دلتنگي را قبل تر ها هم تجربه كرده بودم. اينكه ديوار هاي خانه آنقدر به هم نزديك مي شدند كه نمي توانستم نفس بكشم.
بعدتر ها كه ناتواني در نفس كشيدن را به واسطه حمله آسم تجربه كردم فهميدم كه دلتنگي به مراتب بدتر از نفس تنگي ست. چرا كه با هيچ اكسيژن و هيدروكورتيزون و آمينو فيليني نمي شود درستش كرد.
دلتنگ م.
صداي بابا را مي خواهم كه زنگ بزند و بگويد كه مي خواهدبا هاني حرف بزند.
نگاه ش را مي خواهم.
بغلم كند و من صورت زبرش راببوسم.
حرف بزنيم. شعر بخوانم برايش و كيف كند و من از لذت بردنش مست شوم.
...
مي خواهم پاهاش را ماساژ بدهم .
زانو بزنم كنارش تا كمك كنم پاهايش را ديگر توان نداشت بگذارد روي لبه ي دستشويي بگذارد بالا و دمپايي را سر بدهم زير پاهاش و اشاره كندكه بروم، بقيه اش را خودش مي تواند.
چه لذتي مي بردم وقتي زانو مي زدم كنار قد بلندش تا ساق پايش را بغل كنم و بگذارم روي لبه دستشويي.
... .
چه تجربه ي وحشتناكي ست اين دلتنگي لعنتي.
آدم جويده مي شود و هرگز تفاله نمي شود.
" برگرد،
به برگشتن
از فاصله دورم كن"
