تبليغاتX
ماماتی

ماماتی

کودکانمان بهانه های زیستن مایند

 

                                  دست هاني شكست.

 

می گوید:"مام! می دونی جنس من از چینی یه، می شکنه دیگه، تقصیر من که نیست"

می گوید:"مبل ها رو بفروشید به جاش پشتی بخرید، من هم اگه بالا پایین بپرم دستم نمی شکنه"

مي گويد:"اگه اون يكي دستم و دو تا پاهام هم بشكنه و بدنم هم داغون شه اون وقت مي دوني چي ميشه؟ مي دوني؟ بايد من رو خاك كنيد، حالا برام زود يه سي دي بازي جديد بذار تا بازي كنم"

مي گويد :" چرا اين گچ سبزه، صورتي يه؟"( يك نوع گچ ارتوپدي معروف به "گچ سبز" كه سبكتر از گچ هاي معمولي ارتوپدي است . اين گچ لزومن رنگش سبز نيست،‌ مثلن گچ دست هاني رنگش صورتي ست)

 می گوید:" می دونی چرا دست راستم رو شکستم؟ چون م یخواستم یاد بگیرم با دست چپ غذا بخورم و بازی کنم"( به این می گن یه بچه پر رو به تمام معنا )

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/05/25ساعت   توسط ملیحه   | 

 

 

هاني به دنيا آمد و مرا از وسط پر قو، كشيد كف خيابان.

انگار قبل از اينكه بخواهم شيريني نگاهش را و گرماي انگشتان كوچكش را دور انگشتم وقت شير خوردنش و صداهاي گنگي كه سعي مي كرد با آن با ما حرف بزند  را بفهمم، بيداري شب تا صبح و سر درد و دعواهاي هر روزه را فهميده بودم. اينكه  بچه داشتن هر گز و هرگز مثل هيچ كار ديگري نيست. بودن يك آدم كه چگونه بودنش را سپرده اند دست من، مي ترسيدم، هنوز هم. فقط وقتي زمان مي گذرد انگار همه چيز عادي مي شود، گرچه من هنوز شبهايي از اين فكر "چگونه بودن" بيدار مي مانم .

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/05/21ساعت   توسط ملیحه  

 

رفتيم نمايش "شكار بزرگ شنبه" را ديديم. گرچه هاني مثل همه ي بچه ها از ته دل نمي خنديد، گرچه نتوانست يك ساعت تمام بي حركت روي صندلي بنشيند، ولي از اينكه براي اولين بار در عمرش تئاتر مي ديد خوشحال بودم. آخر تئاتر وقتي قرار بود كه "شنبه" به "شير " شليك كند و همه ي بچه ها داد مي زدن كه "نزن، نزن" هاني من با همه ي قدرتش داد مي زد:"بزن، شليك كن"!!   

 برگشتنا ازش پرسيدم:"چرا  مي خواستي "شنبه" به "شير" شليك كنه؟ "شير" گناه داشت"   

گفت:" چون قرار بود شير شكار كنه. مگه اون همه دنبالش نگشته بود"

ديدم بچه راست مي گه.
+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/05/13ساعت   توسط ملیحه   | 

وقتي قرار شد حضرت ابراهيم پسرش را قرباني كند، زماني بود كه قرار بود ثابت شود كه ابراهيم كامل شده، كه مي تواند از عزيزترين چيزهاي روي زمين دل ببرد، كه مي تواند تصميم بگيرد و قرباني كند.

.

.

.

...پارسال من سي ساله شدم، فرق كرده بودم. هيچ آرزويي نداشتم، زندگي سير خودش را طي مي كرد، دعا نمي كردم چون منتظر تغييري نبودم، تغييري رخ نمي داد. كامل شده بودم؟  مثل هميشه از آمدن روز تولدم ناراحت نبودم. حتا از تبريك اطرافيان خوشحال هم مي شدم. روز تولدم آمده بود، يعني يك قدم نزديكتر به تمام شدن، چه خوب! در مردابي زندگي مي كردم كه غرق شدن تدريجي در آن را مدتها بود پذيرفته بودم. هيچ چيز زيبايي در اطرافم نمي ديدم.مدتها بود هيچ مناجاتي آرامم نمي كرد. هيچ  چيز از هيچ كس نمي خواستم. هر اتفاقي يا بايد رخ مي داد، كه مي داد يا نه، كه رخ نمي داد .

بابا مريض بود. بي توان ولي مغرور و با عظمت. همه ي كارهاي خودش را انجام مي داد. فكر مي كردم مثل يك سرماخوردگي، زود خوب مي شود. اين زود، دير شد.

شش ماه از سي سالگي من گذشته بود. هفتم آذر ماه رسيده بود. در اولين ساعتهاي صبح  كه بابا را ديدم روي تخت بيمارستان، كه بغلش كردم و قول دادم كه حالش خوب مي شود، كه از گوشه ي چشمان بسته اش دو قطره اشك سرازير شد ولي توان نداشت تا چشمها را باز كند، انگار از ته يك مرداب كشيده شده باشم بالا و تازه شروع كرده باشم كه نفس بكشم، دوزانو هايم را جلوي خدايي خم كردم كه مي توانست قول من به بابا را عملي كند. قسم خوردم كه بابا را بدهد و هر چه ي ديگر كه دوست دارد را بگيرد.

... دير شده بود. خيلي دير. بابا را گرفت. همه ي آنچه كه دوست داشتم را. از خودم بدم مي آمد. هر چي مي گذشت از خودم بيشتر متنفر مي شدم.من باید زودتر زانو می زدم و التماس می کردم.

.

.

.

... "لاست" رو خيلي دوست دارم . چون دوست دارم باور كنم باباي جك زنده س ولي جك نمي دونه. باباي من هم. دوست دارم باور كنم يه زندگي خوب داره. يه زندگي عالي. توي يه جاي خوب.

.

.

.

حالم به هم مي خوره از سي و يك سالگي ه بي بابا.

 

پ.ن: قبلتر ها گفته بودم که برای تولدم می نویسم.راستی! "تولدت مبارک"

پ.ن: تولد من چهارم تیر ماه است.گوشه ی وبگاه هم نوشته ام.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/05/06ساعت   توسط ملیحه   | 

 

يك تارش را مي كشم، از سرم جدا مي شود. متر پارچه اي را باز مي كنم، صاف مي كنم، تار مو را مي گذارم  روي متر. 60 سانتي متر را رد مي كند. دلم براي مو هام مي سوزد. صاف و هم اندازه، يكنواخت، بي حوصله.

كوتا هشان مي كنم.

خرد مي شوند.

 دلم برايشان بيشتر مي سوزد. احساس گناه مي كنم از اين كه  چند تكه شده اند. كه ديگر صاف نيستند، كه ديگر با هم نيستند. نكند دلشان براي هم تنگ شود، نكند از اين كه كوتاه بلندشان كردم دلگير باشند، نكند حالا كه دستشان به هم نمي رسد غصه بخورند.

كاش كوتاهشان نمي كردم.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/05/04ساعت   توسط ملیحه   |