خیلی عجله ای و کوتاه می نویسم.ببخشید.
من خاله شدم. اون هم دوبار ۸اردی بهشت و ۲۰اردی بهشت. مائده و صبا زیباترین دخترهای روی زمین اند.
از کارم استعفا دادم و در گیر کارهای اداری و تغییر ابلاغ م که تا کنون درست نشده. برایم دعا کنید.
حدود یه ماه دیگه عروسی" بسر خاله با دختر دایی م" و عروسی دوستمون حسن با اختلاف دو سه روز ه که هماهنگ کردن به هر دوش رسیدن دردسر سازه. آخه یکی قم یکی سبزواره.
مبل هامون رو عوض کردیم.
فرش شستم.خودم.خیلی با حال بود.
هانی تازگی ها هر روز پیتزا می خوره.خودم درست می کنم.
و از همه مهمتر خيلي حال م گرفته است به خاطر اتفاقات اخير .
ضمنن فردا تولدم. گمانم اتفاقات يك سال اخير براي اين بود كه من دوره جديدي رو شروع كردم. بعدن راجع بهش مي نويسم.
پ.ن: از لای در اتاق دستش را آورده تو و می گوید:"بگیر داداش! شیگاره، تروئین که نیست؟" شاخ در آوردم.این هم از تلویزیون ما!!
