ایلیا جان  سه هفته ای هست که می رود مهدکودک و من پر از استرسم. از وقتی  دیگر پرستار ندارد خیلی می گذرد. به هیچ پرستاری عادت نکرد. راستش من هم به هیچ پرستار دیگری اعتماد نکردم از بس که اولین پرستارش خوب بود. این سه هفته  و آن دو ماه قبلش خیلی سخت گذشت.  الان خیلی خسته م. اینکه هر روز بروم سرکار و تمام بعد از ظهر را درگیر نهار و میان وعده ی  بچه ها توی مهد و آماده کردن شام شب و نهار فردای خودم و مرتب کردن خانه باشم با این سه پسر(جلال J و هانی و ایلیا) شلوغ و شلخته خیلی خسته ام.