كف كفش اش را مي كشد روي صندلي ماشين نه كه باران هم مي باريد، كفش اش گلي بود از پياده روي. صندلي گلي شد. من هم از دندان درد و سر درد و اعصاب خوردي جلسه ي ديروز مديران، بي حوصله بودم.
گفتم:" به بابا مي گم تا دعوات كنه. صاف بشين"
گفت:" بابا خودتو دعوا مي كنه. تو برام كفش خريدي. ببخشيد. شما برام كفش خريدي. شما كفش پام كردي. شما بغلم نكردي تا ته كفشم گلي شه. شما بهم نگفتي "مواظب باش صندلي رو گلي نكني". شما مقصري.
بابا خودتو دعوا مي كنه. "
و من... ، عجب! نمي دانستم. گمانم شاخ هم در آوردم. دندان دردم هم... .
