تبليغاتX
ماماتی

ماماتی

کودکانمان بهانه های زیستن مایند

 

انگشتش را تاته فرو مي كند توي گوش جلال. داد جلال كه بلند مي شود با يك قيافه ي حق به جانب مي گويد:" مي خوام ببينم اون تو چه خبره؟ مي خوام انگشتم از توي اون يكي گوش ت در بياد."

 

 

پ.ن:

اين روز ها كه گذشت خيلي به امتحان دادن فكر مي كردم. من شب امتحاني م. هميشه درس ها را روي هم انباشته مي كنم تا وقت امتحان برسد. شب امتحان چنان استرسي مي گيرم كه  مسلمان نشنود، كافر نبيند. دقايقي پيش از امتحان قلبم در گلو مي تپد و گويي قرار است مرا به مسلخ ببرند. هميشه همينطور بوده ام. از كلاس پنجم كه يادم مي آيد تا همين امروز كه امتحان زبان داشتم. بدي اين شب امتحاني بودن اين است كه تا لحظه ي آخر نمي داني چي چيزي بلد هستي، چه چيزي را نمي داني. ولي اين روز ها به امتحاني فكر مي كردم كه  چون زمان مرور دانسته هايم را نمي دانم پس براي مرور و دسته بندي و رفع نواقص آن دلهره و عجله اي ندارم. اين روز ها حسابي مشغول م، اينكه نكند هيچ چيز قابل ملاحظه اي توي توشه ام نباشد موقع حساب و كتاب، پاك كلافه ام كرده. پاك.

 

 

پ.ن2:

 جلال رفته سفر. هاني دو، سه روز است مدام بهانه ي پدرش را مي گيرد. راستش اصلن گمان نمي كردم اينهمه وابسته ي جلال  باشد. هر بار كه تلفني با هم حرف زديم هر كار كردم با پدرش حرف نزد. من اما با اينكه هاني مريض شد و دو بار در يك روز بردمش دكتر خوشحال بودم كه جلال نيست، اول اينكه پتو هامان را تا نكردم( آخر اينجا آنقدر سرد شده  كه ما يكي دو هفته اي هست  پتو ها را از كمد در آورديم)  بعد هاني هر قدر اسباب بازي دلش خواست ولو كرد وسط هال و من اصلن دلم شور نزد. غذا را با قابلمه سر سفره آوردم و  نيم ساعت، نيم ساعت تلفني با دوستهام صحبت كردم. كلي خلال پسته درست كردم و لوبيا پلو پختم. اگر بهانه گيري هاني نبود اصلن دل م نمي خواست جلال به اين زودي ها بر گردد.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/06/25ساعت   توسط ملیحه   | 

 

تازگي ها گير عجيبي داده است به جك گفتن. در حقيقت جك را بازي مي كند. انقدر سه، چهار لطيفه ي تكراري را قشنگ تعريف مي كند كه باز هم به آنها مي خندم. البته اگر به جك هايش نخنديم، دو دست ش را به كمر مي زند و اخم هايش را گره مي كند و مي گويد:" به من بر خورده به خاطر رفتار بد شما" از آن به بعد ما فهميديم اگر به جك هاي تكراري ولي زيباي هاني نخنديم  رفتار بدي مرتكب شده ايم.

 

پ.ن:

داداش هايم و مامان توي ماشين ما نشسته اند. صداي نوار را بلند مي كنم" سينيوريتا! نترس از عاشق شدن بيا اون با من" و هاني با انگشت شصت  خودش را نشان مي دهد و مي گويد " اون با من" مامان مي گويد" صدايش را كم كنيد." من اما كم نمي كنم به حرف داداش ها گوش مي دهم. امير رضا و محمد و هاني دست مي زنند و مي خوانند و خوشان را تكان تكان مي دهند. مامان مي گويد :" من مي رم تو اون ماشين، سر درد گرفتم" مي گويم:" حيف نيست برين اون ماشين. خنده هاي اين سه كله پوك رو از دست ميدين ها! الان آقا حامد يا بنان گذاشته يا شجريان" مامان راضي مي شود بماند. وقتي ماشين اون ها از كنارمون رد مي شود برايشان زبان درازي مي كنيم و ادا در مي آوريم. برايمان دست تكان مي دهند. مي خنديم. مي خواهم يادم برود همه چيز . مي خندم . مي خندم . خدا را شكرمي كنم كه خنديدن را آفريده است. برگشتنا، حدود يك بامداد است، مرد ميانسالي را مي بينم كه خيابان را جارو مي كند. مي ايستيم يك بستني به او  مي دهيم و كمي... . مي خندد و تشكر مي كند. عيش مان تكميل مي شود. به خانه كه مي رسيم بقيه ي بستني ها را مي خوريم و مي خوابيم. فكر مي كنم ساده بود. ولي نيمه هاي شب باز صداي گريه خفه ي محمد را مي شنوم، اشك م سرازير مي شود. دلمان براي بابا تنگ شده باز.

                                         

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/06/17ساعت   توسط ملیحه   | 

 

با جلال در مورد اينكه عكس بچه گي هايش را كجا گذاشته صحبت مي كرديم و اينكه ممكن است عكس گم شده باشد. اينكه ديگر نمي توانم عكسي را مثل آن پيدا كنم و ناراحت بودم.

 جلال گفت:" اينكه غصه نداره از هاني عكس بگير بده برات سياه سفيد چاپ كنن، مي شه من"

 هاني با تعجب در حاليكه خودش هم سعي داشت به گردي چشمهاش اضافه كند گفت:" ددي! وقتي بچه بودي يه طرف بدنت سياه بود، يه طرف سفيد !؟ چرا !؟ بعد كه بزرگ شدي رنگي شدي؟!"

( هاني كپي برابر اصل ه جلال ه)

 

پ.ن:

سعي مي كنم به ياد بياورم. نمي توانم.  از لابلاي آنهمه خرت و پرت توي كمد دفتر خاطرات آن سالها را پيدا مي كنم. ورق مي زنم از اول تا آخر را. روي بعضي از اسامي را آنقدر با خودكار خط خطي كردم كه محال است بشود فهميد اسم چه كسي بوده. اگر هم مي فهميدم فرقي نمي كرد. جمله هاي بعدي فقط احساس من بود به آن آدمي كه الان اصلن نمي شناختمش. چرا هيچ از اتفاقهاي روز را ننوشته بودم؟  نمي توانم به خاطر بياورم اتفاق ها را، آدم ها را، حرف ها را، از هر چيز فقط شمايلي در تاريكي محض جلوي چشمم مي آيد و مي رود. از آخرين روز هايش فقط هشت سال گذشته. تنها دليل م براي ياد آوري آن دوران عشق زيبايي ست كه آن وقتها درون من بزرگ مي شد و بالنده.  همه چيز و همه كس را دوست داشتم. از هر چيزي لذت مي بردم.سياهي آسمان و بد اخلاقي هاي روزگار و دلتنگي هاي دانشجويي و نمره هاي حتا كم و  از هواي ابري و شمشادهاي آن همه سبز. از سوزش آفتاب و بلندي چنارها. از  برگهاي نميدانم چه رنگي و زمين تيره. من فقط بهانه مي خواستم براي لذت بردن. حتا اگر آن بهانه كنار دست راننده ي سرويس مان نشستن باشد توي آن اتوبوس بزرگه، وقتي برايم مي گفت جوانتر كه بوده داداشش بهش پيشنهاد كرده بوده كه يك ولوو بخرد قسطي و توي شركت فلان راننده باشد و او خامي كرده وقبول نكرده و پسر همسايه شان كه الان راننده ي آن شركت  است فلان قدر پول مي گيرد و اين كه راننده ي دانشگاه است خيلي كمتر.  از زندگي لذت مي بردم،‌آن وقت ها. حالا چرا نمي شود شاد بود. به هر بهانه،‌هر دليل الكي؟ چي مي شود كرد؟

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/06/12ساعت   توسط ملیحه   | 

 

شب كه طبق معمول نمي خواست روي تختش بخوابد، روي پاهام روي تخت خواباندمش. هشت، نه ماهي مي شود كه برايش تخت نوجوان خريده ايم. گاهي هم من روي تخت ش مي خوابم و از اينكه مستقل شده ام و براي خودم يك تخت يكنفره دارم لذت مي برم. جلال ولي نمي تواند روي تخت بخوابد. قدش از تخت بلند تر است و  اين آزارش مي دهد... بگذريم.  از وقتي رفته ايم طوس و مقبره ي فردوسي را از نزديك ديده خيلي بيشتر قصه هاي شاهنامه را دوست دارد. مخصوصن قصه ي آرش كمانگير، چون مي داند من دوست داشتم اسمش را آرش بگذارم ولي نشده، به خصوص اينكه وسط قصه تكه هايي از شعر "آرش كمانگير"سروده ي "سياوش كسرايي" را برايش مي خوانم و... .  بگذريم.  مي خواستم بگويم كه عصباني بود و نمي خواست روي تخت بخوابد. گفتم كه برايش قصه ي آرش را مي گويم. با دستهاش روي گوش هاش را گرفته بود كه:"بگو. من كه گوش نمي دم" من هم كه قصه را شروع كرده بودم، ساكت شدم. دوباره گفت:" من كه گوش نمي دم روي گوش هام رو هم گرفته م. تو قصه بگو" من ساكت بودم. پشت چشمي برايم نازك كرد و گفت:" بگو ديگه نامرد. من كه گوش نمي دم" من هم كه عاشق اين سرتق بازي هايش هستم، قصه را برايش گفتم و او هم روي تخت خوابيد.

.

.

.

البته نيمه هاي شب بيدار شد و خوابالوده و زير لبي گفت:"نا مردا  ! چرا من رو پيش خودتون نخوابوندين" و آمد و وسط ما دو تا خوابيد.

 

پ.ن:

به نظر نمي آد كه كار سختي باشه  ولي فقط وقتي كه داري انجامش، بعد كه گذشت و برگشتي و نگاه كردي مي فهمي چقد طاقت فرسا بوده. حتا اگه برنگردي و نگاه هم نكني سنگيني يه چيزي اون قدر اذيتت مي كنه كه مي فهمي تو مث قديما قوي و سر حال نيستي و حالا  كاملن آماده اي كه بشكني. خرد شي و از بين بري. هيچ وقت نبايد كاري رو خارج از توانم انجام بدم. گرچه اغلب مجبور مي شم اين كار رو بكنم. گرچه شرايط هميشه يه طوري پيش مي ره كه تصميم رو بگذارم به عهده ي شرايط و شانه خالي كنم و گمان كنم كه تقصير من نيست. در عوض آنچه به دست مي آرم سر خورده گي مزخرفي يه كه ذره ذره  مي كشدم.

   "ام زهرا" مي گفت  (راستش نمي دونم از خودش شنيدم  يا از دهان كس ديگه اي و از قول "ام زهرا")  كه وقتي سينه ت پره از كينه باشه تو از بين مي ري نه اون كسي كه بهش كينه داري، پس سينه ت رو خالي از كينه كن.

من هي سعي كردم، ولي نشد. كينه مث خزه تمام روح و جسم من رو پوشونده و از هيچ چيز دور و برم نمي تونم لذت  ببرم.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/06/08ساعت   توسط ملیحه   | 

 

ته کلاس می نشست، همیشه خدا. بلند قد ترین و آرام ترین بچه ی کلاس بود.

بود... .

بود...، چون حالا  دیگر نیست.

از وقتی بهنوش زنگ زد و گفت مهشاد تصادف کرده تا همین حالا که دو روز شده تلخی گزنده ای ته حلق ام  ه .

کاش امسال به دوم ریاضی ها درس نمی دادم. کاش مهشاد امسال هم دانش آموزم بود.

از مسابقات کاراته ی اصفهان بر می گشته. گویا مدال هم آورده بوده.

بوده... .

مهشاد ! دلم برای آنهمه آرزوی زیبا که پشت آنهمه آرامش پنهان کرده بودی تنگ شده.

روحت ...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/06/02ساعت   توسط ملیحه   |