از این گرفتاری های روزمره، که نمی گذارند لذت ببرم از زندگی، بدم می اید.

... .


خوشحالم که گاهی یادم می آید زندگی کنم و می توانم چای بنوشم، بدون دلهره، از همان لیوانی

که ایلیا نصف چای درونش را برگردانده روی فرش و من داد نزدم سرش و غصه نخوردم

از لک روی فرش که فکرکردم بعد با کمی ماست پاکش می کنم.

خوشحالم که گاهی یادم می آید زندگی کنم و می توانم بدون دلهره بنشینم روی مبل و از پنجره خانه ی

جدید و قشنگمان باغ خشک و زیبای زمستانی روبروی خانه را ببینم، بدون دلهره ی جمع کردن خروار

اسباب بازی های هانی و ایلیا از وسط هال و آشپزخانه و اتاق خواب که نمی شود روی زمین راه رفت

و چیزی زیر پایمان نرود.