هفته ی اول مرداد بود که بستری شدم. وسایلم رو گذاشته بودم توی کیف.آماده بود.خونه مون رو قرار بود عوض کنیم.نصفه و نیمه وسایل رو گذاشته بودم توی کارتون. کیف بیمارستانم رو هم آماده کرده بودم.باید هر هفته می رفتم برای معاینه.دکتر آزمایش داد و گفت که جوابش رو دو ساعته براش ببرم.وقتی دید جواب رو گفت برو بستری شو.
من کپ کرده بودم.از روز اول گفته بودم می خواهم طبیعی زایمان کنم.می خواستم تمام زایمان را بی کم و کاست تجربه کنم . از سزارین بدم می آمد و گر چه همه من را می ترساندند اما من دوست داشتم مانند تمام زنان، از آغاز بشریت تا حالا، زایمان کنم . حالا سه هفته زودتر باید سزارین می شدم.از ترس داشتم می مردم.دکتر دیوانه دید که من تنهام و بدون همراه آمده ام مطب گفت" همین حالا یه آژانس بگیر برو بیمارستان بستری شو"
من اما ... آمدم خانه، دوش گرفتم، به جلال زنگ زدم، به خاله م هم، موهام رو شانه کردم و ابروهام رو مرتب کردم.حال م بهتر بود.آرامش از دست رفته ام را دوباره به دست آورده بودم.رفتیم بیمارستان و مستقیم اتاق زایمان. تا بستری شدم جلال رفت خونه. چند ساعتی تو اتاق زایمان بودم.خانم دکتری آمد و گفت آزمایش را باید تکرار کند.من رو شب ساعت ده و یازده فرستادند بخش.
مثل احمق ها دلم شور خانه را می زد.شام چی می پزه؟چی کار می کنه؟ گوشت چرخ کرده ام تموم شده و جلال بلد نیست چیز دیگه ای بپزه و همه ش فکر های... . عطیه(دختر عموم، که خونه شون نزدیک بیمارستان بود) برام یه سری وسایل آورد.داشتم از گرسنگی می مردم. پول نداشتم چیزی بخرم. عطیه برام غذا آورده بود.از اون غذاهای خوشمزه ی زن عمو. من اما یه کم خوردم از بس گرسنه بودم بی اشتها شده بودم. یک هفته بستری بودم و بعد که حالم بهتر شد، رفتم خونه.
دوهفته بعد که آخرین تاریخی بود که دکتر داده بود، بدون اینکه درد داشته باشم رفتم بیمارستان. هر چه به جلال التماس کردم از زایمان فیلم بگیرم گفت"نه" و من را از دیدن تنها تجربه ی شخصی زندگی م که قرار بود فقط یک بار اتفاق بیفتد، محروم کرد.توی اتاق درد دو نفر بودیم.قرار هم بود دو تایی طبیعی زایمان کنیم.جمعه بود.بعد از ظهر حدود ساعت 5 و 6 بود.هنوز هوا روشن بود و گرم.یک سری به توالت و دوشی که توی اتاق بود زدم.تمیز بود.بعید بود برایم .به نظرم همیشه این جور جاها تمیز نیستن.همه وسایل اعم از دوش و توالت(البته از نوع فرنگیش) سرامیکهای کف و ... همه برق می زدن.فکر کردم یه لحظه ، این رنگ سرامیک برای خونه هم قشنگه.کرم و نارنجی چرک.دلم می خواست دوش بگیرم.از اون لباس مضحکی که تنم بود بدم می آمد. ولی می خواستم خانم خوبی باشم.نه درخواستی داشته باشم نه اعتراضی بکنم. به نظر شما مگه تو ایران تعریف دیگه ای برای "خانم خوب" داریم؟ به هر حال حوصله ی چونه زدن برای اون چیزی که حالم رو بهتر می کرد، نداشتم. من همیشه فکر می کردم شغل خودم خیلی سخته. اینکه در روز 6 ساعت مدام سر پا بایستم و سعی کنم فرمولهای فیزیک رو بکنم تو مخ سی، چهل بچه ای که حواس هر کدوم یه جای این دنیای بزرگ پرت و پلاست.گاهی سر کلاس می نشینم روی صندلی و به تک تک صورت بی روح بچه ها ذل می زنم و آرزو می کنم بتونم که بفهمم تو مخ بچه ها چی می گذره الان. ولی بعد از چند دقیقه ای که تو اتاق زایمان بودم فهمیدم کار پرستار ها خیلی سخت تره و خدا رو شکر کردم که پرستار نیستم. خانم تخت بغلی دو سه سالی از من کوچیکتر بود.می ترسید و هر چند دقیقه یکبار جیغ می کشید.می گفت می ترسه و مدام حرف می زد.از اینکه فکر می کرد اولین زن و تنها زن در تمام دنیاست که بچه می زاید، برایم جالب بود. می گفتم بهش" نترس! اتفاق خاصی نمی افته یه کم درد می کشی و بعد بچه به دنیا میاد" می گفت" به این سادگی نیست.تو درد نداری؟ نمی ترسی؟اگه بمیرم ؟ خیلی درد دارم" بهش گفتم" خب نمی شه که بدون هیچ بهایی مامان بشی؟ نمی شه که بدون هیچ دردی زایشی رخ بده.نمی شه که..." یهو از اون جیغ ها زد و چند تا پرستار اومدن تو اتاق.یکی از پرستار ها طوری باهاش برخورد کرد که خدا رو شکر کردم جای اون خانمه نیستم.گر چه به نظر من هم جیغ کشیدن خیلی مسخره بود. من هنوز درد نداشتم. یعنی داشتم ولی درد غیر قابل تحملی نداشتم. از اتاقم می تونستم برج میلاد رو ببینم و آرزو کردم تا وقتی که لامپهای برج رو روشن کردن، من تو اتاق باشم.تخت من کنار پنجره بود.درد کم کم داشت شروع می شد.من ... "و من مسافرم ای باد های همواره، مرا به وسعت تشکیل ابرها ببرید" جالب اینه که تنها چیزی که از سهراب بلد بودم تو ذهنم بود."مهلتی بایست تا خون شیر شد، تا نزاید بخت تو فرزندنو، خون نگردد شیر شیرین خوش شنو" و گاهی صلوات می فرستادم. گاهی هم با هانی که اون موقع مطمئن بودم اسمش " هانی" یه حرف می زدم. بهش می گفتم نترسه و یه کم به سرش فشار میاد و بعد خودم بغلش می کنم. بهش اطمینان می دادم تا هر وقت که زنده باشم نمی ذارم بهش سخت بگذره و ... .
پرستار آمد و ضربان قلب هانی رو چک کرد. بعد با نیشتری کیسه آب را پاره کرد. از اینکه تختم خیس شده بود ناراحت بودم.نمی دانم چرا یهو گریه ام گرفت.دلم می خواست مامانم پیشم بود یا حتا جلال. پرستار پرسید چرا گریه میکنم .خیس بودن تخت را بهانه کردم و خواستم که بروم دوش بگیرم.گفت برو ولی فقط پاهایت را بشور.دلت را نشور. تا پاهایم را شستم و خشک کردم تشک تخت را عوض کرده بودند.در دلم کلی دعایشان کردم. روی تخت دراز کشیدم و "من پشیمان نیستم، من به این تسلیم می اندیشم، این تسلیم درد آلود". گرچه هوا هنوز روشن بود، لامپ های برج میلاد را روشن کرده بودند.هوا ابری بود.قرار بود بارش برساووشی هم امشب باشد.دلم گرفت که نمی شود توی آن همه ابر شهاب ها را دید.نه که من هم با دوربین روی پشت بام بودم! نم نم باران می بارید و نمی بارید.
در دلم دعا می کردم و سعی میکردم به یاد بیاورم از زمان حضرت آدم تا حالا همیشه زن ها زاییده اند و نمرده اند. چیزی درونم می پیچید و می گسترد خودش را .انگار می رمبیدم به درون.مثل ستاره ای که قرار است به کوتوله ای سفید یا حتا قهوه ای تبدیل شود.بعد انگار نه که چیزی بوده. تمام شده بود. دوباره می پیچید مرا و با خودش می برد.چنگ انداخته بودم به تخت. گاهی اشکی سر می خورد.نمی فهمیدم، به لبم که می رسید از طعمش می دانستم دارم گریه می کنم.حتا سعی نمی کردم جیغ نکشم ولی نمی دانم چرا به جای جیغ تمام زنانی که در گوشم بود فقط شوری حس می کردم کنار لبم و شعر های پراکنده ی گنگی بود از فروغ و از تسلیم درد آلودش، از نوشته های گم خودم .از باید های درد زایش. سعی می کردم به درد فکر نکنم.همه چیز طبیعی بود.درد داشتم که می باید می بود، اضطراب داشتم که آن هم می باید باشد. پس همه چیز طبیعیست. فقط نمی دانم چرا همه اش اشک می آمد پشت پلکم، به زور می فرستادمش تو، دوباره می آمد. از درد نبود، این را مطمئن بودم.
دستانم درد گرفت بود از فشارش بر تخت. بازو هایم بی حس بود اما.درد در انگشتانم بود. دوست داشتم به جای طاقباز، روی دلم بخوابم.انگار آن طور درد کمتر می شد. نمی شد ولی.
ثانیه های با درد، سالی می گذشت. و ثانیه هایی که درد نبود و دستانم تخت را رها می کرد، آنی.
تخت را فشار می دادم و به هانی می گفتم"زودتر بیا.ببین برایت لامپهای برج میلاد را روشن کرده اند.تو رو خدا زودتر بیا. د بیا بچه! " .صورتم را می چسباندم به بالش، حالا دیگر خیس بود، از اشکهای من. در دل خدا را شکر می کردم که پسرم هرگز این تجربه ی درد ناک را نخواهد داشت. پرستار آمد و گفت"دو تا دختر و یه پسر اومدن.این بچه های تنبل شما نمی خوان بیان؟ " و تا می آمد برای معاینه آرزو کردم مرا ببرد با خودش.ببرد که درد نکشم. گفت"آفرین تا یکی دو ساعت دیگه بچه به دنیا می آد ها!"
کم کم انگار هانی می آمد بالا. گفتم حتمن مدلش است من که تا حالا زایمانی نداشتم. انگار مثل سنگ قلمبه شده بود توی دلم.پاهام شروع کرده بود به لرزیدن و همچنان اشک هی می آمد و من هی می راندمش. پرستار سر ده دقیقه ای که قول داده بود برگشت، از صدای جیغ های مکرر تخت بغلی عصبی شده بودم.کمی به او دلداری داد و به من گفت" خانم بی صدا حالش چطوره؟" گفتم:" هانی قلمبه شده این بالاهه، طبیعی ه؟"
ضربان قلب هانی رو با شتاب خاصی چک کرد و داد زد" خانم نادری! افت ضربان قلب" و ناگهان چهار تا پرستار ریختند سرم. حالا دیگر واقعن ترسیده بودم.پاهام می لرزید و لبم را می گزیدم تا اشک هام پایین نیایند.
ساعت هشت و پنجاه دقیقه شب بود.
آنقدر سریع اتفاق افتاد که نفهمیدم چی شد.تو اتاق عمل به دکتر می گفتم:" این پرده را بردار. من نمی ترسم.می خواهم لحظه ی به دنیا آمدنش را ببینم" با خوشرویی گفت"چشم" و پرده را بر نداشت.من دوست داشتم ببینم لحظه ی آمدنش را.می دانستم تنها تجربه ی ناب تمام زندگی م است. نمی خواستم از دست بدهم ش. سرم را که از روی تخت بلند می کردم سایه ها را شاید ببینم، خانم دکتری که از کمر بیهوشم کرده بود، شانه هام را می خواباند و می گفت " بعدن سر درد می گیری ها! صاف بخواب"
ساعت نه و بیست دقیقه بود که "هانی" به دنیا آمد.
تمام تلاشم برای اینکه طبیعی به دنیا بیاد هدر رفته بود.کلی درد کشیدم و دست آخر سزارین شدم.
ولی خوبی ش به این بود که همون لحظه دیدمش.سعی کردم قیافه ش به یادم بمونه تا عوض نشه تو بیمارستان!
بعد فقط تشنگی به یادم مانده و آبی که قطره قطره بهم می دادند.دوست داشتم بخوابم.درد نداشتم و هانی به دنیا آمده بود.باران تندی تهران را می شست و من تشنه بودم.
وقتی مامانم من رو بوسید و بهم تبریک گفت یک ساعتی از زایمانم می گذشت.
آن وقت احساس کردم مادرم چقدر ، چقدر فداکار است.چقدر ایثار کرده برای ما بچه هایش.احساس کردم خیلی بیشتر دوستش دارم و شرمنده بودم به خاطر تمام لحظه هایی که اذیتش کرده بودم.
جلال ولی... .
فکر می کنم همیشه که لحظه ی زایمان م جزء لحظه هایی از زندگی م بود که خود خودم بودم.هیچ تناقضی در من نبود.هیچ چیزی مانع خود بودن م نبود. می خواستم خودم باشم و ملاحظه ی هیچ کس و هیچ چیز رو نمی کردم.
من یه اخلاق بد دارم که پشت همه ی رفتارهام یک خانمی وجود دارد که همه ش امر و نهی می کند به من."نباش.نگو.نرو.نخور و ... ." تمام کارهای او با"نه" شروع می شه. اون لحظه اما نبود. مرده بود.اگر چه باز هم بعد از گذشتن چند ساعت دو باره آمد. ولی اون لحظه ها به دل خودم خیلی نشست.
گاهی فکر می کنم بودن هانی شاید نمی گذارد که دیگر به خودم برسم و حتا این "نباش .نرو .نگو و... " ها بیشتر شده، انگار هر چه مسئولیت م به آدمهای دور و برم بیشتر می شود اون آدم درونم پر رنگ تر می شود ولی اینها بهانه است.من خودم را گم کرده ام شاید. نیست شده ام.
خودم را می آزارم تا اطرافیانم بی مسئولیت تر باشندو من له بشوم زیر اینهمه مسئولیت. و صد البته که گاهی لبریز می شوم ، دیوانه می شوم. افسار گسیخته و وحشی می شوم.
ولی به خدا ملیحه ی وحشی، بیشتر خسته ست تا هر چیز دیگر.
دلم خودم را می خواهد. تنگ است برای خودم وقتی دبیرستانی بودم.که شبها تا صبح بیدار می ماندم و کتاب می خواندم.روی پشت بام خانه مان رصد می کردم با دوربین دو چشمی کوچکی که بابا برایم خریده بود و نقشه ی آسمان زهوار در رفته ای که به هزار زحمت خریده بودمش. که را ه می رفتم در خانه و بلند بلند شعر می خواندم از مولانا و شاملو و فریدون مشیری و ... . که یواشکی توی زیر زمین کتابهای شریعتی می خواندم. که دنیام پر بود از ستاره و شعر و کتاب و صد البته بی مسئولیتی. دلم می خواهد ... .
نه اینکه مدام به فکر قسط های عقب افتاده باشم و قرض های ریز و درشت. خانه ای که قرار است سر سال عوض کنیم. مهد کودک هانی، که هنوز نمی خواهد با آن کنار بیاید، غذا نخوردنش، گریه های الکی ش، بهانه گیری هاش . کارم، که خیلی شغل بدی ست و دیگر حوصله اش را ندارم.جلال که از هانی بدتر است، عصبی و بهانه گیر و ... . کار قرار دادی جلال که نمی دانم که می خواهد رسمی شود یا نه. و آرزو های ریز و درشت و بلاتکلیفم.
دلم می خواهد یک زن احمق باشم در دورترین جای زمین، با شوهری که دلش یک زن احمق می خواهد.
زنی که هیچ چیز نفهمد .فقط خواب و خوراک و پوشاک برایش مهم باشد.
نفهمم چه خبر است دور و برم. هیچ چیز هیچ چیز نفهمم.
... .
روزهای بدی بود، نه بخاطر اتفاقی که قرار بود بیفتد و افتاد، به خاطر اتفاقاتی که قرار نبود بیفتند و افتادند.
بد، به خاطر اینکه نظم زندگی را به هم ریخته است. به خاطر اینکه چیزی را فهمیده ام.
چیزی را مزه مزه کرده ام. خودم را بعد از چند سال دیدم، ایستاده بود روبرویم و نه درونم.
من یادم افتاد که خودم هم آدمم.خودم هم وجود دارم.اون لحظه ای که بعد از چند سال خودم رو دو باره تجربه کردم، طعم شیرین چیزی رو حس کردم که انگار بعد از سالهای دور پیدا شده.
ولی چه سود؟
از اینکه یه بچه ی فسقلی می تونه کاری کنه که تموم زندگی من یکباره یه چرخش درست و حسابی داشته باشه خودم هم متحیرم.
هانی با آمدنش تمام تصورات من را از همسرم و خودم دگرگون کرد.
حالا من مانده بودم و دنیای گمشده ای که چشمکی به من زد و رفت.
حالا هنوز هم... .
... .
مرداد برای من ماه تولد دوباره است. حتا مهمتر از تیر.
ملیحه! سه سالگی ات مبارک.