تبليغاتX
ماماتی

ماماتی

کودکانمان بهانه های زیستن مایند

 

هانی می گوید:"مام! چرا مامان بزی برای پسرش یه اسم بد انتخاب کرد؟ "شنگول" هم شد اسم؟ آدم یاد جیش می افته."

 

پ.ن:

الان که کافی نت م. ولی اصولن وسط اسباب کشی هستیم.

کامپیوتر عزیزم داغون شده اساسی. باید ببرمش دکتر.

به نظر شما چرا باید همیشه یه چیزی برای اینکه همه چیز با هم جور در نیاد باشه؟

مثلن همین حالا که من کلاس دارم و تدریس می کنم و کارم هم سه روز در هفته ست، کلاس زبان م افتاده درست وقتی که داره "مهاجران" نشون می ده. من هم سه روز در هفته این کارتون نوستالژیک رو از دست می دم.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/07/26ساعت   توسط ملیحه   | 

 

 

                               

تقدیم به همه. مخصوصن خاله صفا جان جان که تو کشور غریب دلش وا شه!

 

+ نوشته شده در  شنبه 1388/07/18ساعت   توسط ملیحه   | 

 

محال ه که بتونین تصور کنین وقتی میام می بینم یه کامنت خصوصی دارم چقدر ذوق می کنم.

نمی گم چرا. چون یه رازه.

 پ.ن: خاله صفا جان جان امر فرموده اند عکس جدید از هانی بگذارم از آنجایی که من نمی تونم عکس آپلوود کنم به خاطر سرعت کم نت در رودهن، عکس این بغل را عوض می کنم.

خاله صفا جان جان! خوب شد؟

پ.ن۲:عکس نمی آد بالا.

پ.ن۳:اول عکس اون کنار رو برداشتم و خواستم یه جدید بگذارم . اینجوری دیگه قبلی هم رو هم نمی گیره. بعد  تلاش کردم یه عکس آپ لوود کنم، که نشد. اینجوری شد که حالا هست.

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 1388/07/17ساعت   توسط ملیحه   | 

 

مامان! مگه اسب قرمز نداريم؟

من:" نه مامان نداريم"

خب من دوس دارم اسب م رو رنگ قرمز بزنم. اشكالي داره؟

من:"نه"

چند دقيقه بعد.

مامان! ببين! اسب قرمز، يوز پلنگ قرمز، گنجيكس قرمز، گاو قرمز.خوشگله؟

مي بينم تمام حيوانات كتابش را قرمز كرده. آدمهاي كتابش را، پرنده هاي كتابش را و ... زيادي عاشق قرمز ست. گمانم  بايد كاري كنم تا زيبايي بقيه ي رنگ ها راهم مزه مزه كند يا نه بگذارم اين پرسپوليسي دو آتشه راه خودش را برود. به نظر شما بايد كاري كرد يا نه ؟

 

 

پ.ن: من باز هم معلم هستم.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/07/12ساعت   توسط ملیحه   | 

 

از كلاس زبان كه رسيدم خانه، خسته ي خسته بودم. آمده مي گويد:" يا براي من ماكاروني مي پزي يا من خونه رو ترك مي كنم"

من هم گفتم كه خانه را ترك كند اگه مي داند ترك كردن يعني چه. گفتم برود و ديگر پشت سرش را نبيند مگر اينكه درست در خواست كند كه برايش ماكاروني بپزم.

سريع چهره اش عوض شد و گفت:"مام! گرسنه مه. مي شه برام ماكاروني بپزي لطفن"

فكر مي كنم چقدر بد است كه يادگرفته تهديد كند براي آنچه كه مي خواهد بدست آورد، مثل... .

 

 

پ.ن:

به مریم سر مي زنم.( چون مي دانم حالا حالا ها  وبگاه م را نمي خواند راحت مي نويسم ). ديدنش اعصاب م را متشنج مي كند. ياد وقتهايي مي افتم  كه مي خواهم از ياد ببرمشان. دوست دارم از حالا برش دارم برويم سه ماه بعد، چهار ماه بعد. وقتي كه از بابايش  با خنده  برايم حرف بزند.  دوست دارم بغلش كنم ، آرامش كنم تا ديگر هي اين قطره ها ي اشك ديدش را تار نكند و نيايد وسط حرف هامان. نمي دانم بايد چه كنم. بغض ام را قورت مي دهم. نمي خواهم مريم فكر كند من دلتنگ م. دوست دارم فكر كند من قوي ام و قبول كردم حرف هايي را كه بهش مي زنم. اينكه زندگي اگه مرگ نداشت خيلي بي مزه بود و اين  تقدير محتوم ما را تكان مي دهد و زنده نگه مان مي دارد و چه خوب است كه ... نمي دانم چه. فقط  مي روم كنارش و با هزار زحمت مي آورمش خانه ي خودمان كه تنها نماند خانه. نمي خواهم با اشك ريختن زيادش پدرش را نگران كند. حس هاي مشتركمان را بيان مي كنيم و آرام مي شويم. مريم اما نه. نمي شود آني رها يش كرد. برايش آرزو مي كنم به زندگي بازگردد. آمين.

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/07/08ساعت   توسط ملیحه   | 

 

از آنجايي كه ساعتها را يك ساعت جابجا كردند، ما يك ساعت وقت اضافه داشتيم براي خوابيدن. صبح زود راه افتاديم به طرف اهواز. چند ساعت بعد رسيديم اهواز و عاطفه را ثبت نام كرديم. براي نهار خانه ي دايي بوديم چون اگر مي گفتيم مي خواهيم جاي ديگري برويم حتمن ما را مي كشتند. شما ها كه راضي نبوديد ما مي مرديم و كلي از آرزوهامان همينجوري روي زمين مي ماند.

 براي بعد از ظهر قرار گذاشته بودم با "ماه تي تي" كه ببينمش در آن فاصله زماني  جلال با محمد (دوستش) بروند گوشي موبايل دو سيم كارته ي ارزان بخرند و  بعد هم براي شام برويم خانه ي محمد و خديجه.

 از ديدن ماه تي تي  دلم داشت  غنج(يا قنج)  مي زد. فكر مي كردم صاحب آن همه شعر قشنگ بايد چه شكلي باشد.  و هي پيش خودم صورتهايي را حدس مي زدم ولي واقعن ماه تي تي از همه ي آنها زيباتر بود و البته صميمي و دوست داشتني.  گمان مي كردم سالهاي سال است كه او را مي شناسم و از اينكه روبروي من نشسته است احساس خوبي داشتم. احساسي كه مزه اش هنوز زير دندان م است.  تا حالا شده  كه مزه ي احساسي زير دندانتان باشد. مي دانيد كه مزه ي خيلي خوبي ست.  صدايش  براي شعر خواندن عالي ست. برايم شعر نخواند ولي من اين را فهميدم. كمي با هم حرف زديم و كمي عكس نشان هم داديم  كه جلال و محمد آمدند دنبالم. خيلي عجله اي ديدمش ولي همين كه ديدمش غنيمت بود برايم.

 رفتيم بازار براي خريدن ترشي انبه كه يكي از " ماي فيوريت" هاست!! ما خانوادگي مي ميريم براي ترشي انبه. همه ي بازار را گشتيم تا شش تا شيشه ترشي انبه پيدا كنيم كه روي شيشه اش عكس كشتي داشته باشد ولي پيدا نكرديم.  جلال هم توي بازار خيلي عصباني شده بود اما امان از دست اين شكم كه هر چه مي كردم نمي توانستم از ترشي انبه بگذرم. ترشي هم پيدا نكرديم و من اينجا يك دستت درد نكنه به محمد آقا بدهكارم كه در آرام كردم  جلال نقش موثري بازي مي كرد.

 رفتيم خانه ي محمد و خديجه. انگار چشمهاي مهربان در خانواده ي خديجه موروثي ست . آخر خواهرش هم درست مثل خديجه بود با اين تفاوت كه كمي شيطنت ته چشمش چشمك  مي زد كه شايد به خاطر سن ش بود. عكس هاي دانشجويي را ديديم و زهرا را كه ديدم كلي ذوق كردم. راستش  آن شبي كه نوشته ي جواد را خوانده بودم تا پاسي از شب خوابم نمي برد از عشق ي كه بين آن دو بود مست شده بودم. با ديدن عكس ها باز هم برايشان آرزوي خوشبختي كردم. دير وقت بود كه برگشتيم خانه ي دايي و تازه نشستيم با "خانم دايي" و  مامان اينها به حرف زدن.

  فردا صبح هم وسايل را جمع كرديم و نزديكيهاي ظهر بود كه راه افتاديم به سمت خانه و شب براي شام خانه ي مامان بوديم.

روز دوم مهرماه  هم آمديم رودهن خانه ي خودمان. خيلي ذوق كردم كه براي اولين بار در اين سي و يك سال زندگي م روز اول مهر مدرسه نرفتم. ولي از شانس من به علت جابجا شدن مدرسه و اسباب كشي  تا چهارم مهر مدرسه مان تعطيل بود.

براي من دعا كنيد. من دوست دارم كه امسال حتمن تدريس كنم ولي اصرار هاي معاون اداره  دارد مرا به مديريت يك دبيرستان و يا قبول كردن يك پست اداري مي كشاند. من هنوز هم مقاومت مي كنم. همين امروز هم آمده اند پي من كه بروم اداره. از اين اصرار هاي زيادي حال م به هم مي خورد و اصلن نمي خواهم  به خاطر شرم  حضور كسي مجبور به انجام كاري بشوم. باز هم برايم دعا كنيد.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/07/05ساعت   توسط ملیحه   | 

 

همان شب جلال به محمد زنگ زد و او گفت كه دانشكده كنار خانه ي آنهاست. فردا صبح براي ثبت نام عاطفه راهي شديم كه ديديم همه جا تعطيل است. محمد آمد و ما هنوز جلوي در دانشكده بوديم  و فكر مي كرديم كي كجا برويم كه برنامه هامان به هم نريزد. چون مي خواستيم اين چند روزه هزار تا كار انجام بدهيم.

با محمد رفتيم خانه شان. از ديدن خديجه هيجان زده شده بودم. حس خوبي بود گمانم بعد از هفت، هشت سال بود كه مي ديدمش. هيچ عوض نشده بود. چشمها همان طور مهربان و لحن صداش همان طور آرامش بخش. مي خواستم ساعتها بنشينم و با خديجه حرف بزنم. ولي قرار بر اين شد كه اول برويم بهبهان.

با محمد راه افتاديم به طرف  بهبهان و خديجه نيامد. مامان و بچه ها ماندند خانه ي دايي .  "خانم دايي" و محمد رضا شاكي بودند و مي گفتند  كه  نرويد. ما اما بايد مي رفتيم. دلمان پيش سعيد و الهام بود.

 توي راه حوصله ام سر رفت و كلي بد و بيراه نثار خديجه كردم.

بهبهان گرم بود و لي خوبي اش اين است كه همه در خانه هاشان كولر گازي دارند توي خانه كه هستي انگار بهار است.  خدا نكند بخواهي بروي بيرون خانه.

الهام را خيلي  پيش ديده بودم با بچه ها كه رفته بوديم پارك و بعد هم  سعيد همه مان را مهمان كرد براي شام. گمانم تازه عقد كرده بودند يا قرار بود كه بزودي عقد كنند. حالا از آن سالها آنقدر مي گذشت كه آيدا داشتند براي خودشان كه من "آيدا در آيينه"  صدايش مي كردم و ذوق مي كردم. آيدا آنقدر خواستني ست كه همين حالا كه اينها را مي نويسم دلم برايش تنگ شده.

به خانه شان كه وارد شديم با چشمهاي گردش  ما را مي كاويد.  كتابهايي را كه برايش برده  بودم ديد زد و رفت. هر از گاهي مي آمد و براي خودش چرخي مي زد و مي رفت. هنوز غريبي مي كرد.  نهار را كه خورديم احسان هم آمد. 

بالاخره بچه ها ما را راضي كردند كه شب را بمانيم و چه خوب شد كه مانديم. رفتيم بندر ديلم. غروب شده بود و ما به غروب خليج فارس نرسيديم. احساس گناه مي كردم كه تنها آمده ايم و مامان و عاطفه و محمد با ما نيستند. احسان و محمد هم نيامدند. جايشان خيلي خالي بود. به خليج فارس كه رسيديم هوا تاريك تاريك بود. دريا رانمي ديديم ولي حس ش مي كردم. گرم و مرطوب و خوشمزه.  شور.  من همه اش رفته بودم خزر. اولين بار بود كه رطوبت خليج فارس مي خورد به صورتم . مست شده بود. دوست داشتم بنشينم  روي شنهاي سفت شده ي ساحل، هي دريا بيايد و مرا تر كند. ولي از اينكه دير رسيده بوديم حال م گرفته شده بود و از اينكه خيلي لذت ببرم احساس گناه مي كردم.

گشتي در بازار زديم و هيچ چيز قابل ملاحظه اي نخريديم. و دوباره به ساحل برگشتيم براي شام. آب دريا بر اثر مد كلي  جلو آمده بود و تا چندين و چندين متر جلوتر هم آب روي سطح بود. پخش و كم عمق. دل مي خواهد بروم  خليج فارس در يك فصل خنك و با چند دست لباس كه بي دلهره از تر شدن به آب بزنم و نگران گرمي هوا و گرما زدگي هاني نباشم.  شب خيلي دير بود كه بر گشتيم بهبهان و خوابيديم. خسته ي خسته بودم و چشمهام را نمي توانستم باز نگه دارم.

 

+ نوشته شده در  شنبه 1388/07/04ساعت   توسط ملیحه   | 

 

فرداي روزي كه جلال از سفر برگشت براي ثبت نام خواهر تازه قبول شده ام  در دانشكده فني حرفه اي اهواز روانه ي اهواز شديم. افطار را بعد از بروجرد خورديم و شب را در خرم آباد خوابيديم . هوا خنك بود و از نيمه هاي شب باران مي باريد. خوش بو و خوش آهنگ. مجبور شديم پنجره ي اتاق را ببنديم  و بخزيم زير پتو. صبح آنقدر هوا شسته و تميز بود كه آن را مي بلعيديم از بس بوي بهار مي داد. فلك الافلاك را نديديم. عجله داشتيم به شوش برسيم. همين كه از پلدختر رد شديم  هوا گرم شد. به انديمشك نرسيده آنقدر هوا گرم بود كه كولر ماشين خنكمان نمي كرد.  نهار را انديمشك خورديم و نماز را در مقبره ي دانيال نبي خوانديم. تمام وقتي كه ما در مقابل آن گنبد، مبهوت پيچ پيچ دور تا دور گنبد مخروطي خاكي و بلند بوديم هاني مي دويد وسط كبوتر ها  و مي پريد توي حوض وسط حياط. هوا گرم و شرجي بود. قرمز بود. انگار هميشه ته هوا يك طوفان نشسته است تا با تلنگري به هوا بلند شود. همه  ي شهر خاكي رنگ بود. حتا نخل هاي سبزش.  بوي تند جنوب مي زد توي صورتمان. بعد از شوش  در فاصله ي 25 كيلومتري جاده اصلي "زيگورات چغازنبيل " بود. بنايي كه 4700 سال پيش ساخته شده بود. متعلق به زمان ايلامي ها در 2700 سال پيش از ميلاد مسيح. حيف كه طوفان بود و ما فقط دور قلعه دويديم تا قفل و لولا ها ي سنگي و قطور را ببينيم كه از ترس حمله ي بيگانگان و شايد براي حفظ قلعه از حضور آنان  از سنگ هاي قطوري تراشيده شده بود كه مرور آن همه سال هنوز از ابهت و شكوهش نكاسته بود. و ساعت آفتابي را  وسط قلعه و در ابعاد بزرگ تا همه بتوانند آن را ببينند . شايد براي كارگر ها  تا بدانند وقت كار تمام شده و شايد براي سلاطين تا وقت  غذا و خواب خود را از دست ندهند. از اينكه شايد دختر و پسر نوجواني از روي آن ساعت  آفتابي زمان ملاقات پنهاني شان را نشان كرده باشند توي دلم ناگهان قيقاج رفت و طعم گس عاشقي توي دهانم مزه مزه شد.و اصطبل اسب ها و جاي پاي پسرك  يا دخترك ايلامي را روي آجر كه مي دويده شايد تا در بازي  گرگ م به هوا برنده شود يا در بازي قايم باشك، پنهان. و شايد از دست پدرش كه در آن هواي گرم از دست شيطنت هاي او خسته شده و داد زده كه برود و ديگر دم پر پدرش پيدايش نشود. يك رديف آجر روي ديوار قلعه با نوشته هاي ميخي كه خيلي دوست داشتم بشود بخوانمشان. طوفان آنقدر تند و پر خاك بود كه به راحتي نمي توانستيم را ه برويم.

فقط خيال م راحت بود كه هاني با مامان توي ماشين بودند. با سرعت برگشتيم و دست و صورت هايمان را شستيم. گل شده بود. طوفان در آن دشت خاكي هر چه خاك بود  پاشانده بود به ما. توي چشمهام مي سوخت.

با سرعت راه را برگشتيم. دم دماي غروب رسيديم اهواز. چشمهام هنوز مي سوخت.  رفتيم خانه ي دايي. جاي "احلام" كه از خانه شان رفته خانه ي بخت انگار خيلي خالي بود چون من مدام اشتباهي به "حورا" مي گفتم" احلام". شايد هم "احلام" داشت غيبت مرا مي كرد!! با حورا رفتيم بيمارستان امام و دكتر جان يك عدد كلوخ!! به اندازه ي سر سوزن! از درون چشم من در آورد. و من راحت شدم. پلكهام  تا فردايش هنوز پف داشت و مي سوخت.

 پ.ن: وسطای مسافرت یه اس ام اس اومد برام و خبر پرواز پرویز مشکاتیان را داد. حال م گرفته شد. روحش شاد.

+ نوشته شده در  جمعه 1388/07/03ساعت   توسط ملیحه   |