همان شب جلال به محمد زنگ زد و او گفت كه دانشكده كنار خانه ي آنهاست. فردا صبح براي ثبت نام عاطفه راهي شديم كه ديديم همه جا تعطيل است. محمد آمد و ما هنوز جلوي در دانشكده بوديم و فكر مي كرديم كي كجا برويم كه برنامه هامان به هم نريزد. چون مي خواستيم اين چند روزه هزار تا كار انجام بدهيم.
با محمد رفتيم خانه شان. از ديدن خديجه هيجان زده شده بودم. حس خوبي بود گمانم بعد از هفت، هشت سال بود كه مي ديدمش. هيچ عوض نشده بود. چشمها همان طور مهربان و لحن صداش همان طور آرامش بخش. مي خواستم ساعتها بنشينم و با خديجه حرف بزنم. ولي قرار بر اين شد كه اول برويم بهبهان.
با محمد راه افتاديم به طرف بهبهان و خديجه نيامد. مامان و بچه ها ماندند خانه ي دايي . "خانم دايي" و محمد رضا شاكي بودند و مي گفتند كه نرويد. ما اما بايد مي رفتيم. دلمان پيش سعيد و الهام بود.
توي راه حوصله ام سر رفت و كلي بد و بيراه نثار خديجه كردم.
بهبهان گرم بود و لي خوبي اش اين است كه همه در خانه هاشان كولر گازي دارند توي خانه كه هستي انگار بهار است. خدا نكند بخواهي بروي بيرون خانه.
الهام را خيلي پيش ديده بودم با بچه ها كه رفته بوديم پارك و بعد هم سعيد همه مان را مهمان كرد براي شام. گمانم تازه عقد كرده بودند يا قرار بود كه بزودي عقد كنند. حالا از آن سالها آنقدر مي گذشت كه آيدا داشتند براي خودشان كه من "آيدا در آيينه" صدايش مي كردم و ذوق مي كردم. آيدا آنقدر خواستني ست كه همين حالا كه اينها را مي نويسم دلم برايش تنگ شده.
به خانه شان كه وارد شديم با چشمهاي گردش ما را مي كاويد. كتابهايي را كه برايش برده بودم ديد زد و رفت. هر از گاهي مي آمد و براي خودش چرخي مي زد و مي رفت. هنوز غريبي مي كرد. نهار را كه خورديم احسان هم آمد.
بالاخره بچه ها ما را راضي كردند كه شب را بمانيم و چه خوب شد كه مانديم. رفتيم بندر ديلم. غروب شده بود و ما به غروب خليج فارس نرسيديم. احساس گناه مي كردم كه تنها آمده ايم و مامان و عاطفه و محمد با ما نيستند. احسان و محمد هم نيامدند. جايشان خيلي خالي بود. به خليج فارس كه رسيديم هوا تاريك تاريك بود. دريا رانمي ديديم ولي حس ش مي كردم. گرم و مرطوب و خوشمزه. شور. من همه اش رفته بودم خزر. اولين بار بود كه رطوبت خليج فارس مي خورد به صورتم . مست شده بود. دوست داشتم بنشينم روي شنهاي سفت شده ي ساحل، هي دريا بيايد و مرا تر كند. ولي از اينكه دير رسيده بوديم حال م گرفته شده بود و از اينكه خيلي لذت ببرم احساس گناه مي كردم.
گشتي در بازار زديم و هيچ چيز قابل ملاحظه اي نخريديم. و دوباره به ساحل برگشتيم براي شام. آب دريا بر اثر مد كلي جلو آمده بود و تا چندين و چندين متر جلوتر هم آب روي سطح بود. پخش و كم عمق. دل مي خواهد بروم خليج فارس در يك فصل خنك و با چند دست لباس كه بي دلهره از تر شدن به آب بزنم و نگران گرمي هوا و گرما زدگي هاني نباشم. شب خيلي دير بود كه بر گشتيم بهبهان و خوابيديم. خسته ي خسته بودم و چشمهام را نمي توانستم باز نگه دارم.