وقتي قرار شد حضرت ابراهيم پسرش را قرباني كند، زماني بود كه قرار بود ثابت شود كه ابراهيم كامل شده، كه مي تواند از عزيزترين چيزهاي روي زمين دل ببرد، كه مي تواند تصميم بگيرد و قرباني كند.
.
.
.
...پارسال من سي ساله شدم، فرق كرده بودم. هيچ آرزويي نداشتم، زندگي سير خودش را طي مي كرد، دعا نمي كردم چون منتظر تغييري نبودم، تغييري رخ نمي داد. كامل شده بودم؟ مثل هميشه از آمدن روز تولدم ناراحت نبودم. حتا از تبريك اطرافيان خوشحال هم مي شدم. روز تولدم آمده بود، يعني يك قدم نزديكتر به تمام شدن، چه خوب! در مردابي زندگي مي كردم كه غرق شدن تدريجي در آن را مدتها بود پذيرفته بودم. هيچ چيز زيبايي در اطرافم نمي ديدم.مدتها بود هيچ مناجاتي آرامم نمي كرد. هيچ چيز از هيچ كس نمي خواستم. هر اتفاقي يا بايد رخ مي داد، كه مي داد يا نه، كه رخ نمي داد .
بابا مريض بود. بي توان ولي مغرور و با عظمت. همه ي كارهاي خودش را انجام مي داد. فكر مي كردم مثل يك سرماخوردگي، زود خوب مي شود. اين زود، دير شد.
شش ماه از سي سالگي من گذشته بود. هفتم آذر ماه رسيده بود. در اولين ساعتهاي صبح كه بابا را ديدم روي تخت بيمارستان، كه بغلش كردم و قول دادم كه حالش خوب مي شود، كه از گوشه ي چشمان بسته اش دو قطره اشك سرازير شد ولي توان نداشت تا چشمها را باز كند، انگار از ته يك مرداب كشيده شده باشم بالا و تازه شروع كرده باشم كه نفس بكشم، دوزانو هايم را جلوي خدايي خم كردم كه مي توانست قول من به بابا را عملي كند. قسم خوردم كه بابا را بدهد و هر چه ي ديگر كه دوست دارد را بگيرد.
... دير شده بود. خيلي دير. بابا را گرفت. همه ي آنچه كه دوست داشتم را. از خودم بدم مي آمد. هر چي مي گذشت از خودم بيشتر متنفر مي شدم.من باید زودتر زانو می زدم و التماس می کردم.
.
.
.
... "لاست" رو خيلي دوست دارم . چون دوست دارم باور كنم باباي جك زنده س ولي جك نمي دونه. باباي من هم. دوست دارم باور كنم يه زندگي خوب داره. يه زندگي عالي. توي يه جاي خوب.
.
.
.
حالم به هم مي خوره از سي و يك سالگي ه بي بابا.
پ.ن: قبلتر ها گفته بودم که برای تولدم می نویسم.راستی! "تولدت مبارک"
پ.ن: تولد من چهارم تیر ماه است.گوشه ی وبگاه هم نوشته ام.