تبليغاتX
ماماتی

ماماتی

کودکانمان بهانه های زیستن مایند

 

هانی یک جک یاد گرفته بود که  "یک روزی پسری توی خیابان روی دستهاش راه می رفته. وقتی می پرسند چرا؟ می گوید که پدرش گفته حق ندارد پایش را از خانه  بیرون بگذارد" حالا دیشب می گفت:" یه روز یه پدری به پسرش میگه  حق نداری دست و پا تو از خونه بیرون بذاری.بعد پسره می شینه تو فرغون و مامانش میبردش بیرون"

آقا جاتون خالی من و جلال نیم ساعتی خندیدیم. فکرکن"فرغون" . یعنی این بچه کالسکه رو ول کرده چسبیده به فرغون. به نظر شما ممکنه پسر ما در آینده مهندس عمران بشود؟ یاعمله؟  به خاطر علاقه اش به فرغون می گم ها !

 

 پ.ن: از بعد از رفتن بابا دیگه هیچ خبر مرگی  آزرده م نمی کنه. یعنی راستش برام اصلن مهم نیست. گاهی فقط به دلتنگی آدم ها بعد از رفتن کسی که دوستش دارن فکر می کنم و بعد می گم، وقتی ما تونستیم به زندگی نکبت ادامه بدیم همه می تونن. ولی بعضی وقتا کسی می میره که انگار وزنش برای زمین زیاد است. رفتنش معلوم می شود.روحش شاد.

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 1388/09/28ساعت   توسط ملیحه   | 

 

برای هانی قصه تعریف می کردم که " آقا خروسه همه ی آب رودخونه رو خورد و رودخونه خشک شد" 

 گفت:" مام !  خب از توی جوب دوباره آب میاد تو رودخونه"

من یه ذره تعادلم رو از دست دادم ولی زود خودم رو جمع و جور کردم و تصحیح کردم" آقا خروسه اول  با یه مانع جلوی آبی که از جوب میاد تو رودخونه رو گرفت، بعد همه ی آب رودخونه رو خورد"

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/09/24ساعت   توسط ملیحه   | 

 

همکارم دختر 4 ساله اش را خانه تنها می گذارد. وقتی برایم تعریف کرد شجاع شدم و برای اولین بار هانی را خانه تنها گذاشتم رفتم کلاس. برایش سی دی گذاشتم و بالش و پتو که اگر خوابش گرفت بخوابد. گوشی تلفن را گذاشتم دم دستش و اجازه دادم اگر کارتون تمام شد یک سی دی دیگر بگذارد. از ساعت 2 که می رفتم تنها بود تا 4:30  که داداش م بیاد خانه مان. کلید را گذاشتم خانه ی همسایه و هر 15 دقیقه یا 20 دقیقه یکبار به او زنگ می زدم. بعد از یکساعت دیدم گوشی را بر نمی دارد. داشتم دیوانه می شدم. تلفن خانه ی همسایه را از بر نداشتم. به جلال زنگ زدم. گفت که "محمد" تا چند دقیقه دیگر می رسد خانه.

همسایه به هانی سر زده بوده و گفته که اگر حوصله ش سر می رود برود خانه ی آنها. هانی هم با تمام شدن کارتون سرش را انداخته زیر رفته خانه ی آنها. می گویم چرا؟

می گوید:" خودش گفت برم خونه شون اگه حوصله م سر رفت. من م حوصله م سر رفت."

"خب تعارف کرد"

می گوید:" نه. تعارف نکرد. نگفت دارم تعارف می کنم. گفت بیا، به جان خدا راست می گم"

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/09/16ساعت   توسط ملیحه   | 

 

هانی چند روزی ست آدم فضایی شده و مدام می پرسد:

"مامی! آدم فضایی ها آب می خورن؟"  من میگویم "بله " تا آب ش را بخورد.

"مامانی! آدم فضایی ها بازی می کنن؟"  "بله" و آنوقت مشغول بازی می شود.

" مامان! آدم فضایی ها غذا نمی خورن. یه چیزای مخصوص دارن به جای غذا"

" مامی ملیحه! می دونستی آدم فضایی ها صبح ها مهد نمی رن و هم ش هی می خوابن"

" مامان! تا حالا دیدی یه آدم فضایی خودش تنها و بی مامانش بخوابه؟ من که ندیدم و تا آخر عمرم هم نمی بینم"

"مامانی! چرا خدا من رو آدم فضایی نیافریده؟"

" مامی! می دونستی اگه من تمرین کنم و هی اینجوری ( همون جوری که مرد عنکبوتی  دستش رو به اون حال ت می گیره و از انگشتش تار در میاد) فیش( این م صدای اون تمرین ست ها!) کنم. بالاخره از انگشتم تار میاد بیرون و مرد عنکبوتی می شم و بعدش هم آدم فضایی"

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/09/01ساعت   توسط ملیحه   | 

 

مامان! مگه اسب قرمز نداريم؟

من:" نه مامان نداريم"

خب من دوس دارم اسب م رو رنگ قرمز بزنم. اشكالي داره؟

من:"نه"

چند دقيقه بعد.

مامان! ببين! اسب قرمز، يوز پلنگ قرمز، گنجيكس قرمز، گاو قرمز.خوشگله؟

مي بينم تمام حيوانات كتابش را قرمز كرده. آدمهاي كتابش را، پرنده هاي كتابش را و ... زيادي عاشق قرمز ست. گمانم  بايد كاري كنم تا زيبايي بقيه ي رنگ ها راهم مزه مزه كند يا نه بگذارم اين پرسپوليسي دو آتشه راه خودش را برود. به نظر شما بايد كاري كرد يا نه ؟

 

 

پ.ن: من باز هم معلم هستم.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/07/12ساعت   توسط ملیحه   | 

 

از كلاس زبان كه رسيدم خانه، خسته ي خسته بودم. آمده مي گويد:" يا براي من ماكاروني مي پزي يا من خونه رو ترك مي كنم"

من هم گفتم كه خانه را ترك كند اگه مي داند ترك كردن يعني چه. گفتم برود و ديگر پشت سرش را نبيند مگر اينكه درست در خواست كند كه برايش ماكاروني بپزم.

سريع چهره اش عوض شد و گفت:"مام! گرسنه مه. مي شه برام ماكاروني بپزي لطفن"

فكر مي كنم چقدر بد است كه يادگرفته تهديد كند براي آنچه كه مي خواهد بدست آورد، مثل... .

 

 

پ.ن:

به مریم سر مي زنم.( چون مي دانم حالا حالا ها  وبگاه م را نمي خواند راحت مي نويسم ). ديدنش اعصاب م را متشنج مي كند. ياد وقتهايي مي افتم  كه مي خواهم از ياد ببرمشان. دوست دارم از حالا برش دارم برويم سه ماه بعد، چهار ماه بعد. وقتي كه از بابايش  با خنده  برايم حرف بزند.  دوست دارم بغلش كنم ، آرامش كنم تا ديگر هي اين قطره ها ي اشك ديدش را تار نكند و نيايد وسط حرف هامان. نمي دانم بايد چه كنم. بغض ام را قورت مي دهم. نمي خواهم مريم فكر كند من دلتنگ م. دوست دارم فكر كند من قوي ام و قبول كردم حرف هايي را كه بهش مي زنم. اينكه زندگي اگه مرگ نداشت خيلي بي مزه بود و اين  تقدير محتوم ما را تكان مي دهد و زنده نگه مان مي دارد و چه خوب است كه ... نمي دانم چه. فقط  مي روم كنارش و با هزار زحمت مي آورمش خانه ي خودمان كه تنها نماند خانه. نمي خواهم با اشك ريختن زيادش پدرش را نگران كند. حس هاي مشتركمان را بيان مي كنيم و آرام مي شويم. مريم اما نه. نمي شود آني رها يش كرد. برايش آرزو مي كنم به زندگي بازگردد. آمين.

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/07/08ساعت   توسط ملیحه   | 

 

انگشتش را تاته فرو مي كند توي گوش جلال. داد جلال كه بلند مي شود با يك قيافه ي حق به جانب مي گويد:" مي خوام ببينم اون تو چه خبره؟ مي خوام انگشتم از توي اون يكي گوش ت در بياد."

 

 

پ.ن:

اين روز ها كه گذشت خيلي به امتحان دادن فكر مي كردم. من شب امتحاني م. هميشه درس ها را روي هم انباشته مي كنم تا وقت امتحان برسد. شب امتحان چنان استرسي مي گيرم كه  مسلمان نشنود، كافر نبيند. دقايقي پيش از امتحان قلبم در گلو مي تپد و گويي قرار است مرا به مسلخ ببرند. هميشه همينطور بوده ام. از كلاس پنجم كه يادم مي آيد تا همين امروز كه امتحان زبان داشتم. بدي اين شب امتحاني بودن اين است كه تا لحظه ي آخر نمي داني چي چيزي بلد هستي، چه چيزي را نمي داني. ولي اين روز ها به امتحاني فكر مي كردم كه  چون زمان مرور دانسته هايم را نمي دانم پس براي مرور و دسته بندي و رفع نواقص آن دلهره و عجله اي ندارم. اين روز ها حسابي مشغول م، اينكه نكند هيچ چيز قابل ملاحظه اي توي توشه ام نباشد موقع حساب و كتاب، پاك كلافه ام كرده. پاك.

 

 

پ.ن2:

 جلال رفته سفر. هاني دو، سه روز است مدام بهانه ي پدرش را مي گيرد. راستش اصلن گمان نمي كردم اينهمه وابسته ي جلال  باشد. هر بار كه تلفني با هم حرف زديم هر كار كردم با پدرش حرف نزد. من اما با اينكه هاني مريض شد و دو بار در يك روز بردمش دكتر خوشحال بودم كه جلال نيست، اول اينكه پتو هامان را تا نكردم( آخر اينجا آنقدر سرد شده  كه ما يكي دو هفته اي هست  پتو ها را از كمد در آورديم)  بعد هاني هر قدر اسباب بازي دلش خواست ولو كرد وسط هال و من اصلن دلم شور نزد. غذا را با قابلمه سر سفره آوردم و  نيم ساعت، نيم ساعت تلفني با دوستهام صحبت كردم. كلي خلال پسته درست كردم و لوبيا پلو پختم. اگر بهانه گيري هاني نبود اصلن دل م نمي خواست جلال به اين زودي ها بر گردد.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/06/25ساعت   توسط ملیحه   | 

 

تازگي ها گير عجيبي داده است به جك گفتن. در حقيقت جك را بازي مي كند. انقدر سه، چهار لطيفه ي تكراري را قشنگ تعريف مي كند كه باز هم به آنها مي خندم. البته اگر به جك هايش نخنديم، دو دست ش را به كمر مي زند و اخم هايش را گره مي كند و مي گويد:" به من بر خورده به خاطر رفتار بد شما" از آن به بعد ما فهميديم اگر به جك هاي تكراري ولي زيباي هاني نخنديم  رفتار بدي مرتكب شده ايم.

 

پ.ن:

داداش هايم و مامان توي ماشين ما نشسته اند. صداي نوار را بلند مي كنم" سينيوريتا! نترس از عاشق شدن بيا اون با من" و هاني با انگشت شصت  خودش را نشان مي دهد و مي گويد " اون با من" مامان مي گويد" صدايش را كم كنيد." من اما كم نمي كنم به حرف داداش ها گوش مي دهم. امير رضا و محمد و هاني دست مي زنند و مي خوانند و خوشان را تكان تكان مي دهند. مامان مي گويد :" من مي رم تو اون ماشين، سر درد گرفتم" مي گويم:" حيف نيست برين اون ماشين. خنده هاي اين سه كله پوك رو از دست ميدين ها! الان آقا حامد يا بنان گذاشته يا شجريان" مامان راضي مي شود بماند. وقتي ماشين اون ها از كنارمون رد مي شود برايشان زبان درازي مي كنيم و ادا در مي آوريم. برايمان دست تكان مي دهند. مي خنديم. مي خواهم يادم برود همه چيز . مي خندم . مي خندم . خدا را شكرمي كنم كه خنديدن را آفريده است. برگشتنا، حدود يك بامداد است، مرد ميانسالي را مي بينم كه خيابان را جارو مي كند. مي ايستيم يك بستني به او  مي دهيم و كمي... . مي خندد و تشكر مي كند. عيش مان تكميل مي شود. به خانه كه مي رسيم بقيه ي بستني ها را مي خوريم و مي خوابيم. فكر مي كنم ساده بود. ولي نيمه هاي شب باز صداي گريه خفه ي محمد را مي شنوم، اشك م سرازير مي شود. دلمان براي بابا تنگ شده باز.

                                         

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/06/17ساعت   توسط ملیحه   | 

 

با جلال در مورد اينكه عكس بچه گي هايش را كجا گذاشته صحبت مي كرديم و اينكه ممكن است عكس گم شده باشد. اينكه ديگر نمي توانم عكسي را مثل آن پيدا كنم و ناراحت بودم.

 جلال گفت:" اينكه غصه نداره از هاني عكس بگير بده برات سياه سفيد چاپ كنن، مي شه من"

 هاني با تعجب در حاليكه خودش هم سعي داشت به گردي چشمهاش اضافه كند گفت:" ددي! وقتي بچه بودي يه طرف بدنت سياه بود، يه طرف سفيد !؟ چرا !؟ بعد كه بزرگ شدي رنگي شدي؟!"

( هاني كپي برابر اصل ه جلال ه)

 

پ.ن:

سعي مي كنم به ياد بياورم. نمي توانم.  از لابلاي آنهمه خرت و پرت توي كمد دفتر خاطرات آن سالها را پيدا مي كنم. ورق مي زنم از اول تا آخر را. روي بعضي از اسامي را آنقدر با خودكار خط خطي كردم كه محال است بشود فهميد اسم چه كسي بوده. اگر هم مي فهميدم فرقي نمي كرد. جمله هاي بعدي فقط احساس من بود به آن آدمي كه الان اصلن نمي شناختمش. چرا هيچ از اتفاقهاي روز را ننوشته بودم؟  نمي توانم به خاطر بياورم اتفاق ها را، آدم ها را، حرف ها را، از هر چيز فقط شمايلي در تاريكي محض جلوي چشمم مي آيد و مي رود. از آخرين روز هايش فقط هشت سال گذشته. تنها دليل م براي ياد آوري آن دوران عشق زيبايي ست كه آن وقتها درون من بزرگ مي شد و بالنده.  همه چيز و همه كس را دوست داشتم. از هر چيزي لذت مي بردم.سياهي آسمان و بد اخلاقي هاي روزگار و دلتنگي هاي دانشجويي و نمره هاي حتا كم و  از هواي ابري و شمشادهاي آن همه سبز. از سوزش آفتاب و بلندي چنارها. از  برگهاي نميدانم چه رنگي و زمين تيره. من فقط بهانه مي خواستم براي لذت بردن. حتا اگر آن بهانه كنار دست راننده ي سرويس مان نشستن باشد توي آن اتوبوس بزرگه، وقتي برايم مي گفت جوانتر كه بوده داداشش بهش پيشنهاد كرده بوده كه يك ولوو بخرد قسطي و توي شركت فلان راننده باشد و او خامي كرده وقبول نكرده و پسر همسايه شان كه الان راننده ي آن شركت  است فلان قدر پول مي گيرد و اين كه راننده ي دانشگاه است خيلي كمتر.  از زندگي لذت مي بردم،‌آن وقت ها. حالا چرا نمي شود شاد بود. به هر بهانه،‌هر دليل الكي؟ چي مي شود كرد؟

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/06/12ساعت   توسط ملیحه   | 

 

شب كه طبق معمول نمي خواست روي تختش بخوابد، روي پاهام روي تخت خواباندمش. هشت، نه ماهي مي شود كه برايش تخت نوجوان خريده ايم. گاهي هم من روي تخت ش مي خوابم و از اينكه مستقل شده ام و براي خودم يك تخت يكنفره دارم لذت مي برم. جلال ولي نمي تواند روي تخت بخوابد. قدش از تخت بلند تر است و  اين آزارش مي دهد... بگذريم.  از وقتي رفته ايم طوس و مقبره ي فردوسي را از نزديك ديده خيلي بيشتر قصه هاي شاهنامه را دوست دارد. مخصوصن قصه ي آرش كمانگير، چون مي داند من دوست داشتم اسمش را آرش بگذارم ولي نشده، به خصوص اينكه وسط قصه تكه هايي از شعر "آرش كمانگير"سروده ي "سياوش كسرايي" را برايش مي خوانم و... .  بگذريم.  مي خواستم بگويم كه عصباني بود و نمي خواست روي تخت بخوابد. گفتم كه برايش قصه ي آرش را مي گويم. با دستهاش روي گوش هاش را گرفته بود كه:"بگو. من كه گوش نمي دم" من هم كه قصه را شروع كرده بودم، ساكت شدم. دوباره گفت:" من كه گوش نمي دم روي گوش هام رو هم گرفته م. تو قصه بگو" من ساكت بودم. پشت چشمي برايم نازك كرد و گفت:" بگو ديگه نامرد. من كه گوش نمي دم" من هم كه عاشق اين سرتق بازي هايش هستم، قصه را برايش گفتم و او هم روي تخت خوابيد.

.

.

.

البته نيمه هاي شب بيدار شد و خوابالوده و زير لبي گفت:"نا مردا  ! چرا من رو پيش خودتون نخوابوندين" و آمد و وسط ما دو تا خوابيد.

 

پ.ن:

به نظر نمي آد كه كار سختي باشه  ولي فقط وقتي كه داري انجامش، بعد كه گذشت و برگشتي و نگاه كردي مي فهمي چقد طاقت فرسا بوده. حتا اگه برنگردي و نگاه هم نكني سنگيني يه چيزي اون قدر اذيتت مي كنه كه مي فهمي تو مث قديما قوي و سر حال نيستي و حالا  كاملن آماده اي كه بشكني. خرد شي و از بين بري. هيچ وقت نبايد كاري رو خارج از توانم انجام بدم. گرچه اغلب مجبور مي شم اين كار رو بكنم. گرچه شرايط هميشه يه طوري پيش مي ره كه تصميم رو بگذارم به عهده ي شرايط و شانه خالي كنم و گمان كنم كه تقصير من نيست. در عوض آنچه به دست مي آرم سر خورده گي مزخرفي يه كه ذره ذره  مي كشدم.

   "ام زهرا" مي گفت  (راستش نمي دونم از خودش شنيدم  يا از دهان كس ديگه اي و از قول "ام زهرا")  كه وقتي سينه ت پره از كينه باشه تو از بين مي ري نه اون كسي كه بهش كينه داري، پس سينه ت رو خالي از كينه كن.

من هي سعي كردم، ولي نشد. كينه مث خزه تمام روح و جسم من رو پوشونده و از هيچ چيز دور و برم نمي تونم لذت  ببرم.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/06/08ساعت   توسط ملیحه   | 

 

                                  دست هاني شكست.

 

می گوید:"مام! می دونی جنس من از چینی یه، می شکنه دیگه، تقصیر من که نیست"

می گوید:"مبل ها رو بفروشید به جاش پشتی بخرید، من هم اگه بالا پایین بپرم دستم نمی شکنه"

مي گويد:"اگه اون يكي دستم و دو تا پاهام هم بشكنه و بدنم هم داغون شه اون وقت مي دوني چي ميشه؟ مي دوني؟ بايد من رو خاك كنيد، حالا برام زود يه سي دي بازي جديد بذار تا بازي كنم"

مي گويد :" چرا اين گچ سبزه، صورتي يه؟"( يك نوع گچ ارتوپدي معروف به "گچ سبز" كه سبكتر از گچ هاي معمولي ارتوپدي است . اين گچ لزومن رنگش سبز نيست،‌ مثلن گچ دست هاني رنگش صورتي ست)

 می گوید:" می دونی چرا دست راستم رو شکستم؟ چون م یخواستم یاد بگیرم با دست چپ غذا بخورم و بازی کنم"( به این می گن یه بچه پر رو به تمام معنا )

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/05/25ساعت   توسط ملیحه   | 

 

 

هاني به دنيا آمد و مرا از وسط پر قو، كشيد كف خيابان.

انگار قبل از اينكه بخواهم شيريني نگاهش را و گرماي انگشتان كوچكش را دور انگشتم وقت شير خوردنش و صداهاي گنگي كه سعي مي كرد با آن با ما حرف بزند  را بفهمم، بيداري شب تا صبح و سر درد و دعواهاي هر روزه را فهميده بودم. اينكه  بچه داشتن هر گز و هرگز مثل هيچ كار ديگري نيست. بودن يك آدم كه چگونه بودنش را سپرده اند دست من، مي ترسيدم، هنوز هم. فقط وقتي زمان مي گذرد انگار همه چيز عادي مي شود، گرچه من هنوز شبهايي از اين فكر "چگونه بودن" بيدار مي مانم .

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/05/21ساعت   توسط ملیحه  

 

رفتيم نمايش "شكار بزرگ شنبه" را ديديم. گرچه هاني مثل همه ي بچه ها از ته دل نمي خنديد، گرچه نتوانست يك ساعت تمام بي حركت روي صندلي بنشيند، ولي از اينكه براي اولين بار در عمرش تئاتر مي ديد خوشحال بودم. آخر تئاتر وقتي قرار بود كه "شنبه" به "شير " شليك كند و همه ي بچه ها داد مي زدن كه "نزن، نزن" هاني من با همه ي قدرتش داد مي زد:"بزن، شليك كن"!!   

 برگشتنا ازش پرسيدم:"چرا  مي خواستي "شنبه" به "شير" شليك كنه؟ "شير" گناه داشت"   

گفت:" چون قرار بود شير شكار كنه. مگه اون همه دنبالش نگشته بود"

ديدم بچه راست مي گه.
+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/05/13ساعت   توسط ملیحه   | 

 

وسايل هاني را مرتب مي كردم كه ديدم جامدادي ش كه پر از مداد رنگي بوده تو كيف مهدش نيست و  مدادهاي رنگي ولو افتاده اند توي كيف، از هاني پرسيدم جامدادي كجاست؟ گفت:" دادم به امير مهدي آخه دوستش داشت. كار بدي كردم؟"  گفتم "نه، جامدادي خودت بوده، البته بهتر بود اجازه مي گرفتي"

يكي دو ماهي از اين قضيه گذشت. يك كيف نو خريده بودم. خواهرم  به  هاني گفته بود:"مامانت چه كيف خوشگلي خريده مي ديش به من" هاني گفته:" كيف مال مامان ه بايد از اون اجازه بگيري، من كه نمي تونم بهت اجازه بدم. هر كي اختيار وسايل خودش رو داره "

 

+ نوشته شده در  شنبه 1388/04/20ساعت   توسط ملیحه   | 

 

مام! هواپيما ها آينه بغلشون كجاست؟

 من:"آينه بغل ندارن"

پس همه ش تو آسمون تصادف مي كنن؟

 من:" نه. تو رادار مسيرشون مشخصه"

چرا تو "لاست" تو رادار مسيرشون مشخص نبود؟

 من:" گاهي در اثر يه مشكل رادار ها از كار مي افتن"

پس چرا آينه بغل نمي ذارن براشون تا وقتي رادارها از كار افتادن تو آينه ببينن؟

من با حالت زاري و التماس گونه:" من نمي دونم. بابا مي دونه اون مهندس ه" تا از شر سئوالات تمامي ناپذيرش خلاص شوم.

مام! بابا كه الان نيست. زنگ بزن ازش بپرس. من طاقت ندارم صبر كنم تا بياد .

 

 پ.ن: یه جورای خیلی بدی بده که روز پدر بیاد ولی "باباجی" نباشه. اصلن از اومدن امروز شاد نیستم.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/04/15ساعت   توسط ملیحه   | 

 

ما مي خواستيم مناظره ي تلويزيوني را ببينيم و هاني مي خواست برايمان حرف بزند، گفتيم كه بايد ساكت باشد و حرفش را نيمه تمام بگذارد.

 بغض كرد و گفت: " حالا كه اينجوري شد من ديگه به مير حسين راي نمي دم، به احمد.ي.نجاد راي مي دم"

ما هم از ترس ريزش راي مير حسين   صداي تلويزيون را كم كرديم و اول به ادامه ي صحبتهاي هاني گوش داديم. يك مدل اسباب بازي را كه ديده بود تشريح مي كرد تا برويم يكي از آنها را برايش بخريم.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/03/19ساعت   توسط ملیحه   | 

 

دندان عقل م را جراحي كرده بودم. سه تابخيه خورد. يكي از ريشه هاي دندانم توي لثه شكست. دكتر خيلي سعي كرد درش بياورد. آخرش هم  گفت حدود 2 ميلي از  ريشه ش جا مانده توي لثه ولي چون ريشه سالم بوده مشكل ايجاد نمي كند. روي ريشه ي جامانده، بخيه زد.

 خانه كه آمدم هاني گفت:" دكتر كه برايت آمپول زد، احساس كردي كه لپ ت پف كرده ؟من اين حس رو داشتم "

گفتم كه بله، حس كردم.

 چشمهاش برق زد دوباره ريز خنديد. من عاشق ريز خنديدن ش هستم.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/03/17ساعت   توسط ملیحه   | 

 

هاني مدل هاي متفاوتي از بوسيدن  اختراع كرده.

ماچ دخترونه: يه كوچولو لبش را مي گذارد روي صورتم و بر مي دارد.

ماچ آبدار: لبهاش را مي گذارد روي صورتم و آنقدر فشار مي دهد تا صورتم سرخ شود و مرا مي بوسد.

ماچ دوقلو: لبهايم را مي بوسد. گرچه مدام تذكر مي دهم كه اين كار از نظر بهداشتي خوب نيست.

ماچ باباجي: اول گاز مي گيرد سپس جاي گازش را مي بوسد و بعدش هم مي گويد "آخيش، حال اومدم"( اين مدل را دو سه هفته بعد از كوچ بابا اختراع كرد. بابا هميشه گازش مي گرفت و مي بوسيدش.)

امروز يك ماچ جديد اختراع كرده، ماچ فرهنگي!

مي گويد:"همون ماچ آبداره ولي طولاني تره"

 

 پ.ن: بی مبالغه روزی دویست، دویست و پنجاه بار من را می بوسد. هانی را می گویم.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/03/11ساعت   توسط ملیحه   | 

 

 با همه ي اين حرف ها من باز هم تلاش مي كنم. "ن.شقايق" راست مي گويي. ولي من نمي فهممت.

 

چهارم خرداد ماه رفتيم يوش. خانه ي نيما را ديديم. با همكارهاي مدرسه. هاني را هم بردم.

 مي گويد:"مام! مامان نيما خيلي بچه به دنيا آورده، ببين خونه شون هزار تا اتاق داره"

مي گويم كه نه. اينجا خونه ي نيما و همسرش عاليه س.اونها هم فقط يك پسر داشتن به نام شراگين.

مي گويد:" خب! پس چرا اينهمه اتاق دارن؟ مثل باباجي ."

 نمي دانستم به بچه اي كه از اول عمرش توي آپارتمان با دو يا سه اتاق زندگي كرده، وهميشه فكر مي كرده كه فقط خونه ي باباجي ها حياط داردو كلي اتاق، چه بايد بگويم. هيچ نگفتم.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/03/11ساعت   توسط ملیحه   | 

 

از حمام كه آوردمش بيرون، رفت و ماشينهايش را برداشت و برد جلوي در ورودي آپارتمان . آنجايي كه مفروش نيست و كمي گرد و غبار  روي سنگهاش نشسته، هميشه ي خدا. حتا اگر يك روز در ميان تميزش كنم.

مي گويم:" خودت را روي سنگ ها نكش. كثيف مي شوي ها!"

-          " اشكالي نداره دوباره مي ريم حموم"

مي گويم:" نمي شه كه! الان از حموم در اومديم. بازي نكن. پاشو بخوابيم."

-          " مي شه. زندگي همينه ديگه. حرص و جوش الكي نخور"

حرف خودم را به خودم بر مي گرداند.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/02/01ساعت   توسط ملیحه   | 

 

 

كف كفش اش را مي كشد روي صندلي ماشين نه كه باران هم مي باريد، كفش اش گلي بود از پياده روي. صندلي  گلي شد. من هم از دندان درد و سر درد و اعصاب خوردي جلسه ي ديروز مديران، بي حوصله بودم.

گفتم:" به بابا مي گم تا دعوات كنه. صاف بشين"

گفت:" بابا خودتو دعوا مي كنه. تو برام كفش خريدي. ببخشيد. شما برام كفش خريدي. شما كفش پام كردي. شما بغلم نكردي تا ته كفشم گلي شه. شما بهم نگفتي "مواظب باش صندلي رو گلي نكني". شما مقصري.

بابا خودتو دعوا مي كنه. "

و من... ،  عجب! نمي دانستم. گمانم شاخ هم در آوردم. دندان دردم  هم... .

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/01/25ساعت   توسط ملیحه   | 

 

من و باباش داشتيم با هم هماهنگ مي كرديم تا روزي را مشخص كنيم براي دعوت كردن از يكي از دوستانمان. هاني خواست برود دستشويي  به شرط اينكه من هم با او باشم و من او را هل دادم داخل دستشويي و خودم برگشتم كنار جلال و ادامه ي حرف خودمان. از دستشويي كه مي آوردمش بيرون مي گفت :" من نمي ذارم براي مهموناي فردا سالاد درست كني و كيف كني. شبم كه شد وقتي گفتي پسرم،عسلم،بيا ببوسمت،من نمي ذارم من رو ببوسي. حالا ببين!"

فكر كن! چه تهديدايي! اين فسقلي راه هاي لذت بردن مرا شناخته و مي خواهد مرا از لذت هايم محروم كند .

بايد بگويم جنس مذكر ، حتا اگر پسر آدم هم باشد، خيلي بد جنس است.

 

+ نوشته شده در  جمعه 1388/01/21ساعت   توسط ملیحه   | 

 

بدون هيچ مقدمه اي مي گويد:" مامان من خيلي دوستت دارم." و مرا مي بوسد.

مي گويم كه ممنون. من هم با بوسيدن تو زنده مي شوم.

مي گويد:" حتا اگه نذاري من سي دي ببينم، در يخچال رو باز بذارم، و مجبورم كني كه مسواك بزنم، من هنوزم دوستت دارم"

هيچ نمي گويم. حرفي براي گفتن ندارم. در تمام عمرم كسي اينقدر زيبا به من ابراز عشق نكرده بود.

+ نوشته شده در  شنبه 1388/01/15ساعت   توسط ملیحه   | 

      

                   سال خوبی داشته باشید.

 

می گه: "توی قلب من یه قورباغه س توی قلب بابا یه پروانه"

می گم:" پس من چی؟"

می گه:" فقط تو قلب مرداس. ببین ما مردیم، سیب گلو داریم. تو که نداری"

پ.ن: سیب گلو برجستگی کوچکی ست که جنس مذکر در گلوی خود دارد.

 

+ نوشته شده در  شنبه 1388/01/01ساعت   توسط ملیحه   | 

 

مي خواهم با خانه تكاني همه ي زندگي را بتكانم و رها شوم.

 ميز نهار خوري را چسبانده ايم به پنجره ها.  لذت مي برم از ديدن درختهايي كه سبزي مبهمي گوشه كنارهاي شاخه هاشان خودي نشان مي دهند.

 

غروب است با هاني مي رويم بيرون تا كبريت بخريم. برگشتنا قدم ميزنيم . هوا تاريك تاريك مي شود.

هاني مي گويد: عجب دردسري ها!

مي گويم :چي؟

مي گويد: ببين "مون" داره دنبالم مياد.

مي گويم: !!!

مي گويد: "مون" ديگه .يادش به خير ميس قانبيلي. مون ميشه ماه.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/12/18ساعت   توسط ملیحه   | 

 

بنده خدایی که نمی خواهم آبرویش را ببرم رو به هانی گفت:"کره خر!" تا هانی آمد جوابش را بدهد چشم هایم را خیره کردم توی چشمهای هانی. چون کلمه ی "کره" از دهانش بیرون آمده بود سریع گفت:"کره ی زمین!" انگار به آن طرف دشنام داده باشد، ذوق کرده بود و گفت:"حرف بد نزدم.دیدی!"

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/12/12ساعت   توسط ملیحه   | 

 

آقا ! این کامپیوتر ما چند وقتی است مدام مرا اذیت می کند. تا اینکه یک شب بردیمش مطب آقای دکتر.

آقای دکتر هم دکتر آدمهاست هم دکتر رایانه ها. راستش که ما خیلی مواقع به توصیه های پزشکی ایشان گوش کردیم و از دارو های تجویز شده ی ایشان خوردیم و هنوز هم زنده ایم به حول و قوه ی الهی !!!  .

حالا بخوانید از هانی:

جلال را که  چند دقیقه قبل اصلاح کرده است، در آغوش می گیرد و می بوید و می گوید:" به ! بوی بهار می دی"

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/11/22ساعت   توسط ملیحه   | 

 

"مامان! تو مهد ما یه خانمه اس، مامان! گوش می کنی؟ یه خانمه اس که اسمش... ، اسمش... یادم نیست اسمش چیه ، یه خانمه اس که بچه ها رو می خوره. یه بار من رو خورد." من خیره نگاهش کردم. داشتم شاخ در می آوردم. "می دونی ! بعد من رو تف کرد."

 

+ نوشته شده در  شنبه 1387/11/12ساعت   توسط ملیحه   | 

                       هانی پشمک خور

برای اولین بار پشمک می خورد. اولش می گفت :"من ازین پنبه ها نمی خورم ها!"

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/11/07ساعت   توسط ملیحه   | 

 

از روی کاهوهای سالاد یک تکه گوجه فرنگی بر می دارم و می خواهم بگذارم توی دهان هانی. 

 می گویم:" گوجه فرنگی بخور "

چرا؟

" چون آنتی اکسیدان داره و تو رو جوون نگه می داره"

چرا باباجی گوجه فرنگی نخورد؟ چرا گذاشت پیر بشه که مجبور بشه بمیره؟

".... !!!"

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/11/03ساعت   توسط ملیحه   | 

 

به هانی گفتم :" "باباجی" رفته پیش خدا که حالش خوب بشه چون دکترا نتونستن که حال "باباجی" رو خوب کنن."  همون جمعه وقتی داشتیم می رفتیم قم این حرف را گفتم. در راه کمی اعتراض کرد که "یعنی من دیگه "باباجی" نداشته باشم؟" و کمی بغض کرد. گفتم که حالا هم "باباجی" داری، فقط پیش خداست.گفت که اگه دلم تنگ بشه چی؟ و من گفتم که بعدها ما می ریم پیش خدا و همدیگر را می بینیم.

توی مهد کودک به بچه ها گفته :" "باباجی" من رفته تو آسمونا" و بچه ها گفتن که این حرف دروغ است و ما سنگین تر از آنی هستیم که پرواز کنیم و دست آخر رفته اند داوری، نزد خاله افسانه. "خاله افسانه" هم گفته :" فرشته ها "باباجی" هانی رو بردن به آسمونا"

دیروز بعد از یکسری بهانه گیری و گریه کردن و نق زدن وقتی طاقت نیاوردم و سرش داد زدم که "بسه. خسته شدم" ساکت من را نگاه کردو گفت:" مامان! به فرشته ها می گی باباجی  من رو برگردونن . من دلم براش تنگه" محکم در آغوش خودم فشردمش. محکم محکم . و برایش از مدرسه گفتم و از شمشادهای تنک شده ی سر کوچه و گلهای رز مینیاتوری که مریم  لابلای  کاغذ رنگ شاد پیچیده و برایمان آورده و از هوای سرد و گزنده ی اول زمستان  و ... . و نگفتم برایش از دلتنگی هام و بغض هام که از ترس  خراش برداشتن روح  و روان لطیف او(هانی) از خودم حتا پنهان کردم.

در واقع  مواجه ی هانی با مرگ  و کنار آمدن با این موضوع برای او و ما معضل پیچیده ایست. سر فرصت در این مورد بیشتر برایتان می نویسم.

و

مراسم چهلمین روز هجرت پدرم به دیار باقی روز جمعه 13/10/87 از ساعت 3 تا 5/4  در مسجد رفعت واقع در خیابان  صفاییه ی شهر قم برگزار می گردد و  مرگ طوفان بلا نیست، نسیم وزنده ایست از جانب بهشت تا روح عطر آگین او را در امتداد خنکای آرام شب برای ضیافت صبحی دیگر تطهیر کند. غروبش را باور نکن، او رفت تا  همانند آفتاب در حلقه ای از طلوع های بی پایان در سرزمینی تازه تولد یابد. دوستت دارم بابایی .

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/10/10ساعت   توسط ملیحه   | 

 

می گوید:"مامی! ببین مای سانت(!) خودش کاپشنش رو در میاره"

 و به زور با هزار بار خم و راست شدن کاپشن ش رو از تنش در میاره.

 

 

پ.ن: دلم تنگه برای گریه ای خاموش

       دلم تنگه برای خالی حجم تو در آغوش

 

+ نوشته شده در  شنبه 1387/09/02ساعت   توسط ملیحه   | 

 

امتحان پایان ترم زبان tinytalk امتحان پایان ترم زبان هانی عزیزم

امتحان پایان ترم زبان هانی عزیزم  امتحان پایان ترم زبان هانی عزیزم

 

البته امتحان شفاهی هم داشتند که هانی در تمام مدتی که امتحان شفاهی می داد در حال قدم زدن و راه  رفتن و ... بود. معلم هانی خیلی با حوصله بود و در تمام مدت با او همراهی می کرد.و هانی هم سنگ تمام گذاشت و بهترین نمره ی کلاس را کسب کرد.

من به خودم می بالیدم. حس قشنگی بود. خیلی قشنگ. به امید روزی که تافل امتحان بدهد و موفق باشد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/08/29ساعت   توسط ملیحه   | 

 

این ها را می نویسم برای ثبت در تاریخ بزرگ شدن نازدونه.

 

این روز ها خیلی لج باز شده، خیلی. گاهی تا سر حد دیوانگی من با همه چیز لجبازی می کند. استاد صالح می گویند تا پایان چهار سالگی همینطور است. من با هانی کنار می آیم.گاهی از دادو هوارهای جلال بیشتر عصبی می شوم تا لجبازی های هانی.

ناسزا یاد گرفته. از تلویزیون و مهد و البته از ما.

کثافت، بی شعور، الاغ و ازگل.

همیشه سعی می کنم موقعیتی پیش نیاید که بخواهد لجبازی کند. اکثر صبح ها با گریه و "نمی خوام" گفتن بیدار می شود. با همه ی این حرف ها، عشق من به هانی هر روز بیشتر می شود. این تمایز بین عشق به فرزند و تمام عشق های دیگر دنیاست. با شادی او شاد می شود و با بزرگتر شدنش، جوان. و با لجبازی کردنش ظرفیت صبر مرا بالامی برد. هر روز احترام و عشق ام به پدرم و مادرم بیشتر می شود. و این ها را مدیون حضور هانی هستم در زندگیم.  آن قسمت خود خواهی  عشق در من دارد نابود می شود و جایش را به دیگر خواهی می دهد.

من حالا حتا دانش آموزان م را بیشتر دوست می دارم.

و باز تکرار  می کنم:"خداوندا ! هیچ زنی در آرزوی فرزند نماند. آمین"

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/08/19ساعت   توسط ملیحه   | 

 

                             انی با لباس خانه دم در

می گوید:" من دیگه کیف نمی خوام. با کتاب خالی می رم کلاس. مث دانشجوها. من دانشجو ام."

حتا حاضر نیست لباس خانه اش را عوض کنم.می خواهد با لباس خانه برود کلاس زبان. تا حالا دانشجویی به این مشتاقی دیده بودید؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/08/15ساعت   توسط ملیحه   | 

 

می گوید:" مامی ! یه سیستر تو دلت ه . به همین خاطر هی سرفه می کنی."

بعد می گوید:" چرا من سیستر ندارم، تو این همه داری؟"

فرداش می گه:" از توی دلت نیومد بیرون؟ دلش می خواد بیاد با من بازی کنه"

از دست این کلاس زبان هانی . گمانم باید یه سیستر براش... .

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/08/01ساعت   توسط ملیحه   | 

 

برای هانی قصه می گفتم. از آنهایی که  خودم می سازم. اینکه دو تا دوست طی سوء تفاهمی با هم دعوا می کنند  و بعد که زمان می گذرد و عصبانیت هاشان خاموش می شود، هر دو پی به اشتباهشان می برند و رو در رو با هم صحبت می کنند و آن مشکل بر طرف می شود.

گفت:" بچه ها که با هم دعوا نمی کنن. فقط بزرگتر ها دعوا می کنن، مث تو و بابا"

 تنم یخ کرد.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/07/14ساعت   توسط ملیحه   | 

 

دست هانی بهتر شده. گاهی درد می گیرد و می گوید "مامان! برام زرده تمخ مرغ و زردچوبه بزن." من هم برایش ماساژ  می دهم و می بندم. شب هم تا صبح باید حواسم را جمع کنم تا روی دستش نخوابد. با این حال خدا را هزار هزار بار شکر که دردش خوب شده.

دیشب تا صبح پا درد داشت، توی خواب و بیداری ناله می کرد و می گفت" ماشاژ بده" تا صبح نخوابیدم، با چشمهای نیمه باز سحری خوردم و صبح توی مدرسه مجبور شدم تمام برنامه را از اول بنویسم که تمام هم نشد. چند تا دبیر تازه آمده اند و برنامه ی چند تا دبیر دیگر هم تغییر کرده و تمام  برنامه به هم خورده. آنهم برنامه ای که کامل شده بود . عصر هم برای افطار رفتیم خانه ی عمو حسن. الان هم دارم از خستگی می میرم.

 

پ.ن: اینها را نوشتم  تا بعدها بدانم چرا این روزها اینقدر خسته ام

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/06/28ساعت   توسط ملیحه   | 

 

می گوید:" مامانی جونی! کاش به جای دست، بال داشتم. از پله ها بالا نمی رفتم. پرواز می کردم. خونه که می رسیدم بال هام رو می گذاشتم توی کمد، تا فردا. دیگه هم دست نداشتم تا درد کنه هم از پله ها بالا نمی رفتم تا خسته شم."

بعد از این آرزوی هانی، جلال گفته حتمن می رویم طبقه ی همکف یا اول اجاره می کنیم. ولی من نگران دست درد هانی هستم، اگر چه حالا دستش را کامل باز می کند ولی نمی تواند آرنج ش را کاملن ببندد.

+ نوشته شده در  جمعه 1387/06/22ساعت   توسط ملیحه   | 

 

پنج شنبه عصر، نازدونه داشت با باباش بازی می کرد، از روی مبل افتاد و ... .

اونقدر گریه کرد. دم افطاری از این جا به اون جا. دارو و عکس و ... .

دست راستش در رفته. ارتوپد جا انداخت و مسکن داد. هر شب براش با زرده ی تخم مرغ و زردچوبه ماساژ می دم و می بندم.هنوز بهتر نشده.

فردا دوباره وقت دکتر داریم.

برای هانی من دعا کنید. دست راستش ه و من می ترسم .

کاش دست من بود. کاش من درد می کشیدم . کاش کاملن خوب ... .

یعنی ممکنه وقتی هم بزرگ بشه در اثر کار سنگین یا سرما دوباره دستش درد بگیره. خیلی می ترسم.

خیلی التماس دعا.

پ.ن: نمی دونم چرا این بلاگفا نوشته ها رو اینطوری کرد. الکی بین خطوط فاصله انداخته. گویا بلاگفا هم در رفته!

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/06/19ساعت   توسط ملیحه   | 

 

می گوید: "مامان! ببین روی دستم ریش در آورده!"

می بینم. با تلاش تمام، توی نور آفتاب فقط برق می زند. موهای ریز روی دستش رامی بینم.

"مامان! من حالا بابا شدم؟"

بله عزیزم.

ذوق می کند و بالا، پایین می پرد.داد می زند" من بابام.من بابام"

امیدوارم روزی هم که پدر می شود همینطور سر خوش باشد و پر جنب و جوش. آمین.

پ.ن: بابای هانی هیچ وقت ریش نذاشته است.عکس ش را که دیدید.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/06/14ساعت   توسط ملیحه   | 

 

"مامان! تلویزیون lcd   می خری؟"

    - چرا؟

" برام توش cd  بذاری دیگه. مگه توی lcd  ها cd  نمیذارن؟ ببین! Lcd  یعنی cd بذارین  برای بچه تون که ببینه."

    - چه جالب من نمی دونستم.

" آره یعنی همین که گفتم"

کیف می کنم از اعتماد به نفسش.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/06/10ساعت   توسط ملیحه   | 

 

 

صبحانه نمی خورد، زهرا  می گوید:"اگه صبحونه بخوری می گم غول چراغ جادو هر چی دوست داری برات بیاره"

با تحکم و کمی بغض می گوید:" غول چراغ جادو تو قصه هاس. راستی راستی که نیس. خودم هر چی دوست دارم برای خودم میآرم "

کیف می کنم که مثل خودم به تلاش اعتقاد داره نه غول چراغ جادو  و این جور حرف ها.

 

پ.ن: من هم غول چراغ جادو را خیلی دوست دارم.مرا یاد تمام خوشی های کودکانه ام می اندازد. اما حالا که بزرگ(!) شده ام، سرد و گرم زندگی را چشیده ام،مادر شده ام و سی ساله ام دوست داشتن م کمرنگ تر شده.همین.فقط کمرنگ تر.ولی هیچ وقت به وجود داشتن اش اعتقاد نداشتم.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/05/27ساعت   توسط ملیحه   | 

 

" مامان! خیلی من رو دوست داری؟"

بله عزیز دلم.

"پس برام شیشه درست می کنی"

نه.

"چرا؟"

مگه من برات تولد نگرفتم؟ مگه نرفتی تو چهار سال؟ مگه مرد نشدی؟

"نه. رفتم تو یک سال.زود برام شیشه درست کن."

!!!

 

نه! باید بخوابی. من هم خیلی خسته م. می خوام بخوابم.

"من که عسلت ام.جگرت ام. برام شیشه درست نمی کنی؟"

نه.

" خودت دیروز گفتی به من عسلم، جگرم.خودت گفتی! دروغ گفتی؟"

نه. ولی شیشه بی شیشه.

"همه ی آدما برای عسلاشون و جگراشون شیشه درست می کنن. تو دروغ گفتی که من ..."

!!!

 

"مامانی جونی! ببین من هی می گم به دهنم که شیشه نخور ولی خود دهنم هی می گه شیشه می خواد.برای دهنم شیشه درست می کنی؟"

نه.

" ببین صدای دهنم رو که می گه شیشه می خواد! "

صدا رو کی نمی بینن، گوش می کنن.

"خب گوش کن.آفرین به حرفم گوش کردی.آفرین برام شیشه درس می کنی"

!!!

 

راستش من تصمیم گرفتم تا هر وقت که دلش می خواهد به ش شیشه بدهم. چون آخرش که تسلیم ترفندهاش می شوم، پس بهتر است اصلن کلنجار نروم با او و خیال خودم را راحت کنم

                                         شیشه ی هانی!

آقا مرتضی! منحرف! این هم عکس شیشه.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/05/22ساعت   توسط ملیحه   | 

 

از صبح که از خواب بیدار شده بود همش نق می زد. بهانه می گرفت.گریه می کرد . از آن روز هایی که باید تمام مدت بغلش کنم و راه بروم.تلفن حتا جواب ندهم. روز دوشنبه هم بود.باید می رفتم مدرسه.از شش و نیم صبح بیدار شده بود.ساعت نه بود و من هنوز خانه بودم.

" مامانم! عزیز دلم! آخه چی می خواهی؟ چرا اینهمه گریه می کنی؟  منم آدمم.اینقدر من رو اذیت نکن"

با بغض بهم میگه"نه! تو آدم نیستی. مامانی"

... .

یادم افتاد مامانم. یادم افتاد آدم نیستم.

نباید عصبی باشم.نباید خسته بشوم از اینهمه فشار روانی از اینهمه... .

مامان ها آدم نیستند.

به قول خاله م" بچه داری! به داری. بالای داری"

+ نوشته شده در  جمعه 1387/05/11ساعت   توسط ملیحه   | 

 

کتاب "بز زنگوله پا" را ده بار برایش خواندم. از سر کار آمده بودم و خسته هم بودم.آمده که"بخون برام. دوباره می خوام"

گفتم که نمی خوانم و برو بده بابا برایت بخواند.بابایش هم نخواند.با بغض می گوید" اصلن شما غلط کردین من رو به دنیا آووردین!"

 

پ.ن: کلمه ی غلط در فرهنگ لغات هانی یعنی اشتباه. مثلن می گوید"مامان! من راه رو غلط رفتم" یا" من غلط کردم.بازی اینجوری نبود"

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/04/30ساعت   توسط ملیحه   | 

 

"قوقولی قوقو، یک خبر          جو جه آورده زنم"

مدام توی خانه این را می خواند.می گویم:"زن ت کیه؟"

 می گه" من که نه.خروسه می خونه.من مثلن خروسم."

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/04/26ساعت   توسط ملیحه   | 

 

طبق معمول غذا نمی خورد که جلال دعواش کرد.می گوید" کدوم بابایی بچه ش رو دعوا می کنه؟هان؟ کدوم بابا؟" و همه ی این حرف ها را با بغض گفت.

جلال خلع سلاح شده هاج و واج مانده بود چه کند.

ما هم از او یاد گرفتیم.

وقتی با توپ زد به گلدان "حسن یوسف" من و شاخه اش را شکست، گفتم"کدوم بچه ای با توپ می زنه گل رو می شکنه؟"

با نهایت اعتماد به نفس گفت" همه ی بچه ها" یه ذره فکر کرد و دوباره لبهاش را غنچه کرد و گفت" بله، همه ی بچه ها"

+ نوشته شده در  جمعه 1387/04/14ساعت   توسط ملیحه   | 

 

چرخ شکسته ی ماشین ش را آورده و می گوید" این چرخ ه در واقع برای این ماشین ه نیست، حالا ما می ذاریمش برای این ماشین می بینیم که خوشگل شد"

از به کار بردن کلمه ی " در واقع"  خنده ام گرفته بود.برای خودش داشت ماشین نو می ساخت.

 

پ.ن: محض اطلاع بگویم که رشته ی بابای هانی مکانیک خودروست.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/04/12ساعت   توسط ملیحه   | 

پدر استاد دانشگاه، مادر معلم، پسرمان شده فروشنده.

یک روز قاشق چنگال های آشپزخانه را ، فردایش ماشین هایش را، بعد چرخ های شکسته ی ماشین هایش را،

بعد از آن جزوه های بابایش را، یک روز هم مداد های رنگی ش را .

دست آخر می گردد و چیزی را پیدا می کند برای حراج کردن.

پسرم دست فروش شده.

داد می زند و جنسهایش را می فروشد.اما به من هرگز.می گوید" این ها که من می فروشم، آقایونه ست"

و بهای همه ی چیزهایی که می فروشد هزار تومان .

 

فهیمه می گوید که پرنیان هم همینطور.فقط خنز پنزرهای او هزارو پانصد تومان اند. پرنیان هفت ماهی از هانی بزرگتر است.

                          هانی با پرنیان

این هم عکس هانی با پرنیان، خانه ی مریم اینها.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/04/10ساعت   توسط ملیحه   |