با همه ي اين حرف ها من باز هم تلاش مي كنم. "ن.شقايق" راست مي گويي. ولي من نمي فهممت.
چهارم خرداد ماه رفتيم يوش. خانه ي نيما را ديديم. با همكارهاي مدرسه. هاني را هم بردم.
مي گويد:"مام! مامان نيما خيلي بچه به دنيا آورده، ببين خونه شون هزار تا اتاق داره"
مي گويم كه نه. اينجا خونه ي نيما و همسرش عاليه س.اونها هم فقط يك پسر داشتن به نام شراگين.
مي گويد:" خب! پس چرا اينهمه اتاق دارن؟ مثل باباجي ."
نمي دانستم به بچه اي كه از اول عمرش توي آپارتمان با دو يا سه اتاق زندگي كرده، وهميشه فكر مي كرده كه فقط خونه ي باباجي ها حياط داردو كلي اتاق، چه بايد بگويم. هيچ نگفتم.
