تبليغاتX
ماماتی

ماماتی

کودکانمان بهانه های زیستن مایند

 

آقا ! این کامپیوتر ما چند وقتی است مدام مرا اذیت می کند. تا اینکه یک شب بردیمش مطب آقای دکتر.

آقای دکتر هم دکتر آدمهاست هم دکتر رایانه ها. راستش که ما خیلی مواقع به توصیه های پزشکی ایشان گوش کردیم و از دارو های تجویز شده ی ایشان خوردیم و هنوز هم زنده ایم به حول و قوه ی الهی !!!  .

حالا بخوانید از هانی:

جلال را که  چند دقیقه قبل اصلاح کرده است، در آغوش می گیرد و می بوید و می گوید:" به ! بوی بهار می دی"

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/11/22ساعت   توسط ملیحه   | 

 

"مامان! تو مهد ما یه خانمه اس، مامان! گوش می کنی؟ یه خانمه اس که اسمش... ، اسمش... یادم نیست اسمش چیه ، یه خانمه اس که بچه ها رو می خوره. یه بار من رو خورد." من خیره نگاهش کردم. داشتم شاخ در می آوردم. "می دونی ! بعد من رو تف کرد."

 

+ نوشته شده در  شنبه 1387/11/12ساعت   توسط ملیحه   | 

                       هانی پشمک خور

برای اولین بار پشمک می خورد. اولش می گفت :"من ازین پنبه ها نمی خورم ها!"

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/11/07ساعت   توسط ملیحه   | 

 

از روی کاهوهای سالاد یک تکه گوجه فرنگی بر می دارم و می خواهم بگذارم توی دهان هانی. 

 می گویم:" گوجه فرنگی بخور "

چرا؟

" چون آنتی اکسیدان داره و تو رو جوون نگه می داره"

چرا باباجی گوجه فرنگی نخورد؟ چرا گذاشت پیر بشه که مجبور بشه بمیره؟

".... !!!"

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/11/03ساعت   توسط ملیحه   |