سلام.
دل م حسابی برای این صفحه ی زرد چرک و همه دوستهام تنگ شده بود. خیلی.
اول از همه باید از آقای دکتر که علاوه بر درست کردن رایانه ام یک شام خوشمزه خانه شان خوردیم تشکر کنم. البته از خانم دکتر.
دل م می خواهد برم کلی کتاب بخرم برای هدیه دادن به دوستهام.
هنوز گوشه و کنار خانه می شود کارتونهایی که خالی نشده اند را پیدا کرد.
توی یکی از این روزهای دلتنگی که هوای حوصله ام ابری بود حسابی، دوست عزیز نا دیده ای از آن سر کشور از سرزمین گرم جنوب زنگ زد و حرف زدیم و کلی شاد شدم و حال و هوایم عوض شد.
هانی را بردیم تالار هنر برای دیدن "حسنک کجایی". شاید بیشتر از هانی خودمان خندیدیم و لذت بردیم. گره تئاتر قم بود. هانی وسط تئاتر یهو داد زد و گفت" مادر جان!" و البته ما ی مادر جان را حسابی کشید و همه کلی خندیدند. ولی خداییش خیلی تئاتر با حالی بود.
پنجره های هال و اتاق خواب خودمان رو به باغ همسایه باز می شود. دل م بابا را می خواهد که ببیند و لذت ببرد.
این روز ها عجیب گره ای وسط گلویم افتاده. همه اش می گویم" ملیحه! آسمت است. گریه نکن" ولی می دانم که تنگی نفس م نیست.
چند روز پیش زنگ زدم به صدیقه و یک دل سیر گریه کردیم با هم ، گره ی وسط گلویم ولی باز نشد.