<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>ماماتی</title>
<link>http://maamaati.blogfa.com/</link>
<description>کودکانمان بهانه های زیستن مایند</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Fri, 27 Nov 2009 19:48:35 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>گر صبر کنی ز غوره، حلوا سازی !</title>
<link>http://maamaati.blogfa.com/post-277.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;این روزها هانی خیلی اذیت می کند.  تقریبن تمام کارهایی که برای انجام ندادنشان به او تذکر می دهیم ، مدام انجام می دهد. روی فرش و دیوار با مداد شمعی نقاشی های بزرگ می کشد. غذا نمی خورد. اگر غذا بخورد بین لقمه های غذایش، مدام آب می خورد. حاضر نیست لباس بافتنی بپوشد وقتی می خواهیم از خانه بیرون برویم. شب ها دیر می خوابد. روی صورتش را با خودکار نقاشی می کند. زود به گریه می افتد. شب ها نمی گذارد رویش پتو بیاندازیم. نیمه های شب که یواشکی رویش پتو می اندازم آنرا با پا کنار می زند. و مدام درخواست می کند که برایش کارتون فوتبالیستها بگذارم که ببیند. تمام وقتی که خانه است در حال دویدن است و پریدن.  از روی مبل روی صندلی. از روی صندلی روی اپن آشپزخانه. از روی اپن آشپزخانه روی آن یکی مبل.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;خدایا ! به من صبری عطا بفرما که بتوانم  این شیطنت ها را تاب بیاورم  و امانت کوچولویت را اذیت نکنم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;پ.ن 1: موهام  را کوتاه کوتاه کردم.از خودم خیلی کیف می کنم وقتی از جلوی آینه رد می شوم کمی خودم را نگاه می کنم. خیلی خوشگل شده ام. خدایا ممنون که مرا زیبا آفریدی.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;پ.ن2: یک فسنجونی پختم، که انگشتاتون هم باهاش می خورید، البته اگر مهمان خانه ی ما بشوید.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 27 Nov 2009 19:48:35 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=maamaati&amp;postid=277</comments>
<dc:creator>maamaati</dc:creator>
<guid>http://maamaati.blogfa.com/post-277.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>هانی ازدواج می کند!</title>
<link>http://maamaati.blogfa.com/post-276.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;توی ماشین نشسته ایم. داریم می رویم مهمانی. با هزار شوق. خانه ی کسی که دوستش داریم واز مصاحبت با او لذت می بریم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;هانی:&quot; مام! من از تصمیم قبلی م برگشتم و تصمیم گرفتم ازدواج کنم.&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;من و جلال در حالی که سعی می کنیم بهت خود را پنهان کنیم و خیلی عادی باشیم انگار که  هانی الان بیست و چند ساله است و ما خیلی وقت است که پی بردیم با دختری رابطه دارد و غصه خورده بودیم چرا پنهانی رابطه دارند و نگران این بودیم که آیا هانی توانسته نیمه ی گم شده ی وجود خودش را درست پیدا کند یا نه؟ و   ... . ولی خداییش خیلی جو گیر شده بودیم. ازش پرسیدیم:&quot; خب! مبارک ه. این خانم خوشبخت کی هست&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;هانی:&quot; از بچه های مهد کودکمون ه و اسمش یه رازه&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;ما رو می گی&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&quot;گیتاست&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;هانی:&quot;نه بابا اون که بچه ست&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&quot;فروغ&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;هانی:&quot; نه اون پیش دبستانی یه. با علی دوست ه&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&quot; یاسمن&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;و هانی با یه عشوه ی دختر کش سرش رو خم  کرد و نیشش تابنا گوش باز شد به معنای تایید.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;به اینجا که رسید من و جلال از خنده غش کردیم. و یکباره فضای  سنگین ماشین عادی شد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;مهمانی کوفتم شد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;راستش انگار یه چیزی ته دل م  تلنگر زد. من می توانم هانی را طوری تربیت کنم که در انتخاب نیمه ی گم شده اش دچار اشتباه نشود؟ می توانم نگرانی های خودم را به او بفهمانم؟ می توام  یادش بدهم عاشق شود و این زیباترین طعم آفریده شده را بچشد؟ می توانم برای روزی آماده اش کنم که اگر در عشق شکست خورد خودش را گم نکند؟ می توان او را برای زندگی با دختری که نمی شناسمش تربیت کنم. دختری که  با امید به خوشبختی وارد زندگی هانی می شود؟ یعنی می توانم؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پ.ن: فردایش قضیه را برای مامان یاسمن تعریف کردم . مامان فروغ هم بود. زد تو صورتش و گفت &quot;خدا مرگم. علی کیه&quot; و حسابی سه تایی خندیدیم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 24 Nov 2009 20:53:10 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=maamaati&amp;postid=276</comments>
<dc:creator>maamaati</dc:creator>
<guid>http://maamaati.blogfa.com/post-276.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>آدم فضایی!</title>
<link>http://maamaati.blogfa.com/post-275.aspx</link>
<description> 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;هانی چند روزی ست آدم فضایی شده و مدام می پرسد:&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&quot;مامی! آدم فضایی ها آب می خورن؟&quot;  من میگویم &quot;بله &quot; تا آب ش را بخورد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&quot;مامانی! آدم فضایی ها بازی می کنن؟&quot;  &quot;بله&quot; و آنوقت مشغول بازی می شود.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&quot; مامان! آدم فضایی ها غذا نمی خورن. یه چیزای مخصوص دارن به جای غذا&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&quot; مامی ملیحه! می دونستی آدم فضایی ها صبح ها مهد نمی رن و هم ش هی می خوابن&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&quot; مامان! تا حالا دیدی یه آدم فضایی خودش تنها و بی مامانش بخوابه؟ من که ندیدم و تا آخر عمرم هم نمی بینم&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&quot;مامانی! چرا خدا من رو آدم فضایی نیافریده؟&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&quot; مامی! می دونستی اگه من تمرین کنم و هی اینجوری ( همون جوری که مرد عنکبوتی  دستش رو به اون حال ت می گیره و از انگشتش تار در میاد) فیش( این م صدای اون تمرین ست ها!) کنم. بالاخره از انگشتم تار میاد بیرون و مرد عنکبوتی می شم و بعدش هم آدم فضایی&quot; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 22 Nov 2009 08:33:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=maamaati&amp;postid=275</comments>
<dc:creator>maamaati</dc:creator>
<guid>http://maamaati.blogfa.com/post-275.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>مامان!</title>
<link>http://maamaati.blogfa.com/post-274.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;با هماهنگی خواهرها و برادرها توانستیم مامان رو راضی کنیم، یعنی در یک عمل انجام شده قرار بدیم  و با دادن هدیه و گل بتوانیم لباس مشکی اش را به رنگی تبدیل کنیم. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;کلی گریه کرد و ما کلی خندوندیمش و لباس بنفش خوشرنگی با هدیه برایش گرفتیم و مامان م دوباره خوشگل شد. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;رنگ صورتش باز شد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اصلن باور نمی کرد ما ها یواشکی برایش هدیه گرفته باشیم و همان وقت خدا رو شکر کرد که بچه های خوبی دارد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ما رو می گی، کلی ذوق کرده بودیم.&lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot; height=18&gt;&lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/04.gif&quot; height=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خدایا به خاطر همه چیز ممنون.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 21 Nov 2009 16:34:21 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=maamaati&amp;postid=274</comments>
<dc:creator>maamaati</dc:creator>
<guid>http://maamaati.blogfa.com/post-274.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>&quot;حسنک کجایی&quot;؟ </title>
<link>http://maamaati.blogfa.com/post-273.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;قبل تر گفته بودم که  تالار هنر تئاتر &quot;حسنک کجایی&quot; را آورده که خیلی هم زیباست.  من توصیه می کنم که حتمن آن را ببینید. گروه اجرای نمایش از قم  آمده اند و انصافن که خیلی برای بچه ها آموزنده است. یک نمایش شاد با آموزش مفاهیمی مثل  اعتماد نکردن به غریبه ها،  قبول نکردن خوراکی از آنان، باز نکردن در خانه به روی آنان و از همه مهمتر مفهوم اتحاد داشتن است. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; در آخر تئاتر که حسنک و حیوانهایش برای از بین بردن گرگ ها  از بچه ها کمک می خواستند،  هانی اولین بچه ای بود که بدو بدو رفت روی صحنه . در صورتی که  بودند بچه هایی که  از جایشان تکان نخوردند حتا وقتی  دست یاری یک بازیگر به سمتشان دراز شده بود. احساس غرور کردم که برای هانی مهم است که بتواند و بخواهد مشکل جامعه اش  را حل کند. هانی بدو بدو رفت تا گرگ های بد جنس را شکست دهد تا آنها حیوانات اهلی  را نخورند. خدارا شکر که  نگرانی های من و جلال در مورد تربیت هانی به جا بوده و حالا که  نمودهایی از آن  را می بینیم خستگی از تن مان  می رود.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;پ.ن: 
&lt;P dir=rtl&gt;دل م یک لیوان شیر کاکائوی داغ می خواهد. روبروی پنجره  بنشینم. رو به باغ همسایه و یادم برود چقدر کار نکرده دارم و  &quot;یاد ایام&quot; شجریان را بگذارم و لیوان داغ را بین انگشتهام فشار دهم و یادم بیاید با بابا که رفته بودیم  سرولات و &quot;یاد ایام&quot; می شنیدیم از ضبط ماشین و بلند بلند می خواندیم با شجریان. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; چشمهام را ببندم و با دیدن بابا پشت پلک های تیره ام ذوق کنم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 18 Nov 2009 10:46:45 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=maamaati&amp;postid=273</comments>
<dc:creator>maamaati</dc:creator>
<guid>http://maamaati.blogfa.com/post-273.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>&quot;حالا یک، دو، سه     همه بی خیال غصه&quot;!</title>
<link>http://maamaati.blogfa.com/post-272.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;هانی صبح زود بلند شده آمده توی آشپزخانه  و قر می آید و برایم می خواند:&quot; حالا یک، دو، سه      همه بی خیال غصه&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; جمعه بود و من داشتم مقدمات یک صبحانه ی مفصل را می چیدم  تا بعد آنها را بیدار کنم. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; دست از کار کشیدم و گفتم :&quot; سلام. صبح عالی متعالی، چی شده جوجه اینقدر خوش اخلاق ه؟&quot; و بغلش کردم.  &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;گفت:&quot; مام! الان  یه خواب باحال دیدم. حال م جا اومد(!!) . خواب دیدم همه خانواده رحمت خدا رفتن و همه  رفتیم بهشت پیش باباجی. باز همه دور همیم و من و بابا جی  دزد و پلیس بازی کردیم و همه ش مثل اون وقتها باباجی من رو گاز گرفت و بوس کرد. خیلی حال داد مامی، خیلی. &quot;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;پ.ن : دل م می خواهد بروم سفر. آخر چه می شود کرد. من مثل بابام هستم. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;وقتی همه می گویند ملیحه مثل باباش ه، هرگز به سفر نه  نمی گه. ته دلم یه چیزی آب می شه . انگار حالا که یکی از اخلاق های بابا با من ه پس بابا  با من ه. دلتنگی م کمرنگ می شود. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 13 Nov 2009 07:32:05 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=maamaati&amp;postid=272</comments>
<dc:creator>maamaati</dc:creator>
<guid>http://maamaati.blogfa.com/post-272.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ترس ! از ترس فراموشی گرمای تن تو دارم می میرم. بابا!</title>
<link>http://maamaati.blogfa.com/post-271.aspx</link>
<description> 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;هانی را برده بودم حمام. عذاب وجدان گرفتم از بس این بچه لاغر است. سینه و کمرش را که می شستم احساس می کردم دارم دنده هایش را می شویم. دستهایش را که می شستم، انگار همین الان  ممکن است از آرنج یا کتف کنده شود و بیاید توی دست من. آنقدر حرص خوردم که بعد از یک نطق حسابی در مضرات غذا نخوردن و مزیت های  غذا خوردن،  تهدیدش کردم که  اگر این بار غذا نخورد حتمن می گویم پدرش کتکش بزند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;گفت:&quot; مامان من از سیم درست شدم.  زیر پوستم استخون نیست. ببین&quot; و به دستش اشاره کرد. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;گفتم بیخود چرب زبانی نکند که خیلی عصبانی ام و کوتاه نمی آیم و تازه خدا همه آدم ها را از استخوان  آفریده است.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;گفت:&quot; ببین! مامی جان! قربون اون چشمای خوشگل ت برم، قربون اون صورت نرم ت برم، خدا یهو دلش خواست یه آدم درست کنه با سیم ببینه چه شکلی می شه تا از اون به بعد همه ی آدما رو  از سیم آفریده کنه .&quot; !!!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;پ.ن: داره  نزدیک یکسال می شه. این گرهه داره هی بزرگتر می شه. من حتا به تن سردش هم راضی م. برای  آخرین بار که توی غسالخانه دیدیمش با زهرا. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;  &lt;A href=&quot;http://gahimanam.blogfa.com/&quot; target=_blank&gt;زهرا&lt;/A&gt; جان! من الان به همان تن سرد و سفید و صورتی کمرنگ که بغلش کرده بودیم و ما را بغل نکرده بود راضی و ندارمش.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 09 Nov 2009 18:46:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=maamaati&amp;postid=271</comments>
<dc:creator>maamaati</dc:creator>
<guid>http://maamaati.blogfa.com/post-271.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بلبل طبع ام کنون باشد ز تنهایی خموش !</title>
<link>http://maamaati.blogfa.com/post-270.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;سلام. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;دل م حسابی برای  این صفحه ی زرد چرک  و همه دوستهام تنگ شده بود. خیلی.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;اول از همه باید از آقای دکتر که علاوه بر درست کردن رایانه ام یک شام خوشمزه خانه شان خوردیم تشکر کنم. البته از خانم دکتر.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;دل م می خواهد برم کلی کتاب بخرم برای هدیه دادن  به دوستهام.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;هنوز گوشه و کنار خانه می شود  کارتونهایی که خالی نشده اند را پیدا کرد.  &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;توی یکی از این روزهای دلتنگی که  هوای حوصله ام ابری بود حسابی، دوست عزیز نا دیده ای از آن سر کشور از سرزمین گرم جنوب زنگ زد و حرف زدیم و کلی شاد شدم و حال و هوایم عوض شد. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;هانی را  بردیم تالار هنر برای دیدن &quot;حسنک کجایی&quot;.  شاید بیشتر از هانی خودمان  خندیدیم و لذت بردیم. گره تئاتر قم  بود.  هانی وسط تئاتر یهو داد زد و گفت&quot; مادر جان!&quot; و البته ما ی مادر جان را حسابی کشید و همه کلی خندیدند.  ولی خداییش  خیلی  تئاتر با حالی بود. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;پنجره های هال و اتاق خواب خودمان  رو به باغ همسایه باز می شود. دل م بابا را می خواهد که ببیند و لذت ببرد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;این روز ها عجیب گره ای  وسط گلویم افتاده. همه اش می گویم&quot; ملیحه! آسمت  است. گریه نکن&quot; ولی می دانم که تنگی نفس م نیست.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; چند روز پیش زنگ زدم به صدیقه  و یک دل سیر گریه کردیم با هم ،  گره ی وسط گلویم ولی باز نشد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 07 Nov 2009 19:52:21 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=maamaati&amp;postid=270</comments>
<dc:creator>maamaati</dc:creator>
<guid>http://maamaati.blogfa.com/post-270.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>سیستم فرت!</title>
<link>http://maamaati.blogfa.com/post-269.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هانی می گوید:&quot;مام! چرا مامان بزی برای پسرش یه اسم بد انتخاب کرد؟ &quot;شنگول&quot; هم شد اسم؟ آدم یاد جیش می افته.&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پ.ن:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;الان که کافی نت م. ولی اصولن وسط اسباب کشی هستیم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;کامپیوتر عزیزم داغون شده اساسی. باید ببرمش &lt;A href=&quot;http://drnr.wordpress.com/&quot; target=_blank&gt;دکتر&lt;/A&gt;. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;به نظر شما چرا باید همیشه یه چیزی برای اینکه همه چیز با هم جور در نیاد باشه؟ &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مثلن همین حالا که من کلاس دارم و تدریس می کنم و کارم هم سه روز در هفته ست، کلاس زبان م افتاده درست وقتی که داره &quot;مهاجران&quot; نشون می ده. من هم سه روز در هفته این کارتون نوستالژیک رو از دست می دم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 18 Oct 2009 07:29:38 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=maamaati&amp;postid=269</comments>
<dc:creator>maamaati</dc:creator>
<guid>http://maamaati.blogfa.com/post-269.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>به گمانم موفق شدم!</title>
<link>http://maamaati.blogfa.com/post-268.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;                                &lt;IMG style=&quot;WIDTH: 167px; HEIGHT: 149px&quot; height=209 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.freeimagehosting.net/uploads/th.a369db8aea.jpg &quot; width=339 align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تقدیم به همه. مخصوصن خاله صفا جان جان که تو کشور غریب دلش وا شه!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 10 Oct 2009 13:14:29 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=maamaati&amp;postid=268</comments>
<dc:creator>maamaati</dc:creator>
<guid>http://maamaati.blogfa.com/post-268.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
