تبليغاتX
ماماتی

ماماتی

کودکانمان بهانه های زیستن مایند

 

هممين  جوري كلمات وول مي خورند توي ذهنم. شروع كرده ام به خانه تكاني. سال پيش از بس كه دم عيد حالم بد بود و از بس كه دلم پر بود حوصله ي نفس كشيدن نداشتم حتا. امسال مي خواهم جور ديگر باشم.

امروز مادر محدثه آمد مدرسه و برايم يك گلدان پر از گلهاي بنفش پر رنگ گرفته  كه اسم گلش را نمي دانم ولي رنگش هوش از سر آدم مي برد، البته آدم اگر آدم باشد. من هم محدثه را كه دانش آموز سال اول است و هم مادرش را خيلي دوست دارم. نه به خاطر گلهاي بنفش سير توي گلدان و نه حتا به خاطر موهاي فر و چشمهاي ميشي محدثه  و يا چشمهاي مادرش كه هميشه يك قطره اشك توي آن آماده است انگار تا من بگويم "بابام" و اشكش سر بخورد روي گونه هاي هنوز قرمزش بلكه به خاطر اينكه يك روز مادر محدثه به من گفت:"من اصراري روي نمره ي بيست محدثه جون ندارم. برام مهمه كه اون  انسان باشه و سالم و شاداب بزرگ بشه و بتونه زايمان خوبي داشته باشه و مادر خوبي باشه و بچه هاي خوبي بزرگ كنه." از اون موقع بود كه من عاشق محدثه و مامانش شدم.

 گلدان را كه روي ميزم مي گذارد مي گويد" خانم اناركي جان! اينها رو برات گرفتم تا سال نو رو يه جور خوب شروع كني. مراقب مامانت باش و براي بابا هم انفاق كن. نگذار روحيه ت خرابتر از ايني كه هست بشه و  باور كن مسئوليتت خيلي سنگينه"

شايد براتون باور نكردني باشه ولي يك جور خاصي اين جمله ها را گفت كه انگار ته دلم يك شادي كاشت به رنگ گلهاي همان گلدان زيبايي كه برايم آورده بود. امروز عصر رفتم و يك لاك خريدم. اولين خريد عيد امسال.gabrini  است شماره ي 331. نام و شماره اش را نوشتم چون اگر نخريد و به ناخنهايتان نزنيد و بعد يك ساعتي شستن ظرف ها را طول ندهيد  آنهم بدون دستكش، يك لذت بزرگ را از دست داده ايد.( خب بابا ! شما هم براي خانمهايتان بخريد و بايستيد كنارشان و موقع ظرف شستن نگاهشان كنيد و هي نگوييد من مَردم و نمي شود كه لاك بزنم و تازه به نظر من مي شود. كار نشد نداره)

و الان هم دارم كيف مي كنم از رنگ ناخنهايم موقع تايپ.

رفته ام توي عكس ها گشته ام يك عكس پيدا كرده ام از بابا كه هاني نشسته توي بغلش. بابا زير پيراهني تنش است. از انگشت شمار عكس هايي ست كه بابا زير پيراهني تنش است. قاب كرده ام و گذاشته ام روي طاقچه ي شومينه و همه ش مي ترسيدم بابا بيايد به خوابم كه "اون عكس كه پيرهن تنم نيست رو از روي طاقچه ي شومينه بردار" ولي الان يك ماهي مي گذرد و بابا ناراحت نشده پس مي گذارم بماند. چند شب پيش دلم بد جوري براي بابا تنگ شده بود. هاني را كه گذاشتم روي تختش، خزيدم زير پتو و پشت به جلال يك دل سير براي خودم گريه كردم و دعا كردم كه خواب بابا را ببينم و ديدم. صبح سر حال و زنده بودم. يك جور خاصي هم خدا را بيشتر دوست داشتم. نبودن بابا هم مارا به خدا عاشق تر مي كند، انگار وقتهايي كه برايمان مثلن قصه ي حضرت مريم را مي گفت و مي رسيد به آنجايي كه در تنهايي قرار بود "مسيح" به دنيا بيايد و خدا از هر لحظه نزديك تر بود به "مريم" و اشك مي ريخت، يا وقتهايي كه قصه ي كربلا را مي گفت و مي رسيد به آنجا كه "حر" از سپاه ظلم مي پيوست به "حسين" و با صدا مي گريست و ديگر نمي توانست انگار كه با كلمات بگويد اينهمه بزرگي خدا را .

 

هاني مي گويد:" من ديشب خواب "باباجي"رو ديدم گفت براي پسرتون كلوچه و شكلات بخريد" اين هم استفاده ي ابزاري اين جوجه ي بدجنس از حال و هواي من.

 

نگران مریم  هستم و آرزو مي كنم بهترين اتفاق برايش رخ دهد، هر چه كه باشد و خدا برايش خيلي خوب ها را بخواهد. آمين.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/12/21ساعت   توسط ملیحه   | 

 

مي خواهم با خانه تكاني همه ي زندگي را بتكانم و رها شوم.

 ميز نهار خوري را چسبانده ايم به پنجره ها.  لذت مي برم از ديدن درختهايي كه سبزي مبهمي گوشه كنارهاي شاخه هاشان خودي نشان مي دهند.

 

غروب است با هاني مي رويم بيرون تا كبريت بخريم. برگشتنا قدم ميزنيم . هوا تاريك تاريك مي شود.

هاني مي گويد: عجب دردسري ها!

مي گويم :چي؟

مي گويد: ببين "مون" داره دنبالم مياد.

مي گويم: !!!

مي گويد: "مون" ديگه .يادش به خير ميس قانبيلي. مون ميشه ماه.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/12/18ساعت   توسط ملیحه   | 

 

بنده خدایی که نمی خواهم آبرویش را ببرم رو به هانی گفت:"کره خر!" تا هانی آمد جوابش را بدهد چشم هایم را خیره کردم توی چشمهای هانی. چون کلمه ی "کره" از دهانش بیرون آمده بود سریع گفت:"کره ی زمین!" انگار به آن طرف دشنام داده باشد، ذوق کرده بود و گفت:"حرف بد نزدم.دیدی!"

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/12/12ساعت   توسط ملیحه   | 

 

سلام.

گمانم بعد اين همه وقت كه مي خواهم بنويسم بايد حتمن سلام مي كردم.

 دلم براي اين صفحه و تمام آنهايي كه كامنت مي گذارند تنگ تنگ است. از بس كه روزگار ...

گله نكنم بهتر.

هاني چند وقتي است دندان درد دارد. دندان پايين سمت چپ را 16 ديماه پر كرده بوديم و  دو دندان پايين سمت راستش را ديروز.

وقتهايي كه از دندان درد جيغ مي كشيد خيلي بد بود. انگار ... بگذريم، راستش بعد از تحمل يك مصيبت بزرگ، تحمل هر چيزي برايم ساده است.

 

از خودم مي خواهم بگويم كه كم طاقت شده ام و هميشه اشكم سرازير مي شود. قبل تر ها  اشك نمي ريختم و از زنهايي كه مدام هم گريه مي كردند خوشم نمي آمد، حالا اما فرق مي كند. پنهان مي شوم پشت لباسهاي آويزان شده به بهانه ي جمع آوري كردن لباسهاي اضافه و اشك مي ريزم. در يخچال را باز مي كنم و از ديد آن دو نفر پنهان مي شوم، پشت به هال، موقع غذا پختن روي اجاق، وقت برگه صحيح كردن، وقت خواب و البته بهتر از همه موقع حمام كردن، چون ديگر نبايد بي صدا گريه كرد. زير دوش بي هيچ ملاحظه اي گريه مي كنم و سبك مي شوم. بعد از هر بار كه براحتي اشك مي ريزم، دلم باز مي شود و آرام مي شوم و دوباره به كارهاي روزانه ام بر مي گردم. اين آدميزاد عجب موجود... .

 

+ نوشته شده در  جمعه 1387/12/02ساعت   توسط ملیحه   |