تبليغاتX
ماماتی

ماماتی

کودکانمان بهانه های زیستن مایند

 

با هماهنگی خواهرها و برادرها توانستیم مامان رو راضی کنیم، یعنی در یک عمل انجام شده قرار بدیم  و با دادن هدیه و گل بتوانیم لباس مشکی اش را به رنگی تبدیل کنیم.

کلی گریه کرد و ما کلی خندوندیمش و لباس بنفش خوشرنگی با هدیه برایش گرفتیم و مامان م دوباره خوشگل شد.

رنگ صورتش باز شد.

اصلن باور نمی کرد ما ها یواشکی برایش هدیه گرفته باشیم و همان وقت خدا رو شکر کرد که بچه های خوبی دارد.

ما رو می گی، کلی ذوق کرده بودیم.

خدایا به خاطر همه چیز ممنون.

 

+ نوشته شده در  شنبه 1388/08/30ساعت   توسط ملیحه   | 

 

محال ه که بتونین تصور کنین وقتی میام می بینم یه کامنت خصوصی دارم چقدر ذوق می کنم.

نمی گم چرا. چون یه رازه.

 پ.ن: خاله صفا جان جان امر فرموده اند عکس جدید از هانی بگذارم از آنجایی که من نمی تونم عکس آپلوود کنم به خاطر سرعت کم نت در رودهن، عکس این بغل را عوض می کنم.

خاله صفا جان جان! خوب شد؟

پ.ن۲:عکس نمی آد بالا.

پ.ن۳:اول عکس اون کنار رو برداشتم و خواستم یه جدید بگذارم . اینجوری دیگه قبلی هم رو هم نمی گیره. بعد  تلاش کردم یه عکس آپ لوود کنم، که نشد. اینجوری شد که حالا هست.

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 1388/07/17ساعت   توسط ملیحه   | 

 

انگشتش را تاته فرو مي كند توي گوش جلال. داد جلال كه بلند مي شود با يك قيافه ي حق به جانب مي گويد:" مي خوام ببينم اون تو چه خبره؟ مي خوام انگشتم از توي اون يكي گوش ت در بياد."

 

 

پ.ن:

اين روز ها كه گذشت خيلي به امتحان دادن فكر مي كردم. من شب امتحاني م. هميشه درس ها را روي هم انباشته مي كنم تا وقت امتحان برسد. شب امتحان چنان استرسي مي گيرم كه  مسلمان نشنود، كافر نبيند. دقايقي پيش از امتحان قلبم در گلو مي تپد و گويي قرار است مرا به مسلخ ببرند. هميشه همينطور بوده ام. از كلاس پنجم كه يادم مي آيد تا همين امروز كه امتحان زبان داشتم. بدي اين شب امتحاني بودن اين است كه تا لحظه ي آخر نمي داني چي چيزي بلد هستي، چه چيزي را نمي داني. ولي اين روز ها به امتحاني فكر مي كردم كه  چون زمان مرور دانسته هايم را نمي دانم پس براي مرور و دسته بندي و رفع نواقص آن دلهره و عجله اي ندارم. اين روز ها حسابي مشغول م، اينكه نكند هيچ چيز قابل ملاحظه اي توي توشه ام نباشد موقع حساب و كتاب، پاك كلافه ام كرده. پاك.

 

 

پ.ن2:

 جلال رفته سفر. هاني دو، سه روز است مدام بهانه ي پدرش را مي گيرد. راستش اصلن گمان نمي كردم اينهمه وابسته ي جلال  باشد. هر بار كه تلفني با هم حرف زديم هر كار كردم با پدرش حرف نزد. من اما با اينكه هاني مريض شد و دو بار در يك روز بردمش دكتر خوشحال بودم كه جلال نيست، اول اينكه پتو هامان را تا نكردم( آخر اينجا آنقدر سرد شده  كه ما يكي دو هفته اي هست  پتو ها را از كمد در آورديم)  بعد هاني هر قدر اسباب بازي دلش خواست ولو كرد وسط هال و من اصلن دلم شور نزد. غذا را با قابلمه سر سفره آوردم و  نيم ساعت، نيم ساعت تلفني با دوستهام صحبت كردم. كلي خلال پسته درست كردم و لوبيا پلو پختم. اگر بهانه گيري هاني نبود اصلن دل م نمي خواست جلال به اين زودي ها بر گردد.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/06/25ساعت   توسط ملیحه   | 

 

تازگي ها گير عجيبي داده است به جك گفتن. در حقيقت جك را بازي مي كند. انقدر سه، چهار لطيفه ي تكراري را قشنگ تعريف مي كند كه باز هم به آنها مي خندم. البته اگر به جك هايش نخنديم، دو دست ش را به كمر مي زند و اخم هايش را گره مي كند و مي گويد:" به من بر خورده به خاطر رفتار بد شما" از آن به بعد ما فهميديم اگر به جك هاي تكراري ولي زيباي هاني نخنديم  رفتار بدي مرتكب شده ايم.

 

پ.ن:

داداش هايم و مامان توي ماشين ما نشسته اند. صداي نوار را بلند مي كنم" سينيوريتا! نترس از عاشق شدن بيا اون با من" و هاني با انگشت شصت  خودش را نشان مي دهد و مي گويد " اون با من" مامان مي گويد" صدايش را كم كنيد." من اما كم نمي كنم به حرف داداش ها گوش مي دهم. امير رضا و محمد و هاني دست مي زنند و مي خوانند و خوشان را تكان تكان مي دهند. مامان مي گويد :" من مي رم تو اون ماشين، سر درد گرفتم" مي گويم:" حيف نيست برين اون ماشين. خنده هاي اين سه كله پوك رو از دست ميدين ها! الان آقا حامد يا بنان گذاشته يا شجريان" مامان راضي مي شود بماند. وقتي ماشين اون ها از كنارمون رد مي شود برايشان زبان درازي مي كنيم و ادا در مي آوريم. برايمان دست تكان مي دهند. مي خنديم. مي خواهم يادم برود همه چيز . مي خندم . مي خندم . خدا را شكرمي كنم كه خنديدن را آفريده است. برگشتنا، حدود يك بامداد است، مرد ميانسالي را مي بينم كه خيابان را جارو مي كند. مي ايستيم يك بستني به او  مي دهيم و كمي... . مي خندد و تشكر مي كند. عيش مان تكميل مي شود. به خانه كه مي رسيم بقيه ي بستني ها را مي خوريم و مي خوابيم. فكر مي كنم ساده بود. ولي نيمه هاي شب باز صداي گريه خفه ي محمد را مي شنوم، اشك م سرازير مي شود. دلمان براي بابا تنگ شده باز.

                                         

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/06/17ساعت   توسط ملیحه   | 

 

ته کلاس می نشست، همیشه خدا. بلند قد ترین و آرام ترین بچه ی کلاس بود.

بود... .

بود...، چون حالا  دیگر نیست.

از وقتی بهنوش زنگ زد و گفت مهشاد تصادف کرده تا همین حالا که دو روز شده تلخی گزنده ای ته حلق ام  ه .

کاش امسال به دوم ریاضی ها درس نمی دادم. کاش مهشاد امسال هم دانش آموزم بود.

از مسابقات کاراته ی اصفهان بر می گشته. گویا مدال هم آورده بوده.

بوده... .

مهشاد ! دلم برای آنهمه آرزوی زیبا که پشت آنهمه آرامش پنهان کرده بودی تنگ شده.

روحت ...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/06/02ساعت   توسط ملیحه   | 

وقتي قرار شد حضرت ابراهيم پسرش را قرباني كند، زماني بود كه قرار بود ثابت شود كه ابراهيم كامل شده، كه مي تواند از عزيزترين چيزهاي روي زمين دل ببرد، كه مي تواند تصميم بگيرد و قرباني كند.

.

.

.

...پارسال من سي ساله شدم، فرق كرده بودم. هيچ آرزويي نداشتم، زندگي سير خودش را طي مي كرد، دعا نمي كردم چون منتظر تغييري نبودم، تغييري رخ نمي داد. كامل شده بودم؟  مثل هميشه از آمدن روز تولدم ناراحت نبودم. حتا از تبريك اطرافيان خوشحال هم مي شدم. روز تولدم آمده بود، يعني يك قدم نزديكتر به تمام شدن، چه خوب! در مردابي زندگي مي كردم كه غرق شدن تدريجي در آن را مدتها بود پذيرفته بودم. هيچ چيز زيبايي در اطرافم نمي ديدم.مدتها بود هيچ مناجاتي آرامم نمي كرد. هيچ  چيز از هيچ كس نمي خواستم. هر اتفاقي يا بايد رخ مي داد، كه مي داد يا نه، كه رخ نمي داد .

بابا مريض بود. بي توان ولي مغرور و با عظمت. همه ي كارهاي خودش را انجام مي داد. فكر مي كردم مثل يك سرماخوردگي، زود خوب مي شود. اين زود، دير شد.

شش ماه از سي سالگي من گذشته بود. هفتم آذر ماه رسيده بود. در اولين ساعتهاي صبح  كه بابا را ديدم روي تخت بيمارستان، كه بغلش كردم و قول دادم كه حالش خوب مي شود، كه از گوشه ي چشمان بسته اش دو قطره اشك سرازير شد ولي توان نداشت تا چشمها را باز كند، انگار از ته يك مرداب كشيده شده باشم بالا و تازه شروع كرده باشم كه نفس بكشم، دوزانو هايم را جلوي خدايي خم كردم كه مي توانست قول من به بابا را عملي كند. قسم خوردم كه بابا را بدهد و هر چه ي ديگر كه دوست دارد را بگيرد.

... دير شده بود. خيلي دير. بابا را گرفت. همه ي آنچه كه دوست داشتم را. از خودم بدم مي آمد. هر چي مي گذشت از خودم بيشتر متنفر مي شدم.من باید زودتر زانو می زدم و التماس می کردم.

.

.

.

... "لاست" رو خيلي دوست دارم . چون دوست دارم باور كنم باباي جك زنده س ولي جك نمي دونه. باباي من هم. دوست دارم باور كنم يه زندگي خوب داره. يه زندگي عالي. توي يه جاي خوب.

.

.

.

حالم به هم مي خوره از سي و يك سالگي ه بي بابا.

 

پ.ن: قبلتر ها گفته بودم که برای تولدم می نویسم.راستی! "تولدت مبارک"

پ.ن: تولد من چهارم تیر ماه است.گوشه ی وبگاه هم نوشته ام.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/05/06ساعت   توسط ملیحه   | 

 

يك تارش را مي كشم، از سرم جدا مي شود. متر پارچه اي را باز مي كنم، صاف مي كنم، تار مو را مي گذارم  روي متر. 60 سانتي متر را رد مي كند. دلم براي مو هام مي سوزد. صاف و هم اندازه، يكنواخت، بي حوصله.

كوتا هشان مي كنم.

خرد مي شوند.

 دلم برايشان بيشتر مي سوزد. احساس گناه مي كنم از اين كه  چند تكه شده اند. كه ديگر صاف نيستند، كه ديگر با هم نيستند. نكند دلشان براي هم تنگ شود، نكند از اين كه كوتاه بلندشان كردم دلگير باشند، نكند حالا كه دستشان به هم نمي رسد غصه بخورند.

كاش كوتاهشان نمي كردم.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/05/04ساعت   توسط ملیحه   | 

 

خیلی عجله ای و کوتاه می نویسم.ببخشید.

من خاله شدم. اون هم دوبار  ۸اردی بهشت و ۲۰اردی بهشت. مائده و صبا زیباترین دخترهای روی زمین اند.

از کارم استعفا دادم و در گیر کارهای اداری و تغییر ابلاغ م که تا کنون درست نشده. برایم دعا کنید.

حدود یه ماه دیگه عروسی" بسر خاله با دختر دایی م" و عروسی دوستمون حسن با اختلاف دو سه روز ه که هماهنگ کردن به هر دوش رسیدن دردسر سازه. آخه یکی قم یکی سبزواره.

مبل هامون رو عوض کردیم.

 فرش شستم.خودم.خیلی با حال بود.

هانی تازگی ها هر روز پیتزا می خوره.خودم درست می کنم.

و از همه مهمتر خيلي حال م گرفته است به خاطر اتفاقات اخير .

 

 ضمنن فردا تولدم. گمانم اتفاقات يك سال اخير براي اين بود كه من دوره جديدي رو شروع كردم. بعدن راجع بهش مي نويسم.

 پ.ن: از لای در اتاق دستش را آورده تو و می گوید:"بگیر داداش! شیگاره، تروئین که نیست؟" شاخ در آوردم.این هم از تلویزیون ما!!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/04/03ساعت   توسط ملیحه   | 

 

باباجي!

                      " با تو

                                جهان

                                      شعري به شكوه

                                                    رقص يه پروانه س"

 

پ.ن: زندگي انگار همه ش سر بالايي، سرازيري ست. با فلاكت بالا مي ري، خسته مي شي، حرص مي خوري، دنبال راه چاره اي و... ولي هيچ چيز جز گذر زمان نمي تونه هيچ چيز رو درست كنه. انگار تمام برنامه ريزي ها و فكر ها و يه قرون دوزار كردنها الكي و بي فايده س. از قبل قرار بوده اينجوري بشه كه شده، انگار . نه اينكه از سر نوشت و اين حرفها بخوام بگم ها. ولي يه جور خيلي ناجور هيچ چيز به تلاش بستگي نداره.

 

آهاي دوست جان! تو كه حاضر نيستي يه خودي به ما نشون بدي و  پسوورد وبلاگ "باباجي" رو به من بگي و اصلن هم كامنتهاي خصوصي من رو نمي خوني، بيا و مردونگي كن و اون پسوورد رو به من بده و نگذار من همه ش اينجا از بابا بنويسم. دوستهام از دلتنگي هاي من خسته شدن.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/03/06ساعت   توسط ملیحه   | 

 

"زیبا!

 هوای حوصله ابری ست."

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/02/27ساعت   توسط ملیحه   | 

 

دلتنگي را قبل تر ها هم تجربه كرده بودم. اينكه ديوار هاي خانه آنقدر به هم نزديك مي شدند كه نمي توانستم نفس بكشم.

بعدتر ها كه  ناتواني در  نفس كشيدن را به واسطه حمله آسم تجربه كردم فهميدم كه دلتنگي به مراتب بدتر از نفس تنگي ست.  چرا كه با هيچ اكسيژن و هيدروكورتيزون و آمينو فيليني نمي شود درستش كرد.

دلتنگ م.

صداي بابا را مي خواهم كه زنگ بزند و بگويد كه مي خواهدبا هاني حرف بزند.

نگاه ش را مي خواهم.

بغلم كند و من صورت زبرش راببوسم.

حرف بزنيم. شعر بخوانم برايش و كيف كند و من از لذت بردنش مست شوم.

...

مي خواهم  پاهاش را ماساژ بدهم .

 زانو بزنم كنارش تا كمك كنم پاهايش را ديگر توان نداشت بگذارد روي لبه ي دستشويي بگذارد بالا و دمپايي را سر بدهم زير پاهاش و اشاره كندكه بروم، بقيه اش را خودش مي تواند.

چه لذتي مي بردم وقتي زانو مي زدم  كنار قد بلندش تا ساق پايش را بغل كنم و بگذارم روي لبه دستشويي.

 

... .

چه تجربه ي وحشتناكي ست اين دلتنگي لعنتي.

آدم جويده مي شود و هرگز تفاله نمي شود.

 

" برگرد،

 به برگشتن

 از فاصله دورم كن"

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/02/17ساعت   توسط ملیحه   | 

 

هممين  جوري كلمات وول مي خورند توي ذهنم. شروع كرده ام به خانه تكاني. سال پيش از بس كه دم عيد حالم بد بود و از بس كه دلم پر بود حوصله ي نفس كشيدن نداشتم حتا. امسال مي خواهم جور ديگر باشم.

امروز مادر محدثه آمد مدرسه و برايم يك گلدان پر از گلهاي بنفش پر رنگ گرفته  كه اسم گلش را نمي دانم ولي رنگش هوش از سر آدم مي برد، البته آدم اگر آدم باشد. من هم محدثه را كه دانش آموز سال اول است و هم مادرش را خيلي دوست دارم. نه به خاطر گلهاي بنفش سير توي گلدان و نه حتا به خاطر موهاي فر و چشمهاي ميشي محدثه  و يا چشمهاي مادرش كه هميشه يك قطره اشك توي آن آماده است انگار تا من بگويم "بابام" و اشكش سر بخورد روي گونه هاي هنوز قرمزش بلكه به خاطر اينكه يك روز مادر محدثه به من گفت:"من اصراري روي نمره ي بيست محدثه جون ندارم. برام مهمه كه اون  انسان باشه و سالم و شاداب بزرگ بشه و بتونه زايمان خوبي داشته باشه و مادر خوبي باشه و بچه هاي خوبي بزرگ كنه." از اون موقع بود كه من عاشق محدثه و مامانش شدم.

 گلدان را كه روي ميزم مي گذارد مي گويد" خانم اناركي جان! اينها رو برات گرفتم تا سال نو رو يه جور خوب شروع كني. مراقب مامانت باش و براي بابا هم انفاق كن. نگذار روحيه ت خرابتر از ايني كه هست بشه و  باور كن مسئوليتت خيلي سنگينه"

شايد براتون باور نكردني باشه ولي يك جور خاصي اين جمله ها را گفت كه انگار ته دلم يك شادي كاشت به رنگ گلهاي همان گلدان زيبايي كه برايم آورده بود. امروز عصر رفتم و يك لاك خريدم. اولين خريد عيد امسال.gabrini  است شماره ي 331. نام و شماره اش را نوشتم چون اگر نخريد و به ناخنهايتان نزنيد و بعد يك ساعتي شستن ظرف ها را طول ندهيد  آنهم بدون دستكش، يك لذت بزرگ را از دست داده ايد.( خب بابا ! شما هم براي خانمهايتان بخريد و بايستيد كنارشان و موقع ظرف شستن نگاهشان كنيد و هي نگوييد من مَردم و نمي شود كه لاك بزنم و تازه به نظر من مي شود. كار نشد نداره)

و الان هم دارم كيف مي كنم از رنگ ناخنهايم موقع تايپ.

رفته ام توي عكس ها گشته ام يك عكس پيدا كرده ام از بابا كه هاني نشسته توي بغلش. بابا زير پيراهني تنش است. از انگشت شمار عكس هايي ست كه بابا زير پيراهني تنش است. قاب كرده ام و گذاشته ام روي طاقچه ي شومينه و همه ش مي ترسيدم بابا بيايد به خوابم كه "اون عكس كه پيرهن تنم نيست رو از روي طاقچه ي شومينه بردار" ولي الان يك ماهي مي گذرد و بابا ناراحت نشده پس مي گذارم بماند. چند شب پيش دلم بد جوري براي بابا تنگ شده بود. هاني را كه گذاشتم روي تختش، خزيدم زير پتو و پشت به جلال يك دل سير براي خودم گريه كردم و دعا كردم كه خواب بابا را ببينم و ديدم. صبح سر حال و زنده بودم. يك جور خاصي هم خدا را بيشتر دوست داشتم. نبودن بابا هم مارا به خدا عاشق تر مي كند، انگار وقتهايي كه برايمان مثلن قصه ي حضرت مريم را مي گفت و مي رسيد به آنجايي كه در تنهايي قرار بود "مسيح" به دنيا بيايد و خدا از هر لحظه نزديك تر بود به "مريم" و اشك مي ريخت، يا وقتهايي كه قصه ي كربلا را مي گفت و مي رسيد به آنجا كه "حر" از سپاه ظلم مي پيوست به "حسين" و با صدا مي گريست و ديگر نمي توانست انگار كه با كلمات بگويد اينهمه بزرگي خدا را .

 

هاني مي گويد:" من ديشب خواب "باباجي"رو ديدم گفت براي پسرتون كلوچه و شكلات بخريد" اين هم استفاده ي ابزاري اين جوجه ي بدجنس از حال و هواي من.

 

نگران مریم  هستم و آرزو مي كنم بهترين اتفاق برايش رخ دهد، هر چه كه باشد و خدا برايش خيلي خوب ها را بخواهد. آمين.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/12/21ساعت   توسط ملیحه   | 

 

سلام.

گمانم بعد اين همه وقت كه مي خواهم بنويسم بايد حتمن سلام مي كردم.

 دلم براي اين صفحه و تمام آنهايي كه كامنت مي گذارند تنگ تنگ است. از بس كه روزگار ...

گله نكنم بهتر.

هاني چند وقتي است دندان درد دارد. دندان پايين سمت چپ را 16 ديماه پر كرده بوديم و  دو دندان پايين سمت راستش را ديروز.

وقتهايي كه از دندان درد جيغ مي كشيد خيلي بد بود. انگار ... بگذريم، راستش بعد از تحمل يك مصيبت بزرگ، تحمل هر چيزي برايم ساده است.

 

از خودم مي خواهم بگويم كه كم طاقت شده ام و هميشه اشكم سرازير مي شود. قبل تر ها  اشك نمي ريختم و از زنهايي كه مدام هم گريه مي كردند خوشم نمي آمد، حالا اما فرق مي كند. پنهان مي شوم پشت لباسهاي آويزان شده به بهانه ي جمع آوري كردن لباسهاي اضافه و اشك مي ريزم. در يخچال را باز مي كنم و از ديد آن دو نفر پنهان مي شوم، پشت به هال، موقع غذا پختن روي اجاق، وقت برگه صحيح كردن، وقت خواب و البته بهتر از همه موقع حمام كردن، چون ديگر نبايد بي صدا گريه كرد. زير دوش بي هيچ ملاحظه اي گريه مي كنم و سبك مي شوم. بعد از هر بار كه براحتي اشك مي ريزم، دلم باز مي شود و آرام مي شوم و دوباره به كارهاي روزانه ام بر مي گردم. اين آدميزاد عجب موجود... .

 

+ نوشته شده در  جمعه 1387/12/02ساعت   توسط ملیحه   | 

 

"دلگيرم از حروف الفباي بي كسي

از پنج حرف فاصله ، حتا ... "

 (شعر از حدیث لزر غلامی است.)

مي دانم كه  نبايد بعد از چهلم به اين حرفها خيلي دامن زد و مي دانم كه چند سال پيش كه تست افسردگي دادم به من گفتند كه هر گز مبتلا به افسردگي نمي شوي و مي دانم كه  هوش سازگاري من خيلي بالاست و با هر شرايطي كنار مي آيم و مي دانم كه ... . فقط نمي دانم چرا اين دلتنگي هر لحظه دست از سر من بر نمي دارد. دوست دارم اين دلتنگي برود و هر لحظه كه فكر مي كنم لحظاتي خوش از زندگي بابا بيايد جلوي چشمم و به جاي اينكه مدام يادم بيايد كه چرا بابا به آرزو هايش نرسيد، يادم بيايد وقتهايي را كه هيزم جمع مي كرديم و آتش درست مي كرديم و املت مي پختيم و مي خورديم. كاش بشود.

" گويند سنگ لعل شود در مقام صبر

آري شود وليك به خون جگر شود"

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/10/24ساعت   توسط ملیحه   | 

 

"شازده کوچولو" ی اگزوپری را خوانده اید؟ آنجا که قرار است مسافر کوچولو بمیرد... .

"به جز یک برق زرد رنگ که نزدیک قوزک پای ش درخشید، اتفاقی نیفتاد او لحظه ای بی حرکت ماند. داد نزد. آهسته مثل درختی که ببرندش بر زمین افتاد و چون زمین شنی بود از افتادنش هم صدایی بر نخاست"       

همیشه این بخش از "شازده کوچولو" را خیلی دوست داشتم.از آنجایی که قرار است مسافر کوچولو برود و سعی دارد که خلبان را راضی کند تا دوری مسافر کوچولو او را اذیت نکند تا آخرش را. به همین خاطر آخرش را که لحظه ی مثلن مرگ مسافر است را برایتان نوشتم. از بر. آخر خیلی این جمله هارا دوست دارم.

دو هفته قبل از کوچ پدرم، گفت که خواب دیده که کوچ کرده و ما داریم دفن می کنیم اش و گریه می کنیم  و او از آن بالا، بلند ما را صدا می زند و می گوید که من همین جا هستم پیش شما و شما گریه نکنید. ولی ما نمی دیدیمش. آن وقتی که داشتیم بابا را می گذاشتیم در منزل جدیدش من بالای سرم را دیدم، آسمان ابری را و گلدسته های جمکران را و خوشید که از پشت ابرها می تابید، درخشنده و کوچک، اما بود و نور داشت.

 اشکها صورتم را می سوزاندند و سرم درد می کرد، قلبم در گلو می تپید انگار و راه نفسم را بند آورده بود، هنوز منتظر معجزه ی خدا بودم تا رخ دهد و پدرم مرا در آغوش بگیرد.

... .

لحظه هایی که نمی دانم چطور گم شدند وچطور گذشتند. لحظه هایی که نمی توانم با کلمه بنویسمشان.

... .

 خانه ی جدید بابا پر از خاک شده بود، بوی گل می زد توی مشامم.پایین پای بابا نشستم و خانه ی جدیدش را در آغوش گرفتم، یکباره صورتم یخ کرد و پشتم داغ شد. بغل م کرده بود انگار. گرمای دستانش را حس کردم. سر دردم خوب شد و قلبم برگشت به سینه ام. نفس عمیق و بلندی کشیدم و لذت بردم. بابا از آن بالا آمده بود پایین و من را بغل کرده بود. معجزه رخ داده بود.

بلند شدم و تک تک خواهران و برادرانم را وادار کردم تا خانه ی بابا را در آغوش بگیرند، بابا همه مان را بغل کرد.

بابا همیشه می گفت:" هر وقت اتفاق بدی برایمان می افتد، خدا جایی را برای شکر نگه می دارد و همیشه بدتر از وضع موجود هم ممکن است باشد که خدا ما را از آن حفظ کرده است."

خدایا ! شکرت که گذاشتی بابا ما را بغل کند و ما دل قوی داریم به آغوش پر مهرش.

خدایا ! تو تنها کسی هستی که به آنچه در قلبها می گذرد آگاهی، ما را دریاب.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/10/08ساعت   توسط ملیحه   | 

 

یکبار از همین بارهایی که رفته بودم خانه ی بابا، دیدم موهای بابا پشت گردنش خوابیده رو هم. موهای یک دست سپید و کم پشت. رو به مامان گفتم :" فردا بابا را ببریم حمام . موهایش را هم کوتاه کنیم".

فردا اما رفتم بیرون خانه و وقتی بر گشتم یادم رفت یا نمی دانم تنبلی کردم و بابا را حمام نبردیم.وقتی داشتم می آمدم رودهن بابا گفت:"پدر سوخته ! من رو حموم نبردی" و همه خندیدیم. گفتم بار بعد. هفتم آذر ماه ، توی بیمارستان رسول اکرم  مدام خودم را نفرین می کردم بابت موهای پشت گردن بابا. بابا آخرش هم با موهای بلند تر از همیشه اش رفت به دیدن پدرش. پدری که هرگز در دنیا ندیده بودش.

 داغ کوتاه کردن موهای بابا  ماند به دلم.

 کوچکتر که بودیم. آن وقت ها  که پنج تایی پشت  پژوی 404 سفید بابا  جا  می شدیم و شمال می رفتیم و بابا سقف کشویی ماشین را کنار می کشید و ما نوبتی سرمان را یواش از سقف میبردیم بیرون که باران نیزه شود و بخورد به صورتمان که  مدام بپرسیم چرا باران مثل یک نیزه ی برنده درد می آورد صورتمان را و بابا برایمان توضیح بدهد وسط آواز زیبای شجریان و مامان پرتقال پوست بگیرد و بگذارد دهان ما و بابا وحرص و جوش بخوردکه" این کار خطر ناک ه" ... یک دستمال می داد دست ما که از پشت گردن بابا، قطره های عرق را پاک کنیم که از لابلای موهای پرپشت و جو گندمی ش سر خورده بود آمده بود روی گردن ش.

بابا همیشه از بلند شدن پشت موهاش شاکی بود، همیشه.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/10/04ساعت   توسط ملیحه   | 

 

از ترس اینکه فراموش کنم می نویسم.  صبح یکشنبه است. سوم آذر ماه یکهزار و سیصدو هشتادو هفت. صبح زود به قصد بیمارستان امام خمینی  شال و کلاه کردم و آمدم تهران. تا انقلاب را با  بی آر تی ها می روم و بعدش توی هوای ابری و سرد پاییزی با سواری. به بیمارستان که می رسم  آردی یشمی بابا بود با دو مسافرش. مامان و بابا. سراغ هانی را گرفت. گفتم که خسته می شود و نیاوردمش. توت خشک و بادام پوست کنده خوردیم. رفتیم دکتر . از ساعت هشت و نیم صبح بیمارستان بودیم. با ویلچر می بردیم و می آوردیمش. آزمایش خون داد. من از آزمایش مغز استخوانش کپی گرفتم. با ویلچر تا طبقه ی دوم بردمش.  نهار نمی خواست. من قیمه خریدم. بی ماست. بی دوغ. خوریم. سه تایی. بابا فقط یک قاشق. رفت تا دستشویی و دستش را شست. از مردی کمک خواست. مامان توی راهرو گریه کرد . گفت "میلو فیبروز " یعنی سرطان خون. خودم را لعنت کردم . سر تا پایم بغض فرو خورده ای بود که هر لحظه حالم را بدتر می کرد. بابا بادام خواست. خواست ویلچر را نزدیک تر کند به رادیاتور ها. کمکش کردم. گفت نمی خواهد و خودش می تواند.  برای رادیو تراپی وقت گرفتم. گفت بروم چای بخورم سر دردم بهتر شود. گفتم بهتر شده. نشده بود ولی. فکر کردم کاش موهایش را برایش کوتاه کنم. گردنش اذیت نشود. می خواستم روی تخت رادیو تراپی بخوابانمش زورم نمی رسید. از مردی کمک خواستم. خواباندیمش. تمام سعی خود را می کرد. پاهایش اما توان نداشت. از وقتی باد کرده بود توان نداشت. از جیب پیراهنش دعای پرس شده ی عهد را در آوردم. پیراهنش را بالا زدم. دکتر با ماژیک روی دلش، جای طحال را کشیده بود. از اتاق بیرون آمدم . پنج دقیقه بعد صدایم کردند. روی ویلچر نشاندمش. با آسانسور آوردمش بیرون. هوا سرد و گزنده بود. گفت که با آنها بروم خانه ی عمو و جلال بیاید دنبال م. گفتم نه. با پسر عمو، رفتند خانه ی عمو.

وقت خداحافظی نبوسیدمش. نه او را و نه مامان را.

...  .

تا حالا نمی دانستم که حسرت بعضی چیزها تا ابد بر دل آدم می ماند.

نفس عمیق می کشم. حالم بهتر نمی شود.

مدام می گویم " مرگ پایان کبوتر نیست". تکرار می کنم " پرواز را به خاطر بسپار" . به یاد می آورم ... .

نمی توان خودم را راضی کنم. نه من آنقدر ها هم مومن نیستم که بتوانم خودم را راضی کنم به رضای خدا.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/10/01ساعت   توسط ملیحه   | 

 

"هنوز غصه ی خود را به خنده پنهان کن

             بخند، گرچه تو با خنده هم غم انگیزی

درخت، فصل خزان هم درخت می ماند

             تو پیش فصل بهاری نه اینکه پاییزی"

(گمانم شعر از فاضل نظری ست)

نمی توانم خودم را راضی کنم. من آنقدر ها هم مومن نیستم که وقتی بگویم تسلیم امر خدا هستم، دلتنگی ها هم از دلم بروند.

چرا بابا آنقدر راحت تسلیم امر خدا بود. چطور با آنهمه ظلمی که  سالها  به او شده بود همیشه می گفت:

" خدارو شکر" .

من از بکار بردن فعل "بود" برای بابا می ترسم، بیزارم. از همه ی "بود" های لعنتی بدم می آید.

 

چطور بابا توانست ببخشد. دایی ش را، برادرانش را و مادرش را. گرچه هنوز فکر می کنم "عمو ممدم" را نبخشیده. چون عاشق درس خواندن بود و "عمو ممد" مانع درس خواندن بابا. وقتی "عمو"  پسرش را فرستاد اروپا برای درس خواندن و وقتی پسر داشت دندانپزشکی می خواند پدرم تاب نیاورد و دیگر ما خانه ی "عمو" نرفتیم. خیلی سال است. گر چه وقتی بابا بیمار شد "عمو" برای عیادت بابا آمد و گرچه بابا همیشه به ما می گفت"شما کاری به من نداشته باشید .اون عموی شماست"  ولی خودش نتوانست عمو را ببخشد.

وقتی "عمو" بالای سر بابا در منزل جدید بابا اشک می ریخت، دلم برایش سوخت. اما نتوانستم فراموش کنم که چقدر حق بابا را خورده و چقدر در زندگی به او که نوزادی بوده بعد از فوت پدر ظلم کرده.

 

راستی حالا برای شاد کردن کیست که می خواهم  فوق بخوانم. کاش امسال دفترچه ی فوق نخریده بودم.

برای دلخوش کردن کیست، که دیگر نیست... . دلم به درس نمی رود. جزوه ها را که باز می کنم اشک نمی گذارد یا می روم به خاطرات درس خواندن برای لیسانس و حرف های بابا.

 

خدایا ! دلم می خواست فقط یکبار وقتی همه مان بالای سرش بودیم چشمهایش را باز می کرد و ما را می دید بعد می بردیش، من که نمی خواستم پدرم بماند و درد بکشد. من که می دانستم بابا دلش به رفتن است نه ماندن. من فقط از تو خواستم بعد از همه ی آن سال ها بی پدری کشیدن ش و بی مهر مادری بزرگ شدنش، بعد از همه ی آن همه تنهایی کشیدنش ما را ببیند که بالای سرش ایستاده ایم و بدرقه اش می کنیم. همه ی ما فرزندانش و مادرم. همه ی دارو ندارش در دنیا. آیا چیز زیادی بود خدا ؟

 

گاهی فکر می کردم چطور بابا و مامان هفت بچه را تنها به امید خدا بزرگ می کردند. من از عهده ی یکی ش هم ... . گرچه  آنها سختی می کشیدند و همه ی زندگی شان خلاصه شده بود توی زندگی ما هفت ها ، ما ولی با هم خیلی خوش هستیم. با هم درد دل می کنیم و  می گوییم و می خندیم .

 بابا یادت هست که  وقتهایی که با تو مخالفت می کردیم، می خندیدی و می گفتی" بچه و مال فتنه است. خدا توی قرآن گفته" و ما سریع برایت می خواندیم" المال و البنون زینته الدنیا و الاخره".  بابا ! زینت های دنیا و آخرتت دلتنگ تو اند. هفته ی پیش  محمد که  برنامه ی نود را می دیده نتوانسته طاقت بیاورد برنامه را نیمه رها کرده و تمام شب را گریه کرده از دلتنگی. می گفت" بدون بابا دیدن نود را نمی توانم تحمل کنم".

 

می خواهم بنویسم و خالی شوم، نمی شوم و نمی شود.

 

آپارتمان جدید ما را ندیدی ولی همیشه از اینکه بعد از سالها پله بالا و پایین کردن ، حالا طبقه ی اولیم خیلی ذوق کرده بودی. یادت هست که گفتی بهتر که شدی حتمن می آیی تا کنار شومینه بنشینی و درختها را نگاه کنی؟ نیامدی بابا ! از درختها و شومینه ها ، از آپارتمانهای طبقه ی اول، از ...، از همه چیز بیزارم بابا.

 

 

 

با این حال،

درخت من!

پدرم! پرواز اهورایی ت در صلات ظهر جمعه، مبارکت باد.

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 1387/09/29ساعت   توسط ملیحه   | 

 

"در راه قم به هر چه گذشتم عبوس بود

   پیچید کوه و فحش به من داد و دور شد

...

- رفتی مرا به خاک سپردی و آمدی؟ ای بی وفا پسر! "

(قسمتی از منظومه ی مادر. سروده ی استاد شهریار)

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/09/17ساعت   توسط ملیحه   | 

 

شماها می دونید فرق "سی سی یو" با "آی سی یو" چیه؟ فاصله ی "رودهن" تا "بیمارستان رسول اکرم" تهران چی؟ می دونید سنگینی نگاه های یه مادر  وقتی بچه هاش دارن گریه می کنن رو راحتتر می شه تحمل کرد یا سنگینی جسم نیمه جان پدر در فاصله ی بین "سی سی یو" و " آی سی یو"؟

خداوندا ! معجزه ات را به ما نشان بده. همین حالا. همین امشب.همین... .خدا... . 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/09/07ساعت   توسط ملیحه   | 

 

انیمیشن فرار مرغی قدیمی است. ولی یک دیالوگ دارد که خیلی به دل من می نشیند.

 مرغ اول:" شانس فرار ما یک در میلیون ه"

مرغ دوم:" پس هنوز شانسی هست"

کیف می کنم از این همه امید به زندگی .

پ.ن: " به بهارم نرسیدی به خزانم بنگر" عزیز! برایم میل بزن.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/08/23ساعت   توسط ملیحه   | 

 

نمی دانم این روز ها چرا یادم نمی رود که با نرگس نشسته بودیم رو ی صندلی های پارک و خودمان را یله و آرام تاب می دادیم و من با تکه چوبی روی شنهای کف پارک خورشید را توی قفس کشیدم. می خواستم گریه کنم، از نرگس خجالت کشیدم.

نمی دانم چرا یادم نمی رود  سر درد ها و سرفه های آن دو ترم آخر درس م را.

نمی دانم چرا هی  تارا می آید جلوی چشمم که "بی خیال".

این روزها همه اش سفر می کنم در روزهای نمناک و بارانی  و پیاده روی زیر چنارها ی بلند دانشگاه.

چرا یادم نمی رود که هفت سال گذشته از آخرین ترمم. هفت سال. هفت سال تمام.

گمانم باید زمان خوبی باشد برای فراموش کردن خیلی آدم ها و درخت ها و آجرهای قرمز کوچک بهمنی. و می بینم که فراموش کرده ام.

همه برایم شده اند سایه . سایه ای از آدم ها، از درخت ها. سایه ای از همه ی اتفاق های خوب و بد.

فراموش کرده ام. فقط لحظه های کوچکی از آن همه سال می آیند. همانهایی که نمی روند و می خواهم بروند.

 

نمی دانم چرا یادم نمی رود زمستان سیاه و بلند 85 را .

یادم نمی رود گریه های هانی را و بهتش را وقت گریه کردن خودم.

یادم نمی رود  وقتی می چسباندمش به خودم و چهار طبقه را آرام آرام پایین می رفتم تا خواب نازش ترک برندارد. تا سر کوچه از ترس تاریکی دم صبح زمستان می دویدم و  ضربه های قلب م را که می خواست از سینه بیرون بزند، انگار و استرس  همیشگی نرسیدن به سرویس مدرسه.

یادم نمی رود آن شبی که برق رفت. من فقط کبریت داشتم باهمسایه هایی که ازشان می ترسیدم. که خودم را زندانی کردم در اتاق . که تا صبح از ترس و سرما لرزیدم. که تخت هانی را تا پشت در اتاق کشیدم.

یادم نمی رود که نمی توانستم زباله ها را حتا ببرم بیرون از خانه.  که تنهای تنها توی تهران بی در و پیکر ... .

 

اگر این بغض لعنتی امان بدهد می خواهم بگویم که ... .

 

دلم آغوش گرمی می خواهد برای فراموش کردن. انگار تمام مدتی که با چنگ و دندان زندگیم را نگه داشته بودم از تو ترک برداشته ام، حالا همین ترکها دارند  کار دستم می دهند. من قوی نیستم. حداقل حالا دیگر قوی نیستم.

 

حال م به هم می خورد از این بغضی که نمی گذارد حرفم را بگویم. از همه چیز این روز ها حال م به هم می خورد... .

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/08/14ساعت   توسط ملیحه   | 

 

              از پنجره ی خانه ی ما دنیا را ببین!

 حیف ! نمی دانم چرا ابر های خاکستری که همدیگر را تنگ در آغوش کشیده اند توی عکس نیستند؟

 حیف !

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/08/07ساعت   توسط ملیحه   | 

 

گمان کنم اسباب کشی و یک طرفه شدن تلفن خانه مان ( به علت پرداخت نشدن قبض تلفنی که هیچگاه به در خانه مان نیامد) بهانه های خوبی باشند برای ننوشتن وبلاگ.

حالا اگر چه یک اتاق کمتر داریم ولی پنجره های بزرگ و قدی داریم به سمت کوه و درخت.

 اگر چه مجبور شدیم تختخوابمان  را بگذاریم توی انباری ولی طبقه ی اول ایم با چند پله ی ناقابل.

 اگر چه صدای ماشین های همسایه ها که به پارکینگ می روند و می آیند را می شنویم ولی می توانیم پای شومینه بنشینیم و به آسمان زیبای اینجا ذل بزنیم و یادمان برود کجای تاریخ یم.

و یک خبر خوش، من دبیر یک کلاس شدم. کلاس دوم ریاضی. با 16 بچه ی شیطون و البته دوست داشتنی. اولین تجربه است برایم تدریس در یک کلاس 16 نفره. من بی جنبه همیشه معلم کلاس های سی چهل نفره بودم.

و یک خبر دیگر، دیروز دانشگاه بودم. شمشادهای دور زمین فوتبال را نابود کرده اند و یک بز شبیه بزهایی که در پارک جمشیدیه است را گذاشته اند روی چمن های دور زمین فوتبال. یعنی من دیگر نمی توانم آرزو کنم مثل برگ رها باشم و زیبا؟؟

 

پ.ن: مریم و محمد آقا خیلی تو اسباب کشی به ما کمک کردن. یعنی اومدن به ما سر بزنن و یه کم کمک کنن ولی نمی دونم چی شد که اون شب ما همه ی وسایل رو آوردیم خونه ی نو. یه جورایی سوئ استفاده از رفاقتضمنن یادم رفت که اضافه کنم که خونه ی جدید مون تو همون آپارتمان قبلی ه و فقط دو طبقه اومدیم پایین.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/07/30ساعت   توسط ملیحه   | 

 

من خیلی بدم.خیلی در گیر کارم شده ام.

یکی دو ماه پیش، زهرا، از همکلاسی های سال اول دبیرستانم زنگ زد به من. گفت که اسم پدرم یادش بوده، از 118 شماره ی خانه ی پدرم را گرفته و از آنها شماره ی من را. گفت که دو تا دختر دارد. خانه دار است.تهران زندگی می کنند و درس ش را نیمه رها کرده به خاطر بارداری اش.

هفته ی پیش الهه زنگ زد. از همکلاسی های دبیرستان. کمی هم با هم سه تار کار کردیم، وقتی دانشجو بودیم. گفت که "سپهر" دارد. اصفهان می نشینند و حالا هم به من سر می زند من نمی شود که برایش میل بزنم.

سارا همیشه زنگ می زند.من اصلن تلفن اش را ندارم. همیشه قصد می کنم اینبار که زنگ زد از روی آی دی کالر شماره اش را یادداشت کنم ، نمی شود. دیروز وقتی زنگ زد از خجالت می خواستم بمیرم. کلی معذرت خواهی کردم که نشده من از او احوالی بپرسم.

امسال یکی از دانش آموزان خواهرم دختر یکی از همدوره ای های دبیرستان م  است.حورا. امروز حورا، که همان دوست من باشد نامه ای نوشته برای خواهرم و شماره خانه شان و موبایلش را داده و تقاضا کرده که خواهرم هم شماره ی من را به او بدهد و دست دخترش فرستاده مدرسه. می دانم حالا حالا ها وقت نمی کنم به او زنگ بزنم.

یکشنبه، روز چهاردهم مهر، دبیر شیمی مان زنگ زده و عذر خواهی می کند که نمی تواند بیاید برای تدریس. دبیر ریاضی روز های کارش را تغییر داده چون مدسه ی دیگر طبق قرارشان عمل نکرده اند. کلاس دوم به خاطر تعداد زیاد بچه ها دو تاشد.کلی دبیر کم داریم حالا. دو تا از دبیر ها را اداره گرفت و  فرستاد جای دیگر به خاطر امتیازشان .

همه ی برنامه ی من را خراب کردند.

 از اداره ساعت 9 صبح زنگ می زنند که ساعت 10 جلسه ی مدیران است بیایید. آن وقت است که از همه چیز خنده ام می گیرد.

گر چه از روز اول مهر حتا یک کلاس بیکار هم نداشته ام، مجبور شدم فردا بچه های دوم انسانی را تعطیل کنم. هیچ دبیری نداشتند. یکی جلسه است. یکی قرار پایان نامه دارد. یکی می رود برای گزینش و یک ساعت هم که خودمان شورای دبیران داریم.

ساعت سه زنگ مدرسه می خورد و من ساعت چهار می رسم خانه. راهم دور نیست.کار دارم در مدرسه می مانم. هانی تا دو و نیم مهد است و بعد می آورمش مدرسه. خیلی خسته می شود و بی تابی می کند. از وقتی مدرسه ها باز شده کلاس زبان نمی برمش. ترمش نیمه کاره مانده و من عذاب وجدان گرفتم.

 

دلتنگ پاییزم که بنشینم جلوی پنجره، باران تند بیاید، صدایش مرا ببرد  به خیلی دورها و من با لیوان چای صورتم را گرم کنم. دلتنگ ناودان انجمن دانشگاهم، همان که تویش تکه ی کهنه و پلاستیک را تپانده بودید تا صدایش در نیاید. دلتنگ آجرهای قدیمی دیوار انجمن م و پرچین کو تاه دور زمین فوتبال که همیشه توش قایم می شدم و دراز می کشیدم و برگ های چنارهای سر به فلک کشیده را می دیدم و آرزو می کردم کاش برگ بودم، زیبا و رها.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/07/16ساعت   توسط ملیحه   | 

  مامان! خیلی دوستت دارم.خیلی. دوست دارم یه کاری کنم که تمام شبها و روزات پره آرامش بشه، یه آسودگی مطلق. دوست دارم ببرمت سفر، یه جایی که  هیچ کی و هیچ چیز  نتونه آرامشت رو به هم بریزه.

مامان! خیلی دوستت دارم.

 

پ.ن: نه روز تولد مامان ه، نه روز مادر ه، نه تولد خودم ه ( که روز تولدم همه ش به فکر مامانم هستم که مرا آورده اینجا)، و نه هیچ چیز دیگر.

ماه تی تی عزیزم من از همه چیز و همه کس تنها آرامش را می خواهم برای مادرم.

+ نوشته شده در  جمعه 1387/07/05ساعت   توسط ملیحه   | 

 

علی آقا نزدیکی های میدان هروی سوپری داشت. سر کوچه ی خوابگاهمان. همه ی ما از سوپر کوچک او خرید می کردیم. سی، چهل ساله و مهربان بود.  گاهی که یادمان می رفت برای خرید چه چیزی به مغازه اش رفته ایم، می ایستاد و متفکر  ما را نگاه می کرد و هر چند ثانیه اسم جنسی را می گفت. "چای"."کبریت"."شیر"."مسواک"."تنقلات"."شامپو". "صابون". ... . و آنقدر می گفت تا یادمان می آمد چه می خواهیم. آن وقت بود که  فهمیدم هرگز  نمی توانم مثل مادرم  باشم.

همه ی اینها راگفتم تا بگویم یک هفته ای هست که نمک مان تمام شده. از خانه که بیرون می روم، فراموش می کنم بخرم، تا می آیم خانه، یادم می آید که نمک نداریم. نمک تمام نمکدان ها هم تمام شده است. و امشب بالاخره نمک خریدم. چند بار در این یک هفته رفته ام سوپری محل و تمام قفسه های آن را برانداز کرده ام هر بار هم آب میوای، کاکائویی، کنسروی، چیزی خریده ام، نمک اما نه. یادم نمی آمد برای چه دارم توی مغازه اش چرخ می زنم و چیز می خرم.

راستش دلم نه تنها برای علی آقا که برای تک تک آنچه در مغازه اش می فروخت تنگ است. برای آن لحظه هایی که  از خوابگاه شال و کلاه می کردیم و می رفتیم در مغازه اش و خرید می کردیم. شب ها توی اتاق با بر و بچه هایی که الان خیلی وقت است بعضی هایشان را ندیده ام خرت و پرت هایی که خریده بودیم جا به جا می کردیم و می خوردیم.

چه خوش بودیم. الکی خوش.

 

پ.ن: هر چه رفت از عمر نام آن به نیکی می برند             چهره ی امروز در آیینه ی فردا خوش است

 

+ نوشته شده در  شنبه 1387/06/30ساعت   توسط ملیحه   | 

 

گندم و جو که پخت، عدس را می ریزم روش. عصاره ی گوشت و مرغی که درست کردم از تو فریزر در می آورم از هر کدام کمی اضافه می کنم.سبزی و ریز شده ی ساقه ی کرفس را هم می ریزم روش. بویش همه ی خانه را برداشته است.کمی زعفران و کمی هم نمک. آخر کار می گردم و رشته ی آش پیدا می کنم، می ریزم توی قابلمه. سر سفره ی افطار که می آورم باورم نمی شود که آنقدر خوشمزه شده باشد.

هیچ وقت غذا را نمی چشم. از بوش(اگر بینی م کیپ نباشد، که معمولن هست) و از رنگش و نمی دانم از چی که  می فهمم نمکش اندازه است؟ خوشمزه است؟ همه چی کافی است؟ و یا نه.

هر وقت با جلال آشتی ام، هر وقت که حال و حوصله دارم و خسته نیستم، هر وقت که وسایل آشپزی م جور است، از آشپزی لذت می برم و غذا های م خوشمزه می شوند.

و اگر  اینها نباشد، غذا همه چیز دارد اما خوشمزه نیست. چون با عشق و علاقه پخته نشده.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/06/17ساعت   توسط ملیحه   | 

 

"یواش یواش حرف دل م کتاب شد       حیف که همه ش سئوال بی جواب شد"

+ نوشته شده در  شنبه 1387/06/09ساعت   توسط ملیحه   | 

 

خداوندا!

 برای همسایه كه نان مرا ربود، نان !! برای عزیزانی كه قلب مرا شكستند، مهربانی !! برای كسانی كه روح مرا آزردند، بخشش !! و برای خویشتن خویش ، آگاهی و عشق می طلبم.

(نمی دانم این نوشته ی کیست و من کجا خواندمش. فقط دوستش دارم،خیلی)

+ نوشته شده در  جمعه 1387/06/08ساعت   توسط ملیحه   | 

 

شاید گاهی غیر قابل تحمل باشه.

 شاید گاهی- که معمولن بیشتر از "گاهی" یه و "همیشه" می شه- مخالف میل من ه.

  شاید با یه تغییر کوچولو بشه درستش کرد.

شاید ادامه دادنش به بهبودش کمک کنه.

ولی من خیلی خسته م. کاش زندگی همین روزها تمام می شد. زندگی لعنتی.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/06/07ساعت   توسط ملیحه   | 

 

دلم می خواهد یک کوله بردارم، توش آب و خرما و شیر با لوازم خواب . بروم یک شب در دامنه ی خنک دماوند بخوابم، فردایش برم سمت قله.از یک راه آسان.تنهای تنها. توی راه  فقط نگاه کنم.فکر نکنم به هیچ چیز. چای درست کنم برای خودم.داغ داغ بخورم.لبم بسوزد. هر جا هم که خسته شدم، بخوابم. شب توی آسمان کلی ستاره می بینم حتمن.شهاب های روشن، که من عاشق تند گذشتنشانم(!).

اصلن پشیمان شدم.

غروب می روم کوه.کمی بالا می روم و می خوابم طاقباز ستاره می بینم. آنقدر ستاره می بینم و فکر نمی کنم که خستگی این تابستان لعنتی از تنم برود.

امسال که بیاید و برود دیگر تا آخر عمرم مدیر هیج جایی نخواهم شد.فقط فیزیک درس می دهم.از همین الان دلم تنگ تدریس فیزیک است.چه بد که از تیر رفته ام مدرسه و درگیر کارهای اداری شدم. چه بد.

شاید به تجربه ش بیارزد، شاید برای هانی بهتر باشد، شاید برای خودم هم خوب باشد، ولی من اصلن حوصله ی مدیر بودن ندارم. نمی دانم چه شد که اینی شد که هست ولی می دانم سال بعد حتمن فیزیک درس می دهم.

از حالا حسودیم می شود به مریم و فهیمه که می نشینند توی دفتر مدرسه و غیبت مرا می کنند، بدجنس ها!

سال بعد – اگر خدا بخواهد -  سه تایی غیبت مدیر جدیدمان را می کنیم، آخ که چه کیفی بدهد.

 

پ.ن: مدیریت سخت نیست.من دل تنگ کلاس و دانش آموز می شوم. همه زیبایی مدرسه به بچه هاست.من که با بچه ها سرو کار نداشته باشم، مدرسه برایم مدرسه نیست.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/06/03ساعت   توسط ملیحه   | 

 

هانی عزیزم! تولدت مبارک.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/05/21ساعت   توسط ملیحه   | 

 

 

آقا ! یه عنکبوت من و نیش بزنه. خواهش می کنم.

من با دیدن " مرد عنکبوتی " به این نتیجه رسیدم که هانی از من با حال تره. من به اشتباه خودم پی برده و از حالا من هم طرفدار مرد عنکبوتی شدم.

 

                      هانی عنکبوتی با آبنبات چوبی ش!!

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/04/23ساعت   توسط ملیحه   | 

 

این جا رو بخونید و لذت ببرید.نگید نگفتم ها!

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/04/17ساعت   توسط ملیحه   | 

 

"یک دست جام باده و یک دست زلف یار            رقصی چنین میانه ی میدان م آرزوست"

سی سالگی حس خوبی ست.خیلی بیشتر از این چند سال اخیر امروز را دوست داشتم.اگر چه چیزی عوض نشده، جز خودم.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/04/04ساعت   توسط ملیحه   | 

 

خداوندا ! دمتان  گرم.خیلی بی انصاف هستین.این حق من نیست.

+ نوشته شده در  شنبه 1387/04/01ساعت   توسط ملیحه   | 

 

من بنده ی آن دمم که ساقی گوید            یک جام دگر بگیر و من نتوانم

 پ.ن: مانا جان ! تقریبن مطمئن هستم که کیستی.  اگر تو اینطور می خواهی که نشانی ندهی،  باشه هر جور تو بخواهی. من همچنان از حضورت و نوشته هات دلشادم.

+ نوشته شده در  جمعه 1387/03/10ساعت   توسط ملیحه   | 

 

مانا ی عزیز! برام نشانی ت را بگذار، لطفن.

منتظرم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/03/08ساعت   توسط ملیحه   | 

 

"پری سا"ی عزیز! چه خوب که هانی نگذارد من از مهر بروم مدرسه.

صبح ها زود بیدار می شوم.آخرمن صبح های زود را خیلی دوست دارم و البته شبهای دیر را هم، وقتی همه خوابند.نهار را می گذارم روی اجاق، صبحانه را آماده می کنم.جلال بیدار می شود.مثل همیشه سر مسواک زدن بحث می کنیم، مسواک نمی زند، صبحانه می خوریم و  می رود سر کار.من برای خودم چای می ریزم، می نشینم پشت میز نهار خوری، چای می خورم و آسمان را نگاه می کنم و کتاب می خوانم.هانی که بیدار می شود، بغل ش می کنم.می بوسمش و می برمش دستشویی. دوباره صبحانه می خورم.و هانی برای من خواب دیشب ش را تعریف می کند.با هم بازی می کنیم.فوتبال با دست! ( اسمی که هانی روی والیبال گذاشته) می رویم بیرون سبزی می خریم، برای نهار.من به غذا سر می زنم.سر صبر.بی دلهره و دلشوره ی دیر شدن.تلویزیون می بینیم.هانی بازی می کند و من کتاب می خوانم.پارک می رویم و به صدای خش خش برگ های خشک زیر پا مان گوش می دهیم.من تاب سواری میکنم.هانی سرسره بازی.ظهر دور هم نهار می خوریم.عصر می روم کلاس ورزش. با حوصله.دیگر دل نگران کارهای عقب افتاده ی خانه نیستم. آرایش می کنم.شام می پزم.شب که جلال می آید، خسته نیستم.برایش حرف می زنم.زود عصبانی نمی شوم. میوه می خوریم. شام می خوریم.تلویزیون می بینیم.

کاش مجبور نبودم سر کار بروم.

( این را هم بگویم که الان آخر سال است ومن خسته، من اگر سر کار نروم دیوانه می شوم. این رویای بعد از بازنشستگی من ه)

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/03/07ساعت   توسط ملیحه   | 

 

من همین جا هستم.کمی دور کمی نزدیک.می دانم که عاصفه چه بلایی سر اون ماده ی شیمیایی اش آورده .انسیه کمی دلخوره.مریم یک عکس و شعر گذاشته توی وبلاگش. محمد عابدین می خواهد خود کشی ... !!! و حسن مثل من از حالا دلش برای دانش آموزان ش تنگ شده.

مثلن می دانم که علیرضا دوباره ما را میهمان شعر های نابش کرده و ... .فقط نمی دانم چرا نمی شود... .دلتنگ مامان هستم و بابا.دلتنگ.حسابی.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/02/30ساعت   توسط ملیحه   | 

 

گر چه همیشه هم بوده، ولی این آخری خیلی مرا به هم ریخت.اینکه همکارانم برای تثبیت موقعیت شغلی خودشان آدم فروشی کنند یا برای گرفتن کلاس های پایه های بالاتر، حتا خود فروشی.زندگی غریبی ست، خیلی غریب.

+ نوشته شده در  جمعه 1387/02/06ساعت   توسط ملیحه   | 

 

به گمانم وقت نوشتن تمام شده.اینجا یک مدتی تعطیل است.نمی دانم .شاید کوتاه، شاید هم بلند.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/01/13ساعت   توسط ملیحه   | 

 

سر خوشم! این ناگهان مستی ز بوی جام کیست؟

شعله می گیرد زبانم ، بر زبانم نام کیست؟

 

خداوندا! ممنون که آدم را آنقدر مقاوم آفریدی تا دلتنگی هایش را فراموش کند و نو شود.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/12/22ساعت   توسط ملیحه   | 

 

"مرا ببوس، مرا ببوس

برای آخرین بار، تو را خدا نگه دار، که می روم به سوی سر نوشت

بهار ما گذشته، گذشته ها گذشته، من م که می روم به سوی سر نوشت"

... .

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/12/22ساعت   توسط ملیحه   | 

 

خداوندا! می شود تا هنوز بهار نیامده ست، کاری کنید.

قلب هایمان هنوز بوی زمستان می دهد.بوی تیرگی صبح اول وقت را، بوی سردی شبهای دراز را.

خداوندا! فرصت چندانی نمانده، ... .

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/12/19ساعت   توسط ملیحه   | 

 

خیلی عجیب است برایم.

معلم، گچ، تخته، آرمان های بزرگ انسانی،دغدغه های والای یک مرد، دانش آموزان دوست داشتنی از هر کجای ایران و ... اعدام.

خیلی عجیب است برایم.اعدام یک معلم.فرزاد کمانگر.

+ نوشته شده در  شنبه 1386/12/18ساعت   توسط ملیحه   | 

 

این روز ها خیلی دلتنگم .

دلتنگ خیلی چیزهایم.

امشب می رویم خانه ی استاد صالح.

حلیم هم می زنیم، حرف می زنیم، من به حرف های استاد گوش می دهم.

همه ی زن ها می خوابند، من اما با یکی دوتای دیگر تا صبح بیدار می مانم.

مردها حلیم هم می زنند، تا صبح.

برای مردها چای می ریزیم، (من عاشق سماور بزرگ نازی خانوم هستم.)و زیر لبی و توی دلهامان دعا می کنیم.

گاهی هم همه صلوات می فرستند.

درست است که به پای آبگوشت نذری مامان توی تاسوعا نمی رسد، ولی من دو سال است که نرفته ام حلیم استاد.

دو سال پیش هانی خیلی کوچک بود.پارسال جلال شیراز بود من حوصله ی زندگی کردن نداشتم،حتا.

امسال دل م پر می کشد برای آن حال و هوا.

  برای حرف های استاد، برای آن جمع، برای شمع روشن کردن روی در های دیگ های حلیم، برای نمک ریختن توی دیگ ها، برای گاهی کوبیدن حلیم ها، برای ... .
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/12/16ساعت   توسط ملیحه   | 

 

"خداوندا! می شود بگویید آن سنگهای ِ ترازوی ِ عدالتتان را به کدامین پیرمرد ِ آسیابانی ؛ داده اید قرض ....!!!!؟"

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/12/13ساعت   توسط ملیحه   | 

 

ساعت ها و ساعت ها قل بخورم توی رختخواب، آنقدر که وقتی بیدار می شوم ندانم صبح است یا عصر.

روز ها و روزها بگذرد، بی هیچ حتا آرزویی.

دلم یک بی مکانی محض می خواهد، یک بی زمانی.

دلم می خواهد که بی خیال باشد.رها.آزاد.ول. نمی دانم اسمش چیست، همان را می خواهد.

همین که یک دستی تایپ می کنم را می خواهد.یک دستی... .

یک دستی؟ یک دستی! یک دستی... .

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/12/12ساعت   توسط ملیحه   |