تبليغاتX
ماماتی

ماماتی

کودکانمان بهانه های زیستن مایند

 

با هماهنگی خواهرها و برادرها توانستیم مامان رو راضی کنیم، یعنی در یک عمل انجام شده قرار بدیم  و با دادن هدیه و گل بتوانیم لباس مشکی اش را به رنگی تبدیل کنیم.

کلی گریه کرد و ما کلی خندوندیمش و لباس بنفش خوشرنگی با هدیه برایش گرفتیم و مامان م دوباره خوشگل شد.

رنگ صورتش باز شد.

اصلن باور نمی کرد ما ها یواشکی برایش هدیه گرفته باشیم و همان وقت خدا رو شکر کرد که بچه های خوبی دارد.

ما رو می گی، کلی ذوق کرده بودیم.

خدایا به خاطر همه چیز ممنون.

 

+ نوشته شده در  شنبه 1388/08/30ساعت   توسط ملیحه   | 

 

قبل تر گفته بودم که  تالار هنر تئاتر "حسنک کجایی" را آورده که خیلی هم زیباست.  من توصیه می کنم که حتمن آن را ببینید. گروه اجرای نمایش از قم  آمده اند و انصافن که خیلی برای بچه ها آموزنده است. یک نمایش شاد با آموزش مفاهیمی مثل  اعتماد نکردن به غریبه ها،  قبول نکردن خوراکی از آنان، باز نکردن در خانه به روی آنان و از همه مهمتر مفهوم اتحاد داشتن است.

 در آخر تئاتر که حسنک و حیوانهایش برای از بین بردن گرگ ها  از بچه ها کمک می خواستند،  هانی اولین بچه ای بود که بدو بدو رفت روی صحنه . در صورتی که  بودند بچه هایی که  از جایشان تکان نخوردند حتا وقتی  دست یاری یک بازیگر به سمتشان دراز شده بود. احساس غرور کردم که برای هانی مهم است که بتواند و بخواهد مشکل جامعه اش  را حل کند. هانی بدو بدو رفت تا گرگ های بد جنس را شکست دهد تا آنها حیوانات اهلی  را نخورند. خدارا شکر که  نگرانی های من و جلال در مورد تربیت هانی به جا بوده و حالا که  نمودهایی از آن  را می بینیم خستگی از تن مان  می رود.

 

 

پ.ن:

دل م یک لیوان شیر کاکائوی داغ می خواهد. روبروی پنجره  بنشینم. رو به باغ همسایه و یادم برود چقدر کار نکرده دارم و  "یاد ایام" شجریان را بگذارم و لیوان داغ را بین انگشتهام فشار دهم و یادم بیاید با بابا که رفته بودیم  سرولات و "یاد ایام" می شنیدیم از ضبط ماشین و بلند بلند می خواندیم با شجریان.

 چشمهام را ببندم و با دیدن بابا پشت پلک های تیره ام ذوق کنم.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/08/27ساعت   توسط ملیحه   | 

هانی صبح زود بلند شده آمده توی آشپزخانه  و قر می آید و برایم می خواند:" حالا یک، دو، سه      همه بی خیال غصه"

 جمعه بود و من داشتم مقدمات یک صبحانه ی مفصل را می چیدم  تا بعد آنها را بیدار کنم.

 دست از کار کشیدم و گفتم :" سلام. صبح عالی متعالی، چی شده جوجه اینقدر خوش اخلاق ه؟" و بغلش کردم. 

گفت:" مام! الان  یه خواب باحال دیدم. حال م جا اومد(!!) . خواب دیدم همه خانواده رحمت خدا رفتن و همه  رفتیم بهشت پیش باباجی. باز همه دور همیم و من و بابا جی  دزد و پلیس بازی کردیم و همه ش مثل اون وقتها باباجی من رو گاز گرفت و بوس کرد. خیلی حال داد مامی، خیلی. "

 

پ.ن : دل م می خواهد بروم سفر. آخر چه می شود کرد. من مثل بابام هستم.

وقتی همه می گویند ملیحه مثل باباش ه، هرگز به سفر نه  نمی گه. ته دلم یه چیزی آب می شه . انگار حالا که یکی از اخلاق های بابا با من ه پس بابا  با من ه. دلتنگی م کمرنگ می شود.

 

+ نوشته شده در  جمعه 1388/08/22ساعت   توسط ملیحه   | 

 

هانی را برده بودم حمام. عذاب وجدان گرفتم از بس این بچه لاغر است. سینه و کمرش را که می شستم احساس می کردم دارم دنده هایش را می شویم. دستهایش را که می شستم، انگار همین الان  ممکن است از آرنج یا کتف کنده شود و بیاید توی دست من. آنقدر حرص خوردم که بعد از یک نطق حسابی در مضرات غذا نخوردن و مزیت های  غذا خوردن،  تهدیدش کردم که  اگر این بار غذا نخورد حتمن می گویم پدرش کتکش بزند.

گفت:" مامان من از سیم درست شدم.  زیر پوستم استخون نیست. ببین" و به دستش اشاره کرد.

گفتم بیخود چرب زبانی نکند که خیلی عصبانی ام و کوتاه نمی آیم و تازه خدا همه آدم ها را از استخوان  آفریده است.

گفت:" ببین! مامی جان! قربون اون چشمای خوشگل ت برم، قربون اون صورت نرم ت برم، خدا یهو دلش خواست یه آدم درست کنه با سیم ببینه چه شکلی می شه تا از اون به بعد همه ی آدما رو  از سیم آفریده کنه ." !!!

 

پ.ن: داره  نزدیک یکسال می شه. این گرهه داره هی بزرگتر می شه. من حتا به تن سردش هم راضی م. برای  آخرین بار که توی غسالخانه دیدیمش با زهرا.

  زهرا جان! من الان به همان تن سرد و سفید و صورتی کمرنگ که بغلش کرده بودیم و ما را بغل نکرده بود راضی و ندارمش.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/08/18ساعت   توسط ملیحه   | 

 

سلام.

دل م حسابی برای  این صفحه ی زرد چرک  و همه دوستهام تنگ شده بود. خیلی.

اول از همه باید از آقای دکتر که علاوه بر درست کردن رایانه ام یک شام خوشمزه خانه شان خوردیم تشکر کنم. البته از خانم دکتر.

دل م می خواهد برم کلی کتاب بخرم برای هدیه دادن  به دوستهام.

هنوز گوشه و کنار خانه می شود  کارتونهایی که خالی نشده اند را پیدا کرد.  

توی یکی از این روزهای دلتنگی که  هوای حوصله ام ابری بود حسابی، دوست عزیز نا دیده ای از آن سر کشور از سرزمین گرم جنوب زنگ زد و حرف زدیم و کلی شاد شدم و حال و هوایم عوض شد.

هانی را  بردیم تالار هنر برای دیدن "حسنک کجایی".  شاید بیشتر از هانی خودمان  خندیدیم و لذت بردیم. گره تئاتر قم  بود.  هانی وسط تئاتر یهو داد زد و گفت" مادر جان!" و البته ما ی مادر جان را حسابی کشید و همه کلی خندیدند.  ولی خداییش  خیلی  تئاتر با حالی بود.

پنجره های هال و اتاق خواب خودمان  رو به باغ همسایه باز می شود. دل م بابا را می خواهد که ببیند و لذت ببرد.

این روز ها عجیب گره ای  وسط گلویم افتاده. همه اش می گویم" ملیحه! آسمت  است. گریه نکن" ولی می دانم که تنگی نفس م نیست.

 چند روز پیش زنگ زدم به صدیقه  و یک دل سیر گریه کردیم با هم ،  گره ی وسط گلویم ولی باز نشد.

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 1388/08/16ساعت   توسط ملیحه   |