هممين جوري كلمات وول مي خورند توي ذهنم. شروع كرده ام به خانه تكاني. سال پيش از بس كه دم عيد حالم بد بود و از بس كه دلم پر بود حوصله ي نفس كشيدن نداشتم حتا. امسال مي خواهم جور ديگر باشم.
امروز مادر محدثه آمد مدرسه و برايم يك گلدان پر از گلهاي بنفش پر رنگ گرفته كه اسم گلش را نمي دانم ولي رنگش هوش از سر آدم مي برد، البته آدم اگر آدم باشد. من هم محدثه را كه دانش آموز سال اول است و هم مادرش را خيلي دوست دارم. نه به خاطر گلهاي بنفش سير توي گلدان و نه حتا به خاطر موهاي فر و چشمهاي ميشي محدثه و يا چشمهاي مادرش كه هميشه يك قطره اشك توي آن آماده است انگار تا من بگويم "بابام" و اشكش سر بخورد روي گونه هاي هنوز قرمزش بلكه به خاطر اينكه يك روز مادر محدثه به من گفت:"من اصراري روي نمره ي بيست محدثه جون ندارم. برام مهمه كه اون انسان باشه و سالم و شاداب بزرگ بشه و بتونه زايمان خوبي داشته باشه و مادر خوبي باشه و بچه هاي خوبي بزرگ كنه." از اون موقع بود كه من عاشق محدثه و مامانش شدم.
گلدان را كه روي ميزم مي گذارد مي گويد" خانم اناركي جان! اينها رو برات گرفتم تا سال نو رو يه جور خوب شروع كني. مراقب مامانت باش و براي بابا هم انفاق كن. نگذار روحيه ت خرابتر از ايني كه هست بشه و باور كن مسئوليتت خيلي سنگينه"
شايد براتون باور نكردني باشه ولي يك جور خاصي اين جمله ها را گفت كه انگار ته دلم يك شادي كاشت به رنگ گلهاي همان گلدان زيبايي كه برايم آورده بود. امروز عصر رفتم و يك لاك خريدم. اولين خريد عيد امسال.gabrini است شماره ي 331. نام و شماره اش را نوشتم چون اگر نخريد و به ناخنهايتان نزنيد و بعد يك ساعتي شستن ظرف ها را طول ندهيد آنهم بدون دستكش، يك لذت بزرگ را از دست داده ايد.( خب بابا ! شما هم براي خانمهايتان بخريد و بايستيد كنارشان و موقع ظرف شستن نگاهشان كنيد و هي نگوييد من مَردم و نمي شود كه لاك بزنم و تازه به نظر من مي شود. كار نشد نداره)
و الان هم دارم كيف مي كنم از رنگ ناخنهايم موقع تايپ.
رفته ام توي عكس ها گشته ام يك عكس پيدا كرده ام از بابا كه هاني نشسته توي بغلش. بابا زير پيراهني تنش است. از انگشت شمار عكس هايي ست كه بابا زير پيراهني تنش است. قاب كرده ام و گذاشته ام روي طاقچه ي شومينه و همه ش مي ترسيدم بابا بيايد به خوابم كه "اون عكس كه پيرهن تنم نيست رو از روي طاقچه ي شومينه بردار" ولي الان يك ماهي مي گذرد و بابا ناراحت نشده پس مي گذارم بماند. چند شب پيش دلم بد جوري براي بابا تنگ شده بود. هاني را كه گذاشتم روي تختش، خزيدم زير پتو و پشت به جلال يك دل سير براي خودم گريه كردم و دعا كردم كه خواب بابا را ببينم و ديدم. صبح سر حال و زنده بودم. يك جور خاصي هم خدا را بيشتر دوست داشتم. نبودن بابا هم مارا به خدا عاشق تر مي كند، انگار وقتهايي كه برايمان مثلن قصه ي حضرت مريم را مي گفت و مي رسيد به آنجايي كه در تنهايي قرار بود "مسيح" به دنيا بيايد و خدا از هر لحظه نزديك تر بود به "مريم" و اشك مي ريخت، يا وقتهايي كه قصه ي كربلا را مي گفت و مي رسيد به آنجا كه "حر" از سپاه ظلم مي پيوست به "حسين" و با صدا مي گريست و ديگر نمي توانست انگار كه با كلمات بگويد اينهمه بزرگي خدا را .
هاني مي گويد:" من ديشب خواب "باباجي"رو ديدم گفت براي پسرتون كلوچه و شكلات بخريد" اين هم استفاده ي ابزاري اين جوجه ي بدجنس از حال و هواي من.
نگران مریم هستم و آرزو مي كنم بهترين اتفاق برايش رخ دهد، هر چه كه باشد و خدا برايش خيلي خوب ها را بخواهد. آمين.
