دستها!
از این گرفتاری های روزمره، که نمی گذارند لذت ببرم از زندگی، بدم می اید.
... .
خوشحالم که گاهی یادم می آید زندگی کنم و می توانم چای بنوشم، بدون دلهره، از همان لیوانی
که ایلیا نصف چای درونش را برگردانده روی فرش و من داد نزدم سرش و غصه نخوردم
از لک روی فرش که فکرکردم بعد با کمی ماست پاکش می کنم.
خوشحالم که گاهی یادم می آید زندگی کنم و می توانم بدون دلهره بنشینم روی مبل و از پنجره خانه ی
جدید و قشنگمان باغ خشک و زیبای زمستانی روبروی خانه را ببینم، بدون دلهره ی جمع کردن خروار
اسباب بازی های هانی و ایلیا از وسط هال و آشپزخانه و اتاق خواب که نمی شود روی زمین راه رفت
و چیزی زیر پایمان نرود.
+ نوشته شده در سه شنبه ۱۳۹۲/۱۱/۱۵ ساعت توسط ماماتی
|
هانی، عاشق آب پرتقال