5/4  در مسجد رفعت واقع در خیابان  صفاییه ی شهر قم برگزار می گردد و  مرگ طوفان بلا نیست، نسیم وزنده ایست از جانب بهشت تا روح عطر آگین او را در امتداد خنکای آرام شب برای ضیافت صبحی دیگر تطهیر کند. غروبش را باور نکن، او رفت تا  همانند آفتاب در حلقه ای از طلوع های بی پایان در سرزمینی تازه تولد یابد. دوستت دارم بابایی .

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/10/10ساعت   توسط ملیحه   | 

 

"شازده کوچولو" ی اگزوپری را خوانده اید؟ آنجا که قرار است مسافر کوچولو بمیرد... .

"به جز یک برق زرد رنگ که نزدیک قوزک پای ش درخشید، اتفاقی نیفتاد او لحظه ای بی حرکت ماند. داد نزد. آهسته مثل درختی که ببرندش بر زمین افتاد و چون زمین شنی بود از افتادنش هم صدایی بر نخاست"       

همیشه این بخش از "شازده کوچولو" را خیلی دوست داشتم.از آنجایی که قرار است مسافر کوچولو برود و سعی دارد که خلبان را راضی کند تا دوری مسافر کوچولو او را اذیت نکند تا آخرش را. به همین خاطر آخرش را که لحظه ی مثلن مرگ مسافر است را برایتان نوشتم. از بر. آخر خیلی این جمله هارا دوست دارم.

دو هفته قبل از کوچ پدرم، گفت که خواب دیده که کوچ کرده و ما داریم دفن می کنیم اش و گریه می کنیم  و او از آن بالا، بلند ما را صدا می زند و می گوید که من همین جا هستم پیش شما و شما گریه نکنید. ولی ما نمی دیدیمش. آن وقتی که داشتیم بابا را می گذاشتیم در منزل جدیدش من بالای سرم را دیدم، آسمان ابری را و گلدسته های جمکران را و خوشید که از پشت ابرها می تابید، درخشنده و کوچک، اما بود و نور داشت.

 اشکها صورتم را می سوزاندند و سرم درد می کرد، قلبم در گلو می تپید انگار و راه نفسم را بند آورده بود، هنوز منتظر معجزه ی خدا بودم تا رخ دهد و پدرم مرا در آغوش بگیرد.

... .

لحظه هایی که نمی دانم چطور گم شدند وچطور گذشتند. لحظه هایی که نمی توانم با کلمه بنویسمشان.

... .

 خانه ی جدید بابا پر از خاک شده بود، بوی گل می زد توی مشامم.پایین پای بابا نشستم و خانه ی جدیدش را در آغوش گرفتم، یکباره صورتم یخ کرد و پشتم داغ شد. بغل م کرده بود انگار. گرمای دستانش را حس کردم. سر دردم خوب شد و قلبم برگشت به سینه ام. نفس عمیق و بلندی کشیدم و لذت بردم. بابا از آن بالا آمده بود پایین و من را بغل کرده بود. معجزه رخ داده بود.

بلند شدم و تک تک خواهران و برادرانم را وادار کردم تا خانه ی بابا را در آغوش بگیرند، بابا همه مان را بغل کرد.

بابا همیشه می گفت:" هر وقت اتفاق بدی برایمان می افتد، خدا جایی را برای شکر نگه می دارد و همیشه بدتر از وضع موجود هم ممکن است باشد که خدا ما را از آن حفظ کرده است."

خدایا ! شکرت که گذاشتی بابا ما را بغل کند و ما دل قوی داریم به آغوش پر مهرش.

خدایا ! تو تنها کسی هستی که به آنچه در قلبها می گذرد آگاهی، ما را دریاب.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/10/08ساعت   توسط ملیحه   | 

 

یکبار از همین بارهایی که رفته بودم خانه ی بابا، دیدم موهای بابا پشت گردنش خوابیده رو هم. موهای یک دست سپید و کم پشت. رو به مامان گفتم :" فردا بابا را ببریم حمام . موهایش را هم کوتاه کنیم".

فردا اما رفتم بیرون خانه و وقتی بر گشتم یادم رفت یا نمی دانم تنبلی کردم و بابا را حمام نبردیم.وقتی داشتم می آمدم رودهن بابا گفت:"پدر سوخته ! من رو حموم نبردی" و همه خندیدیم. گفتم بار بعد. هفتم آذر ماه ، توی بیمارستان رسول اکرم  مدام خودم را نفرین می کردم بابت موهای پشت گردن بابا. بابا آخرش هم با موهای بلند تر از همیشه اش رفت به دیدن پدرش. پدری که هرگز در دنیا ندیده بودش.

 داغ کوتاه کردن موهای بابا  ماند به دلم.

 کوچکتر که بودیم. آن وقت ها  که پنج تایی پشت  پژوی 404 سفید بابا  جا  می شدیم و شمال می رفتیم و بابا سقف کشویی ماشین را کنار می کشید و ما نوبتی سرمان را یواش از سقف میبردیم بیرون که باران نیزه شود و بخورد به صورتمان که  مدام بپرسیم چرا باران مثل یک نیزه ی برنده درد می آورد صورتمان را و بابا برایمان توضیح بدهد وسط آواز زیبای شجریان و مامان پرتقال پوست بگیرد و بگذارد دهان ما و بابا وحرص و جوش بخوردکه" این کار خطر ناک ه" ... یک دستمال می داد دست ما که از پشت گردن بابا، قطره های عرق را پاک کنیم که از لابلای موهای پرپشت و جو گندمی ش سر خورده بود آمده بود روی گردن ش.

بابا همیشه از بلند شدن پشت موهاش شاکی بود، همیشه.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/10/04ساعت   توسط ملیحه   | 

 

از ترس اینکه فراموش کنم می نویسم.  صبح یکشنبه است. سوم آذر ماه یکهزار و سیصدو هشتادو هفت. صبح زود به قصد بیمارستان امام خمینی  شال و کلاه کردم و آمدم تهران. تا انقلاب را با  بی آر تی ها می روم و بعدش توی هوای ابری و سرد پاییزی با سواری. به بیمارستان که می رسم  آردی یشمی بابا بود با دو مسافرش. مامان و بابا. سراغ هانی را گرفت. گفتم که خسته می شود و نیاوردمش. توت خشک و بادام پوست کنده خوردیم. رفتیم دکتر . از ساعت هشت و نیم صبح بیمارستان بودیم. با ویلچر می بردیم و می آوردیمش. آزمایش خون داد. من از آزمایش مغز استخوانش کپی گرفتم. با ویلچر تا طبقه ی دوم بردمش.  نهار نمی خواست. من قیمه خریدم. بی ماست. بی دوغ. خوریم. سه تایی. بابا فقط یک قاشق. رفت تا دستشویی و دستش را شست. از مردی کمک خواست. مامان توی راهرو گریه کرد . گفت "میلو فیبروز " یعنی سرطان خون. خودم را لعنت کردم . سر تا پایم بغض فرو خورده ای بود که هر لحظه حالم را بدتر می کرد. بابا بادام خواست. خواست ویلچر را نزدیک تر کند به رادیاتور ها. کمکش کردم. گفت نمی خواهد و خودش می تواند.  برای رادیو تراپی وقت گرفتم. گفت بروم چای بخورم سر دردم بهتر شود. گفتم بهتر شده. نشده بود ولی. فکر کردم کاش موهایش را برایش کوتاه کنم. گردنش اذیت نشود. می خواستم روی تخت رادیو تراپی بخوابانمش زورم نمی رسید. از مردی کمک خواستم. خواباندیمش. تمام سعی خود را می کرد. پاهایش اما توان نداشت. از وقتی باد کرده بود توان نداشت. از جیب پیراهنش دعای پرس شده ی عهد را در آوردم. پیراهنش را بالا زدم. دکتر با ماژیک روی دلش، جای طحال را کشیده بود. از اتاق بیرون آمدم . پنج دقیقه بعد صدایم کردند. روی ویلچر نشاندمش. با آسانسور آوردمش بیرون. هوا سرد و گزنده بود. گفت که با آنها بروم خانه ی عمو و جلال بیاید دنبال م. گفتم نه. با پسر عمو، رفتند خانه ی عمو.

وقت خداحافظی نبوسیدمش. نه او را و نه مامان را.

...  .

تا حالا نمی دانستم که حسرت بعضی چیزها تا ابد بر دل آدم می ماند.

نفس عمیق می کشم. حالم بهتر نمی شود.

مدام می گویم " مرگ پایان کبوتر نیست". تکرار می کنم " پرواز را به خاطر بسپار" . به یاد می آورم ... .

نمی توان خودم را راضی کنم. نه من آنقدر ها هم مومن نیستم که بتوانم خودم را راضی کنم به رضای خدا.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/10/01ساعت   توسط ملیحه   |