تبليغاتX
ماماتی

ماماتی

کودکانمان بهانه های زیستن مایند

 

این روزها هانی خیلی اذیت می کند.  تقریبن تمام کارهایی که برای انجام ندادنشان به او تذکر می دهیم ، مدام انجام می دهد. روی فرش و دیوار با مداد شمعی نقاشی های بزرگ می کشد. غذا نمی خورد. اگر غذا بخورد بین لقمه های غذایش، مدام آب می خورد. حاضر نیست لباس بافتنی بپوشد وقتی می خواهیم از خانه بیرون برویم. شب ها دیر می خوابد. روی صورتش را با خودکار نقاشی می کند. زود به گریه می افتد. شب ها نمی گذارد رویش پتو بیاندازیم. نیمه های شب که یواشکی رویش پتو می اندازم آنرا با پا کنار می زند. و مدام درخواست می کند که برایش کارتون فوتبالیستها بگذارم که ببیند. تمام وقتی که خانه است در حال دویدن است و پریدن.  از روی مبل روی صندلی. از روی صندلی روی اپن آشپزخانه. از روی اپن آشپزخانه روی آن یکی مبل.

خدایا ! به من صبری عطا بفرما که بتوانم  این شیطنت ها را تاب بیاورم  و امانت کوچولویت را اذیت نکنم.

 

 

پ.ن 1: موهام  را کوتاه کوتاه کردم.از خودم خیلی کیف می کنم وقتی از جلوی آینه رد می شوم کمی خودم را نگاه می کنم. خیلی خوشگل شده ام. خدایا ممنون که مرا زیبا آفریدی.

پ.ن2: یک فسنجونی پختم، که انگشتاتون هم باهاش می خورید، البته اگر مهمان خانه ی ما بشوید.

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 1388/09/06ساعت   توسط ملیحه   | 

 

قبل تر گفته بودم که  تالار هنر تئاتر "حسنک کجایی" را آورده که خیلی هم زیباست.  من توصیه می کنم که حتمن آن را ببینید. گروه اجرای نمایش از قم  آمده اند و انصافن که خیلی برای بچه ها آموزنده است. یک نمایش شاد با آموزش مفاهیمی مثل  اعتماد نکردن به غریبه ها،  قبول نکردن خوراکی از آنان، باز نکردن در خانه به روی آنان و از همه مهمتر مفهوم اتحاد داشتن است.

 در آخر تئاتر که حسنک و حیوانهایش برای از بین بردن گرگ ها  از بچه ها کمک می خواستند،  هانی اولین بچه ای بود که بدو بدو رفت روی صحنه . در صورتی که  بودند بچه هایی که  از جایشان تکان نخوردند حتا وقتی  دست یاری یک بازیگر به سمتشان دراز شده بود. احساس غرور کردم که برای هانی مهم است که بتواند و بخواهد مشکل جامعه اش  را حل کند. هانی بدو بدو رفت تا گرگ های بد جنس را شکست دهد تا آنها حیوانات اهلی  را نخورند. خدارا شکر که  نگرانی های من و جلال در مورد تربیت هانی به جا بوده و حالا که  نمودهایی از آن  را می بینیم خستگی از تن مان  می رود.

 

 

پ.ن:

دل م یک لیوان شیر کاکائوی داغ می خواهد. روبروی پنجره  بنشینم. رو به باغ همسایه و یادم برود چقدر کار نکرده دارم و  "یاد ایام" شجریان را بگذارم و لیوان داغ را بین انگشتهام فشار دهم و یادم بیاید با بابا که رفته بودیم  سرولات و "یاد ایام" می شنیدیم از ضبط ماشین و بلند بلند می خواندیم با شجریان.

 چشمهام را ببندم و با دیدن بابا پشت پلک های تیره ام ذوق کنم.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/08/27ساعت   توسط ملیحه   | 

هانی صبح زود بلند شده آمده توی آشپزخانه  و قر می آید و برایم می خواند:" حالا یک، دو، سه      همه بی خیال غصه"

 جمعه بود و من داشتم مقدمات یک صبحانه ی مفصل را می چیدم  تا بعد آنها را بیدار کنم.

 دست از کار کشیدم و گفتم :" سلام. صبح عالی متعالی، چی شده جوجه اینقدر خوش اخلاق ه؟" و بغلش کردم. 

گفت:" مام! الان  یه خواب باحال دیدم. حال م جا اومد(!!) . خواب دیدم همه خانواده رحمت خدا رفتن و همه  رفتیم بهشت پیش باباجی. باز همه دور همیم و من و بابا جی  دزد و پلیس بازی کردیم و همه ش مثل اون وقتها باباجی من رو گاز گرفت و بوس کرد. خیلی حال داد مامی، خیلی. "

 

پ.ن : دل م می خواهد بروم سفر. آخر چه می شود کرد. من مثل بابام هستم.

وقتی همه می گویند ملیحه مثل باباش ه، هرگز به سفر نه  نمی گه. ته دلم یه چیزی آب می شه . انگار حالا که یکی از اخلاق های بابا با من ه پس بابا  با من ه. دلتنگی م کمرنگ می شود.

 

+ نوشته شده در  جمعه 1388/08/22ساعت   توسط ملیحه   | 

 

هانی را برده بودم حمام. عذاب وجدان گرفتم از بس این بچه لاغر است. سینه و کمرش را که می شستم احساس می کردم دارم دنده هایش را می شویم. دستهایش را که می شستم، انگار همین الان  ممکن است از آرنج یا کتف کنده شود و بیاید توی دست من. آنقدر حرص خوردم که بعد از یک نطق حسابی در مضرات غذا نخوردن و مزیت های  غذا خوردن،  تهدیدش کردم که  اگر این بار غذا نخورد حتمن می گویم پدرش کتکش بزند.

گفت:" مامان من از سیم درست شدم.  زیر پوستم استخون نیست. ببین" و به دستش اشاره کرد.

گفتم بیخود چرب زبانی نکند که خیلی عصبانی ام و کوتاه نمی آیم و تازه خدا همه آدم ها را از استخوان  آفریده است.

گفت:" ببین! مامی جان! قربون اون چشمای خوشگل ت برم، قربون اون صورت نرم ت برم، خدا یهو دلش خواست یه آدم درست کنه با سیم ببینه چه شکلی می شه تا از اون به بعد همه ی آدما رو  از سیم آفریده کنه ." !!!

 

پ.ن: داره  نزدیک یکسال می شه. این گرهه داره هی بزرگتر می شه. من حتا به تن سردش هم راضی م. برای  آخرین بار که توی غسالخانه دیدیمش با زهرا.

  زهرا جان! من الان به همان تن سرد و سفید و صورتی کمرنگ که بغلش کرده بودیم و ما را بغل نکرده بود راضی و ندارمش.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/08/18ساعت   توسط ملیحه   | 

 

سلام.

دل م حسابی برای  این صفحه ی زرد چرک  و همه دوستهام تنگ شده بود. خیلی.

اول از همه باید از آقای دکتر که علاوه بر درست کردن رایانه ام یک شام خوشمزه خانه شان خوردیم تشکر کنم. البته از خانم دکتر.

دل م می خواهد برم کلی کتاب بخرم برای هدیه دادن  به دوستهام.

هنوز گوشه و کنار خانه می شود  کارتونهایی که خالی نشده اند را پیدا کرد.  

توی یکی از این روزهای دلتنگی که  هوای حوصله ام ابری بود حسابی، دوست عزیز نا دیده ای از آن سر کشور از سرزمین گرم جنوب زنگ زد و حرف زدیم و کلی شاد شدم و حال و هوایم عوض شد.

هانی را  بردیم تالار هنر برای دیدن "حسنک کجایی".  شاید بیشتر از هانی خودمان  خندیدیم و لذت بردیم. گره تئاتر قم  بود.  هانی وسط تئاتر یهو داد زد و گفت" مادر جان!" و البته ما ی مادر جان را حسابی کشید و همه کلی خندیدند.  ولی خداییش  خیلی  تئاتر با حالی بود.

پنجره های هال و اتاق خواب خودمان  رو به باغ همسایه باز می شود. دل م بابا را می خواهد که ببیند و لذت ببرد.

این روز ها عجیب گره ای  وسط گلویم افتاده. همه اش می گویم" ملیحه! آسمت  است. گریه نکن" ولی می دانم که تنگی نفس م نیست.

 چند روز پیش زنگ زدم به صدیقه  و یک دل سیر گریه کردیم با هم ،  گره ی وسط گلویم ولی باز نشد.

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 1388/08/16ساعت   توسط ملیحه   | 

 

هانی می گوید:"مام! چرا مامان بزی برای پسرش یه اسم بد انتخاب کرد؟ "شنگول" هم شد اسم؟ آدم یاد جیش می افته."

 

پ.ن:

الان که کافی نت م. ولی اصولن وسط اسباب کشی هستیم.

کامپیوتر عزیزم داغون شده اساسی. باید ببرمش دکتر.

به نظر شما چرا باید همیشه یه چیزی برای اینکه همه چیز با هم جور در نیاد باشه؟

مثلن همین حالا که من کلاس دارم و تدریس می کنم و کارم هم سه روز در هفته ست، کلاس زبان م افتاده درست وقتی که داره "مهاجران" نشون می ده. من هم سه روز در هفته این کارتون نوستالژیک رو از دست می دم.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/07/26ساعت   توسط ملیحه   | 

 

از آنجايي كه ساعتها را يك ساعت جابجا كردند، ما يك ساعت وقت اضافه داشتيم براي خوابيدن. صبح زود راه افتاديم به طرف اهواز. چند ساعت بعد رسيديم اهواز و عاطفه را ثبت نام كرديم. براي نهار خانه ي دايي بوديم چون اگر مي گفتيم مي خواهيم جاي ديگري برويم حتمن ما را مي كشتند. شما ها كه راضي نبوديد ما مي مرديم و كلي از آرزوهامان همينجوري روي زمين مي ماند.

 براي بعد از ظهر قرار گذاشته بودم با "ماه تي تي" كه ببينمش در آن فاصله زماني  جلال با محمد (دوستش) بروند گوشي موبايل دو سيم كارته ي ارزان بخرند و  بعد هم براي شام برويم خانه ي محمد و خديجه.

 از ديدن ماه تي تي  دلم داشت  غنج(يا قنج)  مي زد. فكر مي كردم صاحب آن همه شعر قشنگ بايد چه شكلي باشد.  و هي پيش خودم صورتهايي را حدس مي زدم ولي واقعن ماه تي تي از همه ي آنها زيباتر بود و البته صميمي و دوست داشتني.  گمان مي كردم سالهاي سال است كه او را مي شناسم و از اينكه روبروي من نشسته است احساس خوبي داشتم. احساسي كه مزه اش هنوز زير دندان م است.  تا حالا شده  كه مزه ي احساسي زير دندانتان باشد. مي دانيد كه مزه ي خيلي خوبي ست.  صدايش  براي شعر خواندن عالي ست. برايم شعر نخواند ولي من اين را فهميدم. كمي با هم حرف زديم و كمي عكس نشان هم داديم  كه جلال و محمد آمدند دنبالم. خيلي عجله اي ديدمش ولي همين كه ديدمش غنيمت بود برايم.

 رفتيم بازار براي خريدن ترشي انبه كه يكي از " ماي فيوريت" هاست!! ما خانوادگي مي ميريم براي ترشي انبه. همه ي بازار را گشتيم تا شش تا شيشه ترشي انبه پيدا كنيم كه روي شيشه اش عكس كشتي داشته باشد ولي پيدا نكرديم.  جلال هم توي بازار خيلي عصباني شده بود اما امان از دست اين شكم كه هر چه مي كردم نمي توانستم از ترشي انبه بگذرم. ترشي هم پيدا نكرديم و من اينجا يك دستت درد نكنه به محمد آقا بدهكارم كه در آرام كردم  جلال نقش موثري بازي مي كرد.

 رفتيم خانه ي محمد و خديجه. انگار چشمهاي مهربان در خانواده ي خديجه موروثي ست . آخر خواهرش هم درست مثل خديجه بود با اين تفاوت كه كمي شيطنت ته چشمش چشمك  مي زد كه شايد به خاطر سن ش بود. عكس هاي دانشجويي را ديديم و زهرا را كه ديدم كلي ذوق كردم. راستش  آن شبي كه نوشته ي جواد را خوانده بودم تا پاسي از شب خوابم نمي برد از عشق ي كه بين آن دو بود مست شده بودم. با ديدن عكس ها باز هم برايشان آرزوي خوشبختي كردم. دير وقت بود كه برگشتيم خانه ي دايي و تازه نشستيم با "خانم دايي" و  مامان اينها به حرف زدن.

  فردا صبح هم وسايل را جمع كرديم و نزديكيهاي ظهر بود كه راه افتاديم به سمت خانه و شب براي شام خانه ي مامان بوديم.

روز دوم مهرماه  هم آمديم رودهن خانه ي خودمان. خيلي ذوق كردم كه براي اولين بار در اين سي و يك سال زندگي م روز اول مهر مدرسه نرفتم. ولي از شانس من به علت جابجا شدن مدرسه و اسباب كشي  تا چهارم مهر مدرسه مان تعطيل بود.

براي من دعا كنيد. من دوست دارم كه امسال حتمن تدريس كنم ولي اصرار هاي معاون اداره  دارد مرا به مديريت يك دبيرستان و يا قبول كردن يك پست اداري مي كشاند. من هنوز هم مقاومت مي كنم. همين امروز هم آمده اند پي من كه بروم اداره. از اين اصرار هاي زيادي حال م به هم مي خورد و اصلن نمي خواهم  به خاطر شرم  حضور كسي مجبور به انجام كاري بشوم. باز هم برايم دعا كنيد.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/07/05ساعت   توسط ملیحه   | 

 

همان شب جلال به محمد زنگ زد و او گفت كه دانشكده كنار خانه ي آنهاست. فردا صبح براي ثبت نام عاطفه راهي شديم كه ديديم همه جا تعطيل است. محمد آمد و ما هنوز جلوي در دانشكده بوديم  و فكر مي كرديم كي كجا برويم كه برنامه هامان به هم نريزد. چون مي خواستيم اين چند روزه هزار تا كار انجام بدهيم.

با محمد رفتيم خانه شان. از ديدن خديجه هيجان زده شده بودم. حس خوبي بود گمانم بعد از هفت، هشت سال بود كه مي ديدمش. هيچ عوض نشده بود. چشمها همان طور مهربان و لحن صداش همان طور آرامش بخش. مي خواستم ساعتها بنشينم و با خديجه حرف بزنم. ولي قرار بر اين شد كه اول برويم بهبهان.

با محمد راه افتاديم به طرف  بهبهان و خديجه نيامد. مامان و بچه ها ماندند خانه ي دايي .  "خانم دايي" و محمد رضا شاكي بودند و مي گفتند  كه  نرويد. ما اما بايد مي رفتيم. دلمان پيش سعيد و الهام بود.

 توي راه حوصله ام سر رفت و كلي بد و بيراه نثار خديجه كردم.

بهبهان گرم بود و لي خوبي اش اين است كه همه در خانه هاشان كولر گازي دارند توي خانه كه هستي انگار بهار است.  خدا نكند بخواهي بروي بيرون خانه.

الهام را خيلي  پيش ديده بودم با بچه ها كه رفته بوديم پارك و بعد هم  سعيد همه مان را مهمان كرد براي شام. گمانم تازه عقد كرده بودند يا قرار بود كه بزودي عقد كنند. حالا از آن سالها آنقدر مي گذشت كه آيدا داشتند براي خودشان كه من "آيدا در آيينه"  صدايش مي كردم و ذوق مي كردم. آيدا آنقدر خواستني ست كه همين حالا كه اينها را مي نويسم دلم برايش تنگ شده.

به خانه شان كه وارد شديم با چشمهاي گردش  ما را مي كاويد.  كتابهايي را كه برايش برده  بودم ديد زد و رفت. هر از گاهي مي آمد و براي خودش چرخي مي زد و مي رفت. هنوز غريبي مي كرد.  نهار را كه خورديم احسان هم آمد. 

بالاخره بچه ها ما را راضي كردند كه شب را بمانيم و چه خوب شد كه مانديم. رفتيم بندر ديلم. غروب شده بود و ما به غروب خليج فارس نرسيديم. احساس گناه مي كردم كه تنها آمده ايم و مامان و عاطفه و محمد با ما نيستند. احسان و محمد هم نيامدند. جايشان خيلي خالي بود. به خليج فارس كه رسيديم هوا تاريك تاريك بود. دريا رانمي ديديم ولي حس ش مي كردم. گرم و مرطوب و خوشمزه.  شور.  من همه اش رفته بودم خزر. اولين بار بود كه رطوبت خليج فارس مي خورد به صورتم . مست شده بود. دوست داشتم بنشينم  روي شنهاي سفت شده ي ساحل، هي دريا بيايد و مرا تر كند. ولي از اينكه دير رسيده بوديم حال م گرفته شده بود و از اينكه خيلي لذت ببرم احساس گناه مي كردم.

گشتي در بازار زديم و هيچ چيز قابل ملاحظه اي نخريديم. و دوباره به ساحل برگشتيم براي شام. آب دريا بر اثر مد كلي  جلو آمده بود و تا چندين و چندين متر جلوتر هم آب روي سطح بود. پخش و كم عمق. دل مي خواهد بروم  خليج فارس در يك فصل خنك و با چند دست لباس كه بي دلهره از تر شدن به آب بزنم و نگران گرمي هوا و گرما زدگي هاني نباشم.  شب خيلي دير بود كه بر گشتيم بهبهان و خوابيديم. خسته ي خسته بودم و چشمهام را نمي توانستم باز نگه دارم.

 

+ نوشته شده در  شنبه 1388/07/04ساعت   توسط ملیحه   | 

 

فرداي روزي كه جلال از سفر برگشت براي ثبت نام خواهر تازه قبول شده ام  در دانشكده فني حرفه اي اهواز روانه ي اهواز شديم. افطار را بعد از بروجرد خورديم و شب را در خرم آباد خوابيديم . هوا خنك بود و از نيمه هاي شب باران مي باريد. خوش بو و خوش آهنگ. مجبور شديم پنجره ي اتاق را ببنديم  و بخزيم زير پتو. صبح آنقدر هوا شسته و تميز بود كه آن را مي بلعيديم از بس بوي بهار مي داد. فلك الافلاك را نديديم. عجله داشتيم به شوش برسيم. همين كه از پلدختر رد شديم  هوا گرم شد. به انديمشك نرسيده آنقدر هوا گرم بود كه كولر ماشين خنكمان نمي كرد.  نهار را انديمشك خورديم و نماز را در مقبره ي دانيال نبي خوانديم. تمام وقتي كه ما در مقابل آن گنبد، مبهوت پيچ پيچ دور تا دور گنبد مخروطي خاكي و بلند بوديم هاني مي دويد وسط كبوتر ها  و مي پريد توي حوض وسط حياط. هوا گرم و شرجي بود. قرمز بود. انگار هميشه ته هوا يك طوفان نشسته است تا با تلنگري به هوا بلند شود. همه  ي شهر خاكي رنگ بود. حتا نخل هاي سبزش.  بوي تند جنوب مي زد توي صورتمان. بعد از شوش  در فاصله ي 25 كيلومتري جاده اصلي "زيگورات چغازنبيل " بود. بنايي كه 4700 سال پيش ساخته شده بود. متعلق به زمان ايلامي ها در 2700 سال پيش از ميلاد مسيح. حيف كه طوفان بود و ما فقط دور قلعه دويديم تا قفل و لولا ها ي سنگي و قطور را ببينيم كه از ترس حمله ي بيگانگان و شايد براي حفظ قلعه از حضور آنان  از سنگ هاي قطوري تراشيده شده بود كه مرور آن همه سال هنوز از ابهت و شكوهش نكاسته بود. و ساعت آفتابي را  وسط قلعه و در ابعاد بزرگ تا همه بتوانند آن را ببينند . شايد براي كارگر ها  تا بدانند وقت كار تمام شده و شايد براي سلاطين تا وقت  غذا و خواب خود را از دست ندهند. از اينكه شايد دختر و پسر نوجواني از روي آن ساعت  آفتابي زمان ملاقات پنهاني شان را نشان كرده باشند توي دلم ناگهان قيقاج رفت و طعم گس عاشقي توي دهانم مزه مزه شد.و اصطبل اسب ها و جاي پاي پسرك  يا دخترك ايلامي را روي آجر كه مي دويده شايد تا در بازي  گرگ م به هوا برنده شود يا در بازي قايم باشك، پنهان. و شايد از دست پدرش كه در آن هواي گرم از دست شيطنت هاي او خسته شده و داد زده كه برود و ديگر دم پر پدرش پيدايش نشود. يك رديف آجر روي ديوار قلعه با نوشته هاي ميخي كه خيلي دوست داشتم بشود بخوانمشان. طوفان آنقدر تند و پر خاك بود كه به راحتي نمي توانستيم را ه برويم.

فقط خيال م راحت بود كه هاني با مامان توي ماشين بودند. با سرعت برگشتيم و دست و صورت هايمان را شستيم. گل شده بود. طوفان در آن دشت خاكي هر چه خاك بود  پاشانده بود به ما. توي چشمهام مي سوخت.

با سرعت راه را برگشتيم. دم دماي غروب رسيديم اهواز. چشمهام هنوز مي سوخت.  رفتيم خانه ي دايي. جاي "احلام" كه از خانه شان رفته خانه ي بخت انگار خيلي خالي بود چون من مدام اشتباهي به "حورا" مي گفتم" احلام". شايد هم "احلام" داشت غيبت مرا مي كرد!! با حورا رفتيم بيمارستان امام و دكتر جان يك عدد كلوخ!! به اندازه ي سر سوزن! از درون چشم من در آورد. و من راحت شدم. پلكهام  تا فردايش هنوز پف داشت و مي سوخت.

 پ.ن: وسطای مسافرت یه اس ام اس اومد برام و خبر پرواز پرویز مشکاتیان را داد. حال م گرفته شد. روحش شاد.

+ نوشته شده در  جمعه 1388/07/03ساعت   توسط ملیحه   | 

 

هفته ی اول مرداد بود که بستری شدم. وسایلم رو گذاشته بودم توی کیف.آماده بود.خونه مون رو قرار بود عوض کنیم.نصفه و نیمه وسایل رو گذاشته بودم توی کارتون. کیف بیمارستانم رو هم آماده کرده بودم.باید هر هفته می رفتم برای معاینه.دکتر آزمایش داد و گفت که جوابش رو دو ساعته براش ببرم.وقتی دید جواب رو گفت برو بستری شو.

من کپ کرده بودم.از روز اول گفته بودم می خواهم طبیعی زایمان کنم.می خواستم تمام زایمان را بی کم و کاست تجربه کنم . از سزارین بدم می آمد و گر چه همه من را می ترساندند اما من دوست داشتم مانند تمام زنان، از آغاز بشریت تا حالا، زایمان کنم . حالا سه هفته زودتر باید سزارین می شدم.از ترس داشتم می مردم.دکتر دیوانه دید که من تنهام و بدون همراه آمده ام مطب گفت" همین حالا یه آژانس بگیر برو بیمارستان بستری شو"

من اما ...  آمدم خانه، دوش گرفتم، به جلال زنگ زدم، به خاله م هم، موهام رو شانه کردم و ابروهام رو مرتب کردم.حال م بهتر بود.آرامش از دست رفته ام را دوباره به دست آورده بودم.رفتیم بیمارستان و مستقیم اتاق زایمان. تا بستری شدم جلال رفت خونه. چند ساعتی تو اتاق زایمان بودم.خانم دکتری آمد و گفت آزمایش را باید تکرار کند.من رو شب ساعت ده و یازده فرستادند بخش.

مثل احمق ها دلم شور خانه را می زد.شام چی می پزه؟چی کار می کنه؟ گوشت چرخ کرده ام تموم شده و جلال بلد نیست چیز دیگه ای بپزه و همه ش فکر های... . عطیه(دختر عموم، که خونه شون نزدیک بیمارستان بود) برام یه سری وسایل آورد.داشتم از گرسنگی می مردم. پول نداشتم چیزی بخرم. عطیه برام غذا آورده بود.از اون غذاهای خوشمزه ی زن عمو. من اما یه کم خوردم از بس گرسنه بودم بی اشتها شده بودم. یک هفته بستری بودم و بعد که حالم بهتر شد، رفتم خونه.

دوهفته بعد که آخرین تاریخی بود که دکتر داده بود، بدون اینکه درد داشته باشم رفتم بیمارستان. هر چه به جلال التماس کردم از زایمان فیلم بگیرم گفت"نه" و من را از دیدن تنها تجربه ی شخصی زندگی م که قرار بود فقط یک بار اتفاق بیفتد، محروم کرد.توی اتاق درد دو نفر بودیم.قرار هم بود دو تایی طبیعی زایمان کنیم.جمعه بود.بعد از ظهر حدود ساعت 5 و 6 بود.هنوز هوا روشن بود و گرم.یک سری به توالت و دوشی که توی اتاق بود زدم.تمیز بود.بعید بود برایم .به نظرم همیشه این جور جاها تمیز نیستن.همه وسایل اعم از دوش و توالت(البته از نوع فرنگیش) سرامیکهای کف و ... همه برق می زدن.فکر کردم یه لحظه ، این رنگ سرامیک برای خونه هم قشنگه.کرم و نارنجی چرک.دلم می خواست دوش بگیرم.از اون لباس مضحکی که تنم بود بدم می آمد. ولی می خواستم خانم خوبی باشم.نه درخواستی داشته باشم نه اعتراضی بکنم. به نظر شما مگه تو ایران تعریف دیگه ای برای "خانم خوب" داریم؟ به هر حال حوصله ی چونه زدن برای اون چیزی که حالم رو بهتر می کرد، نداشتم. من همیشه فکر می کردم شغل خودم خیلی سخته. اینکه در روز 6 ساعت مدام سر پا بایستم و سعی کنم فرمولهای فیزیک رو بکنم تو مخ سی، چهل بچه ای که حواس هر کدوم یه جای این دنیای بزرگ پرت و پلاست.گاهی سر کلاس می نشینم روی صندلی و به تک تک صورت بی روح بچه ها ذل می زنم و آرزو می کنم بتونم که بفهمم تو مخ بچه ها چی می گذره الان. ولی بعد از چند دقیقه ای  که تو اتاق زایمان بودم فهمیدم کار پرستار ها خیلی سخت تره و خدا رو شکر کردم که پرستار نیستم. خانم تخت بغلی دو سه سالی از من کوچیکتر بود.می ترسید و هر چند دقیقه یکبار جیغ می کشید.می گفت می ترسه و مدام حرف می زد.از اینکه فکر می کرد اولین زن و تنها زن در تمام دنیاست که بچه می زاید، برایم جالب بود. می گفتم بهش" نترس! اتفاق خاصی نمی افته یه کم درد می کشی و بعد بچه به دنیا میاد" می گفت" به این سادگی نیست.تو درد نداری؟ نمی ترسی؟اگه بمیرم ؟ خیلی درد دارم" بهش گفتم" خب نمی شه که بدون هیچ بهایی مامان بشی؟ نمی شه که بدون هیچ دردی زایشی رخ بده.نمی شه که..." یهو از اون جیغ ها زد و چند تا پرستار اومدن تو اتاق.یکی از پرستار ها طوری باهاش برخورد کرد که خدا رو شکر کردم جای اون خانمه نیستم.گر چه به نظر من هم جیغ کشیدن خیلی مسخره بود. من هنوز درد نداشتم. یعنی داشتم ولی درد غیر قابل تحملی نداشتم. از اتاقم می تونستم برج میلاد رو ببینم و آرزو کردم تا وقتی که لامپهای برج رو روشن کردن، من تو اتاق باشم.تخت من کنار پنجره بود.درد کم کم داشت شروع می شد.من ... "و من مسافرم ای باد های همواره، مرا به وسعت تشکیل ابرها ببرید" جالب اینه که تنها چیزی که از سهراب بلد بودم تو ذهنم بود."مهلتی بایست تا خون شیر شد، تا نزاید بخت تو فرزندنو، خون نگردد شیر شیرین خوش شنو" و گاهی صلوات می فرستادم. گاهی هم با هانی که اون موقع مطمئن بودم اسمش " هانی" یه حرف می زدم. بهش می گفتم نترسه و یه کم به سرش فشار میاد و بعد خودم بغلش می کنم. بهش اطمینان می دادم تا هر وقت که زنده باشم نمی ذارم بهش سخت بگذره و ... .

پرستار آمد و ضربان قلب هانی رو چک کرد. بعد با نیشتری کیسه آب را پاره کرد. از اینکه تختم خیس شده بود ناراحت بودم.نمی دانم چرا یهو گریه ام گرفت.دلم می خواست مامانم پیشم بود یا حتا جلال. پرستار پرسید چرا گریه میکنم .خیس بودن تخت را بهانه کردم و خواستم که بروم دوش بگیرم.گفت برو ولی فقط پاهایت را بشور.دلت را نشور. تا پاهایم را شستم و خشک کردم تشک تخت را عوض کرده بودند.در دلم کلی دعایشان کردم. روی تخت دراز کشیدم و "من پشیمان نیستم، من به این تسلیم می اندیشم، این تسلیم درد آلود". گرچه هوا هنوز روشن بود، لامپ های برج میلاد را روشن کرده بودند.هوا ابری بود.قرار بود بارش برساووشی هم امشب باشد.دلم گرفت که نمی شود توی آن همه ابر شهاب ها را دید.نه که من هم با دوربین روی پشت بام بودم! نم نم باران می بارید و نمی بارید.

در دلم دعا می کردم و سعی میکردم به یاد بیاورم از زمان حضرت آدم تا حالا همیشه زن ها زاییده اند و نمرده اند. چیزی درونم می پیچید و می گسترد خودش را .انگار می رمبیدم به درون.مثل ستاره ای که قرار است به کوتوله ای سفید یا حتا قهوه ای تبدیل شود.بعد انگار نه که چیزی بوده. تمام شده بود. دوباره می پیچید مرا و با خودش می برد.چنگ انداخته بودم به تخت. گاهی اشکی سر می خورد.نمی فهمیدم، به لبم که می رسید از طعمش می دانستم دارم گریه می کنم.حتا سعی نمی کردم جیغ نکشم ولی نمی دانم چرا به جای جیغ تمام زنانی که در گوشم بود فقط شوری حس می  کردم کنار لبم و  شعر های پراکنده ی گنگی بود از فروغ و از تسلیم درد آلودش، از نوشته های گم خودم .از باید های درد زایش. سعی می کردم به درد فکر نکنم.همه چیز طبیعی بود.درد داشتم که می باید می بود، اضطراب داشتم که آن هم می باید باشد. پس همه چیز طبیعیست. فقط نمی دانم چرا همه اش اشک می آمد پشت پلکم، به زور می فرستادمش تو، دوباره می آمد. از درد نبود، این را مطمئن بودم.

دستانم درد گرفت بود از فشارش بر تخت. بازو هایم بی حس بود اما.درد در انگشتانم بود. دوست داشتم به جای طاقباز، روی دلم بخوابم.انگار آن طور درد کمتر می شد. نمی شد ولی.

ثانیه های با درد، سالی می گذشت. و ثانیه هایی که درد نبود و دستانم تخت را رها می کرد، آنی.

تخت را فشار می دادم و به هانی می گفتم"زودتر بیا.ببین برایت لامپهای برج میلاد را روشن کرده اند.تو رو خدا زودتر بیا. د بیا بچه! " .صورتم را می چسباندم به بالش، حالا دیگر خیس بود، از اشکهای من. در دل خدا را شکر می کردم که پسرم هرگز این تجربه ی درد ناک را نخواهد داشت. پرستار آمد و گفت"دو تا دختر و یه پسر اومدن.این بچه های تنبل شما نمی خوان بیان؟ " و تا می آمد برای معاینه آرزو کردم مرا ببرد با خودش.ببرد که درد نکشم. گفت"آفرین تا یکی دو ساعت دیگه بچه به دنیا می آد ها!"

کم کم انگار هانی می آمد بالا. گفتم حتمن مدلش است من که تا حالا زایمانی نداشتم. انگار مثل سنگ قلمبه شده بود توی دلم.پاهام شروع کرده بود به لرزیدن و همچنان اشک هی می آمد و من هی می راندمش. پرستار سر ده دقیقه ای که قول داده بود برگشت، از صدای جیغ های مکرر تخت بغلی عصبی شده بودم.کمی به او دلداری داد و به من گفت" خانم بی صدا حالش چطوره؟" گفتم:" هانی قلمبه شده این بالاهه، طبیعی ه؟"

ضربان قلب هانی رو با شتاب خاصی  چک کرد و  داد زد" خانم نادری! افت ضربان قلب" و ناگهان  چهار تا پرستار ریختند سرم. حالا دیگر واقعن ترسیده بودم.پاهام می لرزید و لبم را می گزیدم تا اشک هام پایین نیایند.

ساعت هشت و پنجاه دقیقه شب بود.

  آنقدر سریع اتفاق افتاد که نفهمیدم چی شد.تو اتاق عمل به دکتر می گفتم:" این پرده را بردار. من نمی ترسم.می خواهم لحظه ی به دنیا آمدنش را ببینم" با خوشرویی گفت"چشم" و پرده را بر نداشت.من دوست داشتم ببینم لحظه ی آمدنش را.می دانستم تنها تجربه ی ناب تمام زندگی م است. نمی خواستم از دست بدهم ش. سرم را که از روی تخت بلند می کردم سایه ها را شاید ببینم، خانم دکتری که از کمر بیهوشم کرده بود، شانه هام را می خواباند و می گفت " بعدن سر درد می گیری ها! صاف بخواب"

ساعت نه و بیست دقیقه بود که "هانی" به دنیا آمد.

تمام تلاشم برای اینکه طبیعی به دنیا بیاد هدر رفته بود.کلی درد کشیدم و دست آخر سزارین شدم.

ولی خوبی ش به این بود که همون لحظه دیدمش.سعی کردم قیافه ش به یادم بمونه تا عوض نشه تو بیمارستان!

بعد فقط تشنگی به یادم مانده و آبی که قطره قطره بهم می دادند.دوست داشتم بخوابم.درد نداشتم و هانی به دنیا آمده بود.باران تندی تهران را می شست و من تشنه بودم.

وقتی مامانم من رو بوسید و بهم تبریک گفت یک ساعتی از زایمانم می گذشت.

آن وقت احساس کردم مادرم چقدر ، چقدر فداکار است.چقدر ایثار کرده برای ما بچه هایش.احساس کردم خیلی بیشتر دوستش دارم و شرمنده بودم به خاطر تمام لحظه هایی که اذیتش کرده بودم.

جلال ولی... .

فکر می کنم همیشه که لحظه ی زایمان م جزء لحظه هایی از زندگی م بود که خود خودم بودم.هیچ تناقضی در من نبود.هیچ چیزی مانع خود بودن م نبود. می خواستم خودم باشم و ملاحظه ی هیچ کس و هیچ چیز رو نمی کردم.

من یه اخلاق بد دارم که پشت همه ی رفتارهام یک خانمی وجود دارد که همه ش امر و نهی می کند به من."نباش.نگو.نرو.نخور و ... ."  تمام کارهای او با"نه" شروع می شه. اون لحظه اما نبود. مرده بود.اگر چه باز هم بعد از گذشتن چند ساعت دو باره آمد. ولی اون لحظه ها به دل خودم خیلی نشست.

گاهی فکر می کنم بودن هانی شاید نمی گذارد که دیگر به خودم برسم و حتا این "نباش .نرو .نگو و... " ها بیشتر شده، انگار هر چه مسئولیت م به آدمهای دور و برم بیشتر می شود اون آدم درونم پر رنگ تر می شود ولی اینها بهانه است.من خودم را گم کرده ام شاید. نیست شده ام.

خودم را می آزارم تا اطرافیانم بی مسئولیت تر باشندو من له بشوم زیر اینهمه مسئولیت. و صد البته که گاهی لبریز می شوم ، دیوانه می شوم. افسار گسیخته و وحشی می شوم.

ولی به خدا ملیحه ی وحشی، بیشتر خسته ست تا هر چیز دیگر.

دلم خودم را می خواهد. تنگ است برای خودم وقتی دبیرستانی بودم.که شبها تا صبح بیدار می ماندم و کتاب می خواندم.روی پشت بام خانه مان رصد می کردم با دوربین دو چشمی کوچکی که بابا برایم خریده بود و نقشه ی آسمان زهوار در رفته ای که به هزار زحمت خریده بودمش. که را ه می رفتم در خانه و بلند بلند شعر می خواندم از مولانا و شاملو و فریدون مشیری و ... . که یواشکی توی زیر زمین کتابهای شریعتی می خواندم. که دنیام پر بود از ستاره و شعر و کتاب و صد البته بی مسئولیتی. دلم می خواهد ... .

نه اینکه مدام به فکر قسط های عقب افتاده باشم و قرض های ریز و درشت. خانه ای که قرار است سر سال عوض کنیم. مهد کودک هانی، که هنوز نمی خواهد با آن کنار بیاید، غذا نخوردنش، گریه های الکی ش، بهانه گیری هاش . کارم، که خیلی شغل بدی ست و دیگر حوصله اش را ندارم.جلال که از هانی بدتر است، عصبی و بهانه گیر و ... . کار قرار دادی جلال که نمی دانم که می خواهد رسمی شود یا نه. و آرزو های ریز و درشت و بلاتکلیفم.

 دلم می خواهد یک زن احمق باشم در دورترین جای زمین، با شوهری که دلش یک زن احمق می خواهد.

زنی که هیچ چیز نفهمد .فقط خواب و خوراک و پوشاک برایش مهم باشد.

نفهمم چه خبر است دور و برم. هیچ چیز هیچ چیز نفهمم.

... .

روزهای بدی بود، نه بخاطر اتفاقی که قرار بود بیفتد و افتاد، به خاطر اتفاقاتی که قرار نبود بیفتند و افتادند.

بد، به خاطر اینکه نظم زندگی را به هم ریخته است. به خاطر اینکه چیزی را فهمیده ام.

چیزی را مزه مزه کرده ام. خودم را بعد از چند سال دیدم، ایستاده بود روبرویم و نه درونم.

من یادم افتاد که خودم هم آدمم.خودم هم وجود دارم.اون لحظه ای که بعد از چند سال خودم رو دو باره تجربه کردم، طعم شیرین چیزی رو حس کردم که انگار بعد از سالهای دور پیدا شده.

ولی چه سود؟

از اینکه یه بچه ی فسقلی می تونه کاری کنه که تموم زندگی من یکباره یه چرخش درست و حسابی داشته باشه خودم هم متحیرم.

هانی با آمدنش تمام تصورات من را از همسرم و خودم دگرگون کرد.

حالا من مانده بودم و دنیای گمشده ای که چشمکی به من زد و رفت.

حالا هنوز هم... .

... .

 

 

مرداد برای من ماه تولد دوباره است. حتا مهمتر از تیر.

 

ملیحه! سه سالگی ات مبارک.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/05/06ساعت   توسط ملیحه   | 

 

سلام.از آن جایی که نمی خواستم و نمی خواهم پست اول سال م پره از دلتنگی باشد و نق زدن، آپ نمی کنم.همین.

به دعوت دوست عزیزی می خواهم از آرزو های محالم بنویسم.

۱) زمان برگردد به سال ۷۹

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/01/11ساعت   توسط ملیحه   | 

 

این ها برای شقایق می نویسم که نکته بین است و هنرمند، که پرسیده چرا کودک ت بهانه ی زندگی ت است.

آنهایی که مادرند، پدرند، یا کودکی را جوان کرده اند، می دانند که کودکانمان بهانه های زیستن مایند، بی اغراق.

کودکانمان بدون هیچ تکلفی به ما می آموزند که دوست داشته باشیم، بدون انتظار پاسخ.

کودکانمان نیاز خود را به راحتی به ما می گویند.بدون  صلاح دید و صغرا کبرا چیدن.

آدم یادش می آید که چه کارهایی که می تواند انجام دهد و نمی کند.

کودکان چگونه عشق ورزیدن را به ما می آموزند.

چه عشقی والاتر از" محبت بی انتظار" را سراغ دارید.

انگار دل آدم را بزرگ می کنند برای بیشتر محبت کردن.

ظرفیت" عشق ورزی" را بالا می برند.

مفهوم عشق باایثار است که کامل می شود . و کدام ایثار از  ایثار مادران و پدران بیشتر است.

که خود در زحمتند  تا آرامش و امنیت کودک شان را تضمین کنند.

از وقتی که هانی به دنیا آمده، من مادرم را و پدرم را دوست تر دارم.

همکاران م را.دوستان م را.همسرم را حتا.

من دارم یاد می گیرم بی هیچ انتظار پاسخی دوست بدارم.گر چه سخت.گرچه دیر.

همین است که به نظر من " کودکانمان بهانه های زیستن مایند"

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/11/22ساعت   توسط ملیحه   | 

 

خدایا شکرت که مهمون رو آفریدی.

ما دیروز مهمون داشتیم.کلی خوش گذشت.جای همه ی خالی.

هانی هم هر کاری دوست داشت کرد.

+ نوشته شده در  شنبه 1386/11/20ساعت   توسط ملیحه   | 

 

ما خواستیم بعد از سال ها برویم مسافرت.

اول ش قرار بود بریم کیش، بعد پولمون رو خرج کردیم.

قرار بر این شد که بریم شیراز،بعد هی از روی پول ه برداشتیم و خرج کردیم.

گفتیم بی خیال می ریم یزد خونه ی محبوبه اینا.

بعد فکر کردم محبوبه با دو تا بچه ی شیر به شیر! گناه داره، با هانی هم با هم باشن دیگه هیچ چی تو خونه ش سالم نمی مونه.

ما اصلن بی خیال سفر شدیم.

تا اینکه... .

بله ، یکی از دوستای بابای هانی خونه ش رو تو ساری به ما پیشنهاد کرد.که همه ی وسایل رفاهی حاضره وگرمه وهیچ کی الان اون جا نیست و ... .

آقا ما هم جوون و خام!

رفتیم ساری.

گرچه خوش گذشت، ولی یخ کردیم.دریا که نگو ... .

من و بابای هانی و هانی بودیم و دریا.

تا حالا نه زمستون شمال رو دیده بودم و نه لب دریا رو اون همه خلوت.برای خودش عالمی داشت.

ولی ما یخ کردیم.

خوبی ش فقط به این بود که عزیزی رو بعد از 8 سال دیدم.پسرش می رفت کلاس اول!! فتانه دوست بسیار عزیزم.

بعد هم جاده ها بسته شد.ما موندیم پشت برف.

همه ی درختا یه دست سفید بودن.انگار عروس بودن.تو این سرما کی حال داره بره عروسی؟

من قرار بود دبیر های فیزیک رو ببرم بازدید.جاده ها که بسته شد.بازدید ما هم لغو شد.آی حرص خوردم.

مدام هم یکی زنگ می زد که " ببخشید بازدید فردا سر جاش ه؟"

تازه همه شماره موبایل بابای هانی رو داشتند.اعصاب اون بیچاره به هم ریخت.

( من زرنگی کردم و شماره م رو به هیچ مدرسه ای و همکاری ندادم.همه شماره ی بابای هانی رو دارن.)

الان هم در حال یخ زدن هستم.خدا رو شکر کنید اگر هنوز گاز دارین و خونه تون گرمه.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/10/18ساعت   توسط ملیحه   | 

 

رفته پشت سر باباش وبا ناخن های کوچولویش مدام یک خال ریز را که پشت گردن

 

 بابایش است را می گیرد و می کند.

 

جیغ بابایش بلند می شود.

 

اما او با خونسردی تمام به کارش ادامه می دهد.

 

می گوید" مال من است رفته روی گردن بابا"

و اصرار می کند و به حرف هیچ کس هم گوش نمی کند... .

در میان جیغ های بابایش به کارش ادامه میدهد.

 

+ نوشته شده در  شنبه 1386/09/03ساعت   توسط ملیحه   | 

 

من می خواهم نازدونه شناگر شود، باباش می خواهد کاراته کا ر.

 

شاید دوچرخه سواری هم خوب باشد، شاید هم پاراگلایدر سواری.

 

خودش فقط دو تا دفتر، دو تا مقوا،دو تا نایلکس پاره، دو تا از هر چه پیدا کند

 

می گذارد زیر پایش، روی فرش سر می خورد و می گوید"بیبین ماما!من ایسکیت دارم"

 

من می خواهم نازدونه فیزیک بخواند، باباش می خواهد مکانیک.

 

من گاهی هم دوست دارم ادبیات بخواند.البته فلسفه هم بد نیست.

 

گاهی فکر می کنم پزشک هم شود خوب است یا دندانپزشک.

 

می خواهم موسیقی هم بداند، باباش اما نقاشی را ترجیح می دهد.

 

البته سفال گری هم آرامش  خاصی می دهد به آدم، آن هم خوب است.

 

کلاس زبان که واجب است.

 

… .

 

آرزو های ما برای او نا تمام است.می دانم همه ی اینها بد جنسی ماست،

 

او باید خودش انتخاب کند.

 

مثل اسکیت بازی اش.البته کفش اسکیت اندازه ی پایش پیدا نکردم شاید باید برم

 

 منیریه.

 

ولی مگر می شود که پدر و مادری برای نازدونه شان آرزو نداشته باشند؟

 

پس من می خواهم نازدونه شناگر شود و … .

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/08/16ساعت   توسط ملیحه   | 

 

آنتن تلویزیون را وصل نکرده ایم. گمانم حالا حالاها هم وصل نکنیم،

اگر مهمان ها که می آیند خانه مان گیر ندهند.

هنوز کارتونهایی هست، توی کمد دیواری که جا به جاشان نکرده ام.

 حوصله اش راندارم. درگیر کارهای مدرسه هم نیستم. وقت اضافه هم دارم،

از اینکه تلفن ندارم، بی حوصله ام.

گاهی از این سکوتی که بعد از غروب، شهر فرو می رود درش، می ترسم.

بیشتر وقتها اما، آرامش می دهد به من.

نازدونه صبح ها با خنده و خوشحالی بیدار می شود، نه مثل آن وقت ها با گریه و زاری.

با هم کلی گپ می زنیم، صبحانه می خوریم و بعد می برمش مهد کودکی که دیوار

 به دیوار آپارتمان ماست.

در فلزی رنگ و رو رفته مهد را تا می بیند: "من مخد نی میرم ها !"

می گویم باشه تا دیگر چیزی نگوید.

 و توی راهروی مهد که کفش هاش را در می آورم، کیفش را می گیرد از دستم

و می دود و "خاله، خاله" کنان می رود توی مهدکودکش و یادش می رود که مرا تهدید می کرد.

من تا مدرسه چند دقیقه راه دارم و نه دوساعت.

روزهایم طولانی تر شده اند، نازدونه ام شاداب تر.

از پنجره اتاق خوابمان درخت های سبز و کوه های لخت پیداست،از پنجره هال، خیابان و مهد نازدونه.

راستش تلفن نداشتن هم سخت نبود، اگر اینترنتم وصل بود و پر سرعت.

 

پ.ن: می روم نانوایی، دانش آموزانم را توی صف می بینم. از سوپر که چیز می خرم،

 دانش آموزی تعارف می کند که حساب کند. نازدونه را که پارک می برم، حتمن کسی

 هست که مرا با دست به بغل دستی اش نشان دهد.مادر دانش آموزم مدیر مهد

هانی ست. پدر دیگری، کارمند بانکی که قرار است وام بدهد به ما.

 روزهای اول آزاردهنده بود، حالا اما عادت کرده ام.

+ نوشته شده در  جمعه 1386/08/11ساعت   توسط ملیحه   | 

 

ما هنوز زنده ایم.

... .

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/08/08ساعت   توسط ملیحه   |