تبليغاتX
ماماتی

ماماتی

کودکانمان بهانه های زیستن مایند

 

ما مي خواستيم مناظره ي تلويزيوني را ببينيم و هاني مي خواست برايمان حرف بزند، گفتيم كه بايد ساكت باشد و حرفش را نيمه تمام بگذارد.

 بغض كرد و گفت: " حالا كه اينجوري شد من ديگه به مير حسين راي نمي دم، به احمد.ي.نجاد راي مي دم"

ما هم از ترس ريزش راي مير حسين   صداي تلويزيون را كم كرديم و اول به ادامه ي صحبتهاي هاني گوش داديم. يك مدل اسباب بازي را كه ديده بود تشريح مي كرد تا برويم يكي از آنها را برايش بخريم.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/03/19ساعت   توسط ملیحه   | 

 

دندان عقل م را جراحي كرده بودم. سه تابخيه خورد. يكي از ريشه هاي دندانم توي لثه شكست. دكتر خيلي سعي كرد درش بياورد. آخرش هم  گفت حدود 2 ميلي از  ريشه ش جا مانده توي لثه ولي چون ريشه سالم بوده مشكل ايجاد نمي كند. روي ريشه ي جامانده، بخيه زد.

 خانه كه آمدم هاني گفت:" دكتر كه برايت آمپول زد، احساس كردي كه لپ ت پف كرده ؟من اين حس رو داشتم "

گفتم كه بله، حس كردم.

 چشمهاش برق زد دوباره ريز خنديد. من عاشق ريز خنديدن ش هستم.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/03/17ساعت   توسط ملیحه   | 

 

هاني مدل هاي متفاوتي از بوسيدن  اختراع كرده.

ماچ دخترونه: يه كوچولو لبش را مي گذارد روي صورتم و بر مي دارد.

ماچ آبدار: لبهاش را مي گذارد روي صورتم و آنقدر فشار مي دهد تا صورتم سرخ شود و مرا مي بوسد.

ماچ دوقلو: لبهايم را مي بوسد. گرچه مدام تذكر مي دهم كه اين كار از نظر بهداشتي خوب نيست.

ماچ باباجي: اول گاز مي گيرد سپس جاي گازش را مي بوسد و بعدش هم مي گويد "آخيش، حال اومدم"( اين مدل را دو سه هفته بعد از كوچ بابا اختراع كرد. بابا هميشه گازش مي گرفت و مي بوسيدش.)

امروز يك ماچ جديد اختراع كرده، ماچ فرهنگي!

مي گويد:"همون ماچ آبداره ولي طولاني تره"

 

 پ.ن: بی مبالغه روزی دویست، دویست و پنجاه بار من را می بوسد. هانی را می گویم.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/03/11ساعت   توسط ملیحه   | 

 

 با همه ي اين حرف ها من باز هم تلاش مي كنم. "ن.شقايق" راست مي گويي. ولي من نمي فهممت.

 

چهارم خرداد ماه رفتيم يوش. خانه ي نيما را ديديم. با همكارهاي مدرسه. هاني را هم بردم.

 مي گويد:"مام! مامان نيما خيلي بچه به دنيا آورده، ببين خونه شون هزار تا اتاق داره"

مي گويم كه نه. اينجا خونه ي نيما و همسرش عاليه س.اونها هم فقط يك پسر داشتن به نام شراگين.

مي گويد:" خب! پس چرا اينهمه اتاق دارن؟ مثل باباجي ."

 نمي دانستم به بچه اي كه از اول عمرش توي آپارتمان با دو يا سه اتاق زندگي كرده، وهميشه فكر مي كرده كه فقط خونه ي باباجي ها حياط داردو كلي اتاق، چه بايد بگويم. هيچ نگفتم.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/03/11ساعت   توسط ملیحه   | 

 

باباجي!

                      " با تو

                                جهان

                                      شعري به شكوه

                                                    رقص يه پروانه س"

 

پ.ن: زندگي انگار همه ش سر بالايي، سرازيري ست. با فلاكت بالا مي ري، خسته مي شي، حرص مي خوري، دنبال راه چاره اي و... ولي هيچ چيز جز گذر زمان نمي تونه هيچ چيز رو درست كنه. انگار تمام برنامه ريزي ها و فكر ها و يه قرون دوزار كردنها الكي و بي فايده س. از قبل قرار بوده اينجوري بشه كه شده، انگار . نه اينكه از سر نوشت و اين حرفها بخوام بگم ها. ولي يه جور خيلي ناجور هيچ چيز به تلاش بستگي نداره.

 

آهاي دوست جان! تو كه حاضر نيستي يه خودي به ما نشون بدي و  پسوورد وبلاگ "باباجي" رو به من بگي و اصلن هم كامنتهاي خصوصي من رو نمي خوني، بيا و مردونگي كن و اون پسوورد رو به من بده و نگذار من همه ش اينجا از بابا بنويسم. دوستهام از دلتنگي هاي من خسته شدن.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/03/06ساعت   توسط ملیحه   |