مي خواهم با خانه تكاني همه ي زندگي را بتكانم و رها شوم.
ميز نهار خوري را چسبانده ايم به پنجره ها. لذت مي برم از ديدن درختهايي كه سبزي مبهمي گوشه كنارهاي شاخه هاشان خودي نشان مي دهند.
غروب است با هاني مي رويم بيرون تا كبريت بخريم. برگشتنا قدم ميزنيم . هوا تاريك تاريك مي شود.
هاني مي گويد: عجب دردسري ها!
مي گويم :چي؟
مي گويد: ببين "مون" داره دنبالم مياد.
مي گويم: !!!
مي گويد: "مون" ديگه .يادش به خير ميس قانبيلي. مون ميشه ماه.
